دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴ 19:29

دیروز نزدیکای ظهر بود فک کنم که توی آشپزخونه بوی پلاستیک سوخته میومد . اولش فک کردم چیزی داره میسوزه یا اتصالی کرده ولی بعدش فهمیدم از بیرون میاد . مامانم از خونه غیب شده بود و وقتی در خونه رو باز کردم ، فهمیدم رفته پایین و بیرون از ساختمون . ساختمون رو به روییمون توی پارکینگش آتیش سوزی شده بود و یه ماشین آتیش گرفته بود . دلیلشو آخرشم نفهمیدیم ... خلاصه کوچه پر ماشین آتش نشانی و آمبولانس شد و خداروشکر اکثرشون لازم به استفاده نبودن . وقتی با شیلنگ آتش نشانی آتیش خاموش شد قشنگ نصف کوچه زیر مه غلیظ غیب شد :)) . جالبه که فقد مشکل از یه ماشین بود و این همه دود و مه درست شد ! این اتفاق هیچ خسارت جانی نداشت و حتی بقیه ماشین ها بخاطر دور بودن از اون ماشین ، نسوختن . شانس باهاشون یار بود که با اون ماشین فاصله داشتن .

🌹🌹🌹🌹🌹

دیروز به حد نصاب نرسیدم مطالعم ولی همین که ول نکردم جای شکر داشت . من واکنشم در مواقعی که یک روز هیچی نمیخونم اینه که بازم هیچی نمیخونم و کارم یه سره میشه :/ .

روند مطالعه این هفته یکم فرق داره و فرقش اینه که هر درسی دلم بخواد میخونم . البته کلاً سه تا انتخاب دارم ( زیست ، شیمی ، ریاضی ) . می‌خوام ساعت مطالعم افت زیادی نکنه .

حیف شد ... این هفته گند خورد بهش 💔 .

Mr.M

دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴ 0:37

قصد و غرضی از این پست ندارم و منظورم به شخص خاصی نیست . فقط یکم خسته شدم ❤️ .

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقبِ سر، نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هرچه آفاق بجویند کران تا به کران

می‌روم تا که به صاحب‌نظری بازرسم

محرم ما نبود دیدهٔ کوته‌نظران

دل چون آینه اهل صفا می‌شکنند

که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بی‌خبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سرحلقهٔ شوریده‌سران

گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود

لاله‌رویا تو ببخشای به خونین‌جگران

ره بیدادگران بخت من آموخت ترا

ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربه‌دری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

#شهریار

Tags :

#آتش قلب 🔥❤️‍🩹

Mr.M

یکشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۴ 15:26

دیشب یه دفعه یادم افتاد که فیلم محمد رسول الله ( کودکی پیامبر ) رو دوباره ببینم . یه بار سینما دیدیم ، یه بار خونه خالم در حالی که صدا و سیما پخش میکرد . دیشب برای بار سوم نصفشو دیدم و امروز صبح تا چند دقیقه پیش ، نصفهٔ دیگشو .

ای کاش حضرت محمد رو از نزدیک می‌دیدم و باهاش حرف میزدم 💔🥀 .

قشنگ ترین تیکه فیلم اونجایی بود که پیامبر با رهبر کلیسا رو در رو میشه و بینشون گفت و گو شکل میگیره . و قشنگ ترین قسمت دیالوگ اونجاست که رهبر کلیسا میگه : خدارو کجا بیابم ؟ و حضرت محمد می‌گه : نزد دل های شکسته 🥲 .

Mr.M

یکشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۴ 1:12

هیچی نخوندم .

از خوبیای امروز میشه به حموم اشاره کرد . بخاطر کمبود ویتامین دی ، واقن زندگیم داره نابود میشه 🫠😅 . زیر دوش تار های زیادی از موهام لای انگشتای دستم میومدن ☹️💔 . هر دم از این باغ بری می‌رسد ....

ریزش مو و شوره مو و افسردگی و وسواس و اضطراب و هر مشکل روانی ای بنظرم غیر مستقیم به ویتامین دی ربط داره :/ . توی اینترنت قبلاً خرد خرد و بهم ریخته توی زمانای مختلف سرچ کرده بودم و دیده بودم این نتیجه رو .

خلاصه از امروز خوردن ویتامین دی رو شروع کردم . فک کنم دیگه هزار میلی نخورم . دو هفته یه بار یه پنجاه هزار میلی بخورم 🫠 .

Mr.M

شنبه دهم آبان ۱۴۰۴ 1:31

پیشرفت ساعت مطالعه و تعداد تست طی این 6 هفته رو مشاهده می‌کنین :) . خیلی کار خفنی نکردم ولی با توجه به وضعیتی که درش قرار گرفتم امیدوار کنندست . راستی هفته ششم 23:10 هست . بد خط نوشتم متأسفانه ... تازه خیلی تلاش کردم خوش خط شه 😅 .

Tags :

#کنکور

Mr.M

جمعه نهم آبان ۱۴۰۴ 20:18

امروز یه سریال عالی و یه فیلم درجه یک دیدم . قسمت آخر فصل دوم ونزدی ، و فیلم ایرانیِ « زیر نور ماه » . ونزدی به امید به زندگیم اضافه کرد ، و زیر نور ماه منو به فکر فرو برد . این فیلم زندگی انسان های فراموش شدهٔ فقیرِ بی خانمان رو نشون میده و غم هاشون رو نشون میده که هیچ کس متوجه نمیشه . آخرای فیلمم یه خانوم جوونی که بی خانمان بود و با عشوه گری و خوشحالیِ ظاهری می‌رفت کنار خیابون و برا تن فروشی سوار ماشینا میشد ، توی یه خرابه زیر پل خودکشی می‌کنه با قرص . ولی شخصیت اصلی فیلم اونو می‌رسونه بیمارستان و احتمالاً نجات پیدا می‌کنه . هنوز که هنوزه حرفای اون خانومی که خودکشی کرد منو منقلب کرده . من روی آدمای فراموش شده خیلی حساسم . راستش از یه سری جهات باهاشون همذات پنداری میکنم و درد روانیشون رو داخل بدنم حس میکنم . گریه هاشون رو ، شکسته شدن دلشون رو ، تنهاییشون رو .... 💔 . یکم روحیه روانپزشک شدن گرفتم :) . حس میکنم توی این زمینه آدم مفیدی میشم . شایدم نشم .... به هر حال امیدوارم ....

Mr.M

جمعه نهم آبان ۱۴۰۴ 12:5

دیروز تونستم 2:30 از 3:30 رو بخونم . راستش میخواستم کلاً نخونم ولی نظرم برگشت چون میدونستم اگه نخونم ، فرداش هم نخواهم خوند و حالم بدتر خواهد شد !

ولی امروز امیدوارم مثل دیروز نباشه و درس عبرت خوبی گرفته باشم :) .

🌹💐🌹💐🌹💐🌹

دیشب عموم برا بابابزرگم تولد گرفت . من و عمم و پسر بزرگش که معلمه و مادرم و دوتا خانوم از فامیل پدرم هم بودن . عموم به قول خودش وقتی دید جمعمون جمعه تصمیم گرفت بره کیک تولد بگیره 😁 . البته روز تولد بابابزرگم دو روز قبلش بود .

منم قبل اینکه برم خونه بابابزرگمینا رفتم ریشارو کوتاه و مرتب کردم و خیلی اوضاع صورت اوکی شد 😊 .

حال و احوالمم خودتون میدونید . چرا توضیح بدم واقعاً ؟ 😂💔

خدا بزرگه 🥀 . اینطوری نمی‌مونه 🥹💚 .

Mr.M

پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ 21:37

داغونم . سه و نیم ساعتو قطعاً تا قبل 2 تموم میکنم ولی ...................................... 💔

حال ندارم 😢🥀 . حرف زیاده ولی فعلاً بیخیال 🥲 .

Mr.M

پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ 14:52

توی یه آهنگ پیانو تایلز تونستم 27 جهان بشم 😂 . توی چند تا آهنگ دیگه هم تونستم توی جهان برتر بشم و حتی زیر ۱۰۰ جهان برسم ، هرچند که رکوردم 27 بود .

حس میکنم توی پیانو استعداد داشته باشم چون دستام فرزن . ایشالا بعد کنکور میرم ارگ میخرم و پیانو تمرین میکنم . چرا ارگ ؟ چون آهنگای دیگه ای هم میشه زد و تنوع خیلی بیشتری داره . تازه میشه باهاش آهنگ زمینه ای پخش کرد و جداگانه ارگ هم زد .

Mr.M

پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ 1:38

روزی که گذشت تونستم کارای درسی رو به خوبی و خوشی انجام بدم . دقیقه نودی تونستم سه و نیم ساعت رو بخونم . فقدم تست ریاضی زدم و آموزش تکمیلی رو از پاسخنامه می‌دیدم .

صبح که بشه نوبت به زیست میرسه . امیدوارم مثل امروز زامبی نباشم . راستی چه لقب قشنگی ! به درد روزای پر از افسردگی و وسواس و خواب و تنبلی میخوره . به این حالت ها که باعث میشن خیلی از بقیه تمایز بشیم میگم زامبی شدن !

و بله . امروز زامبی بودم :) .

خدای زامبی ها هم بزرگه ... شاید مام تونستیم جسممون رو به انسان واقعی و عادی تغییر بدیم :)

Mr.M

پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ 1:31

می‌خوام یه نفرو استخدام کنم که منو ببره توی فضای باز درس بخونم و خودش با تانک بیاد با فاصله پنجاه متری منو نگاه کنه که درس میخونم یا نه . اگه سرمو تکون دادم یه خمپاره بزنه هزار تیکه بشم ...

Mr.M

چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴ 21:14

سه و نیم ساعتو تازه از الان می‌خوام شروع کنم . حس میکنم دوباره دارم افسرده میشم 😢 .

البته تحت هیچ شرایطی نباید بذارم روی ساعت مطالعه تاثیر بذاره .

شما چیکار میکنید با زندگی ؟

Mr.M

چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴ 1:0

3:05 شد ولی راضیم . روزی که گذشت اصلاً آرامش روانی نداشتم و کلافه بودم . از طرفی از خونه خیلی کم میرم بیرون و این فاجعرو دو برابر میکنه .

ایشالا صبح که شد جبران کنم این فضاحت رو .

روزی که گذشت در درس زیست شناسی ، درسنامه های کوتاه کوتاه زیادی خوندم چون دارم از یه قسمت خیلی ترکیبی عبور میکنم ( قسمت دوم درس اول دهم ) . ولی خوشحالم که اطلاعاتم درمورد دستگاه گلژی و شبکه آندوپلاسمی زبر و صاف خیلی بیشتر شد و چیزای زیادی رفت توی کله‌م ! 😌

تا الان اینارو خوندم و تست زدم و رد کردم :

زیست : یازدهم : فصل ۱ تا ۷ . دهم : توی فصل اول هستم .

شیمی : دهم : فصل ۱ و ۲ . الان توی فصل سوم هستم .

ریاضی : تقسیم بندیم بر اساس فصلهای کتاب جامع مهر و ماه هست ، که متاسفانه الان حضور ذهن ندارم . صبح دوباره این پست رو بازنویسی میکنم و ریاضیو میگم .

فیزیک : یکم درسنامه های دهم رو خونده بودم چند ماه پیش ، ولی حساب نمیشن چون هم خیلی زمان گذشته و هم تست نزده بودم ! خداروشکر خلاصه هارو دارم و سریع مرور میکنم و میرم توی کار تست . فیزیک رو به احتمال زیاد از زمانی که مطالعهٔ چهار ساعتی رو شروع کردم اضافه کنم به برنامه . درمورد فیزیک باید بگم که برای فصولِ زیادی درسنامه های خلاصه شده دارم و اوضاع نگران کننده نمیشه ایشالا 🥰 .

Mr.M

سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴ 20:50

بزن بریم بخونیم ❤️‍🔥😍

بعد از خوندن اگه زنده بودم میام اعلام حضور میکنم 😂 .

Mr.M

سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴ 18:51

تنها کار مفیدم تا الان دیدن قسمت یکی مونده به آخر ونزدی بود که مربوط به صبح میشه . بقیشو یا اینستاگرام بودم یا خواب بودم و یا توی پیانو تایلز می‌چرخیدم و رکورد میزدم :/ . گفتن این حرفا خودزنی محسوب میشه ، ولی فقد اینجا میشه درموردشون حرف زد . پس چاره ای جز نوشتن نیست .

من همیشه آخر شبا امیدوار میشم به خودم چون قبلش سه و نیم ساعت خوندم ، ولی خب کار امروز رو هنوز شروع نکردم .

🥀

Mr.M

سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴ 1:44

تونستم به ساعت مطالعه ای که میخواستم برسم ولی خیلی بازدهی پایین بود و کند جلو میرفتم . به هر حال درس خوندن راکد نموند . خداروشکر ❤️ . خدایا ، ممنون که هوامو داری . ای کاش منو از دست آدمای زبون نفهم و خنگ و لجباز نجات بدی . من که روانپزشک میرم خیلی بیشتر از اطرافیانم ملاحظه میکنم و چیز هارو نادیده میگیرم ، ولی هیچ کس تره هم خرد می‌کنه برام ! منو توی یکی از مکان های زجر آور به این دنیا آوردی . ولی با همه این حرفا ، بازم نمی‌تونیم بگیم ذاتاً بدشانسم چون تو خودت مدیریت کننده هستی و اگر اتفاقی نباید بیفته ، تو جلوی وقوعش رو میگیری .

🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁

خدایا ، بهم صبر بده . من خیلی چیزارو باید مدیریت کنم که این بار نتیجه بگیرم . این چند هفته خیلی کمکم کردی ولی من به کمک بیشتری احتیاج دارم ❤️ . خیلی جذابه که کسایی که درخواستای بیشتری ازت دارنو بیشتر دوست داری 🥺 . انگار از این که بزرگیت رو میشناسیم و دوستت داریم و بهت اعتماد داریم خوشحال میشی و چند برابر بیشتر از چیزی که می‌خوایم بهمون کمک می‌کنی 🙂🌹 . خدای مهربونم ، جسم و روانم رو سلامت کن و سلامت نگه دار 🫂 .

Mr.M

سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴ 1:28

امروز از فاصله ای که کم حساب نمیشه ، صدای دهن مامانم رو می‌شنیدم . ملچ مولوچ میکرد و خیلی عصبی بودم . آخرش بهش گفتم درست بخور ، ولی رید به هیکلم ! منم همین کارو باهاش کردم و درضمن در اوج خستگی ، ارتباطمو با مامانم به صفر مطلق می‌رسونم . واقن حاضره جر بخوره ولی لذت ملچ مولوچش ازش گرفته نشه. کثافتای بی درک . هنوز وقتی یاد صدای دهنش میفتم دلم میخواد زبونشو قطع کنم با دست خالی .

بله دوستان . به این حالت میگن میسوفونیا . کسایی که این بیماری رو دارن ، به صورت همزمان آدمای بی درک و بی شعور و عوضی ای هم دورشون دارن . این همزمانی توی عده زیادی از گروه مبتلایان به میسوفونیا دیده میشه .

Mr.M

دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴ 18:49

این روزارو تا آخر عمر فراموش نمیکنم 🫠🥀 . خاطرات روزای بی کسیو باید تا آخرین لحظهٔ زنده بودنِ جسم پیش خودمون نگه داریم . نباید به این دنیا دل بست ....

ای پیامبر خدا 🫂❤️ .

Mr.M

دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴ 15:6

غم / عصبانیت / فرسودگی .

خوابیدم روی زمین ولی حال ندارم تکون بخورم 😭 . بیچاره بدنم که گیر روح به درد نخور و فرسودهٔ من افتاده .

Mr.M

یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴ 23:48

امروز کارای درسیو درست انجام دادم تقریباً . و اینکه یه ربع زیادتر از چیزی شد که باید میخوندم ، و البته می‌دونم که این مقدارِ ناچیز اهمیتِ منطقی ای نداره ، ولی به هر حال باید به جوانب مثبت بیشتر نگاه کنیم .

با اینکه کارامو نسبتاً خوب و با برنامه انجام میدم ، ولی حال روحیم اصلاً مساعد نیست و روزی که گذشت خیلیش هدر رفت . من حتی حال نداشتم سریال مورد علاقمو ببینم ! ولی چون موظف بودم درسارو جلو ببرم جلو بردم .... با اینکه تا رسیدن به آرزوی روانپزشک شدن راه طولانی ای در پیش دارم ، ولی خجالت میکشم از اینکه خودم حال روانیم خوب نیست اکثر اوقات . می‌دونم وقت هست که حال روانیم رو کنترل کنم و بیماری هارو حتی درمان کنم ، ولی جرقه هایی از این رشته باید در وجودم باشه که نیست 🫠 . بازم خداروشکر که اطلاعات عمومیم توی این حوزه ، نسبت به کسایی که رشتشون ارتباطی به روانشناسی نداره بیشتره .

Mr.M

یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴ 0:26

روزی که گذشت تونستم برنامه درسی رو کامل انجام بدم و چند دقیقه ای هم بیشتر بخونم :))) . تعداد تست هم راضی کننده بود و تحلیل کردن و نکته نویسی تست ها هم خیلی خوب انجام شد خداروشکر .

کارای این هفته اگر کامل انجام شن ، رکورد ساعت مطالعه من از سال ۹۹ یا شاید ۱۴۰۰ تا الان شکسته میشه . قبل از ۹۹ هم ساعت مطالعم بعضی وقتا به حدِ رکوردِ احتمالیِ این هفته می‌رسید ؛ ینی اینجوری نبود که دوران خوبی رو گذرونده باشم و بعدش افت کرده باشم 😅 . دوران دبیرستان و پشت کنکوریم فقط افت کردن داشت . به لطف خدا امسال مشکل حل میشه و ساعت مطالعم به مقدار نجومی هم خواهد رسید . هرچند الان دارم قدم های اولیه رو برمی‌دارم و خیلی کار پیش روست :) .

🩵💚🩵💚🩵💚🩵

روزی که گذشت ادامه ونزدی رو ندیدم . امیدوارم روزی که الان در ابتدای اون هستیم کارا درست و زود انجام شن که کارای مختلف انجام بدم . باید سعی کنم کمتر بخوابم صبح رو .

امشب نق نمی‌زنم براتون 😂 . بذار یکم تنوع بدم توی پست ها 😁 .

Mr.M

شنبه سوم آبان ۱۴۰۴ 18:18

امروز روز مهمیه . هم اول هفتست و روی روزای بعدی تاثیر زیادی داره ، و هم اولین روزیه که ساعت مطالعه جدید رو شروع میکنم . این ساعت مطالعه تا آخر هفته بعد ادامه داره .

یا محمد و یا علی / یا علی و با محمد 💔🥀🫂🌹❤️

Mr.M

شنبه سوم آبان ۱۴۰۴ 8:34

بازی مورد علاقه قدیمم رو دوباره ریختم . پیانو تایلز . دیروز نصب کردم ولی تا چند دقیقه پیش به level 13 رسیدم 😂 . با اینکه خیلی وقت پیش بازی می‌کردم ولی الان حتی 80 درصد توانایی قدیمم رو دارم و این خیلی عجیبه برام . بازیش خیلی پیشرفته شده . قبلاً اینطوری نبود 😁 .

خوابمم تا حد خوبی بخاطر بازی کردن پرید . پس بلخره به یه روش خوب برای بیداری رسیدم .

Mr.M

شنبه سوم آبان ۱۴۰۴ 1:44

روزی که گذشت خیلی فشار روم بود ولی ساعت مطالعه به چیزی که میخواستم رسید و برنامه درسی اجرا شد .

وقتی خوندن و تست زدن تموم شد ، پیش خودم گفتم که چقد ضعیفی و اکثر سوالای مسئله ای شیمی رو با کمک پاسخنامه یاد میگیری حل کنی . ولی یاد حرف چند نفر از دوستان افتادم که طی این سالها به من میگفتن : در بدترین حالت و کم ترین کیفیت ، بازم از کسایی که هیچی خوندن جلو تری ❤️ . دلگرمی این روزام همینه وگرنه اوضاع حل مسائل درس سوم دهم ، خیلی خیلی خیته ! ترکیب استوکیومتری با درصد جرمی و ppm . تازه تا چند روز دیگه میرسم به انحلال پذیری و حسابی جر میخورم سر حل فهمیدن و حل کردن سوالاش 😅 .

خانواده شامو از بیرون سفارش دادن . کباب کوبیده با برنج . خوشمزه بود ولی من انقد بی حس و حال و گرفته و پژمرده شدم که اگه تریلیونر بودم و کسی خونه نبود ، بازم زنگ نمیزدم غذا بیارن . احتمالاً مثلاً یه نارنگی می‌خوردم و می‌خوابیدم 🥲 .

این نیز بگذرد ....

خدایا اگه گناهی میکنم دلیل نمیشه که دوستت نداشته باشم . تو بهترین دوست منی . وقتی کسی نیست توی روزای سخت باهاش حرف بزنم تو هستی :)) . من به قدرتت و مهربانیت باور دارم . شاید قلبمو می‌شکنی که تورو بیشتر از بقیه ببینم . خدایا با جنازهٔ متحرکم بهت میگم که دوسِت دارم . من به امداد غیبی تو باور دارم ، ولی اگر دنیارو برام جهنم کنی ، بازم بهت میگم که دوسِت دارم . تو در گذشتهٔ من حضور داری و حرفمو بهتر از هر آدم دیگه درک می‌کنی و تصدیق می‌کنی . من حتی وقتی که از دستت عصبی میشدمم سریع پشیمون میشدم و بغلت میکردم ....

خدایا ، این روزای زندگیمو میتونی جبران کنی ؟ 😢 میبینی چقدر شکست خوردم و خورد شدم و تحقیر شدم ؟ خدایا ، می‌دونم کار زشتیه که از خودم تعریف کنم ، ولی میبینی چقدر توسط اطرافیان اذیت شدم ولی اذیت نکردم ؟ بدی دیدم ولی جواب ندادم ... جواب ندادم چون میدونستم تو جبران میکنی برام . خدایا تا کی صبر کنم ؟ ای کاش به من آرامش بدی 🥀🫂 .

Mr.M

جمعه دوم آبان ۱۴۰۴ 19:38

🩷 برخیز و بدرخش تا از بیچارگیِ زندگی در حد متوسط رها شوی .

🩷 رؤیاها زمانی که خوابی ، به واقعیت تبدیل نمی‌شوند .

🩷 خودت باش . باقی نقش ها قبلاً گرفته شده اند .

🩷 کار یونگ : در تمام بی نظمی ها ، نوعی نظم مخفی برقرار است .

🩷 برای ارتقا یافتن به سطح عظمت ، باید فرآیند نابود سازی ضعف هایت را پشت سر بگذاری .

🩷 توهم امنیت ، اغلب اوقات ، خیلی مهلک تر از برخاستن و به سوی تعالی فردی رفتن است .

🩷 برای هر برنده ، قلهٔ هر کوه ، پایهٔ کوه بعدی است .

🩷 مایا آنجلو ( شاعر معروف ) : آرزویم برای تو این است که ادامه دهی . به بودنِ آنچه هستی ادامه دهی و این دنیای بد ذات را با مهربانی هایت شگفت زده کنی .

🩷 خرس انیمیشن وینی پو ( اثر الکساندر میلن ) : اگر قرار باشه تو صد سال عمر کنی ، من می‌خوام صد سال منهای یک روز عمر کنم تا یک روز هم بدون تو زندگی نکنم .

🩷 همه رؤیای تبدیل شدن به اسطوره را دارند ، تا وقتی که زمان انجام کارهایی می‌رسد که اسطوره ها انجام می‌دهند .

🩷 اگر می‌دانستید رسیدن به آن نیازمند چقدر تلاش است ، نامش را نبوغ نمی گذاشتید . ( میکل آنژ )

🩷 ... آنها مایهٔ درد و رنجش شده بودند ، چون در سطوح ژرف و ناخودآگاه ، خودشان در رنج و عذاب بودند . آنهایی که به دیگران آسیب می‌زنند ، از درون از خودشان متنفرند .

کتاب : باشگاه پنج صبحی ها

نویسنده : رابین شارما

ترجمه : رضا اسکندری آذر

Tags :

#کتاب

Mr.M

جمعه دوم آبان ۱۴۰۴ 19:3

جوان از کیمیاگر پرسید : « چرا قلب ها به موقع به مرد ها اخطار نمی‌کنند که باید در پی آرزو ها بود ؟ »

« چون در این حالت ، قلب ها بیشتر رنج می‌برند و ... آنها هم از رنج بیزارند . »

از آن روز جوان به آوای قلبش توجه کرد . و از او خواست که هرگز ترکش نکند . و هر از گاه می‌بیند که او از آرزو هایش دور می‌شود ، سینه اش را پر از درد کند ، هشیارش کند و هشدارش دهد . و قسم خورد که هر از گاه ، اگر هشدارش را شنید ، محتاط شود .

کتاب : کیمیاگر

نویسنده : پائولو کوئیلو

ترجمه : حسین نعیمی

Tags :

#کتاب

Mr.M

جمعه دوم آبان ۱۴۰۴ 1:6

روزی که گذشت ، کارای درسی رو انجام دادم و قسمت ششم فصل دوم ونزدی هم دیدم . متاسفانه اونی که دانلود کرده بودم سانسور بود و مجبور شدم از یه جا دیگه آنلاین ببینم 😂 . فقدم یه صحنه داشت . اینید و دوس پسرش همدیگرو بوس می‌کنن 😁🫠 . البته خداروشکر ازش جدا شد و احتمالاً برگرده به تنظیمات کارخانه و بره سراغِ دوستِ قبلی .

🌹🌹🌹🌹🌹

یاد یه خاطره ای افتادم ... پارسال یا شاید چند سال پیش یه خانومی اومد گفتینو و شروع به صحبت کرد با من . می‌گفت خواهرم درمورد شما بهم گفته بود و الان که گوشیش دستمه ، با چک کردن هیستوریش که مرتب میومده وبلاگت حدس زدم خودش باشی . گفتم خود خواهرت کجاس ؟ گفت پارسال خودکشی کرد و فوت شد . 💔 خیلی خیلی دلم گرفت توی اون لحظه . ولی برام جالبه که اینجارو دنبال میکرد :) . مگه چی داره این وبلاگ ، که دلخوشی اون بود ؟ بگذریم .... خدا اون دختر رو رحمت کنه و امیدوارم خیلی اذیتش نکنن . خدایا به حق محمد از گناه اون دختر بگذر و بهش آرامش ابدی بده ❤️ .

خدایا ، منم از این وضعیت نجات بده . تنهایی خستم کرده ....

Mr.M

پنجشنبه یکم آبان ۱۴۰۴ 7:18

۱_ بچه ها زنبور عسل نر که میتوز می‌کنه ، در واقع داره سلول های جنسیِ n رو با میتوز زیاد و زیادتر می‌کنه و در نهایت اونارو میده به ملکه ای که با میوز کردن ، تعداد زیادی گامت n تولید کرده ؟

۲_ چرا زنبور نر نمیتونه با میتوز و بکرزایی زنبور نر تولید کنه ؟ آخه ملکه می‌تونه گامتِ n لقاح نیافته رو به گامت لقاح یافتهٔ n تبدیل کنه و نر های جدید ایجاد کنه . نر ها با میتوز میتونن سلولهای جنسیِ n زیادی تولید کنن ولی هیچ کدوم بکرزاییِ مستقل نمیکنن .

۳_ اسپرم و تخمک در زنبور های عسل یکسان هستن از نظر ظاهر ؟ آخه زنبور نر خودش از زنبور ملکه ای که تخمکش بکرزایی کرده درست شده .

Mr.M

پنجشنبه یکم آبان ۱۴۰۴ 1:26

روزی که گذشت تحرکم بیشتر بود یکم . از خونه زدم بیرون و رفتم تا جایی که مامانم خرید کرده بود و وایساده بود که بیام خرت و پرتارو بگیرم . مطالعه هم به خوبی انجام شد و راضی بودم . خداروشکر . هرچند هنوز توی شروع کارم و باید خیلی تقویت کنم این ویژگی هارو ، و باید سرسخت تر بشم .

روزی که گذشت فقد زیست خوندم و روز قبلش شیمی . تستای انحلال پذیری و ppm رو برای اولین بار داشتم می‌فهمیدم و این خیلی برام باارزش بود چون تقریباً سخت ترین قسمت شیمیه . یکی این و یکی اسید و باز . و فاجعه تر از همه ، ترکیب اسید و باز و انحلال پذیری 😵‍💫 . ایشالا غول لول آخرم شکست میدم . وقت هست ، تلاش و پشتکار هم ایشالا هست :) .

دارو های روانپزشکی رو اول شب رفتم گرفتم . سر کوچمون یه داروخانس . کلن خونمون یه جاییه که همه چی اطرافش گیر میاد . پسرخالم گورخیده بود از این وضعیت 😁 . می‌گفت سر کوچتون حتی یه مغازه هست که لوازم یدکی تراکتور میفروشه 😂 .

چند تا چیز حالمو امروز خوب کرد : لطف خدا / نسکافه / خوردن کاملِ دارو های شب ، بر خلاف دیروز و پریروز / ویدیو های جذاب و تاثیرگذار اینستا که حرفای دلی توش میزد و آهنگ آرامش بخش هم روشون بود ! ایشالا منظورمو فهمیدید 😁 . / خبر قبولی پسرخالم که مکانیک خودرو میخوند ، توی فوق لیسانس . فک کنم مهندسی انرژی می‌ره بخونه . امیدوارم اسمشو درست گفته باشم .

🩵🌠💙🩵🌠💙🩵🌠💙

ولی واقعاً جالبه که انقدر پرنشاط و امیدوارانه می‌نویسم 😁 . وگرنه بیشتر روز دپرسم و تکون نمی‌خورم !!! با این که خیلی خسته ام ولی هنوز امید دارم . هنوز خودمو یه آدم موفق در آینده میبینم . مطمئناً گذشته تباهی داشتم و حتی همین الانشم آدم تباهی محسوب میشم ، ولی نقاط ضعفمو شناختم و دارم اشتباهاتمو اصلاح میکنم . با همین فرمون اگه برم جلو حتماً پزشکی دولتی شهرمون رو قبول میشم . من حتی برای پزشکی نمیجنگم . شاید فک کنید یا شاید متوجه بشید که دیوونه ام ، ولی می‌خوام برای رتبه زیر ۱۰۰ کشوری بجنگم . باید این شکست های پی در پی با یه شیرینی بزرگ به پایان برسن . فقد باید حواسم به محیط اطرافم باشه . باید همچنان چراغ خاموش برم جلو و فامیل و دوست و آشنا چیزی از کنکورم متوجه نشن چون دست خودشون نیست و دخالت میکنن و روانم رو داغون میکنن ! از طرفی استرس و تنش هم میدن با کاراشون و پرس و جو های اضافشون . یه جوریم که انگار نمیخوام هیچکس نگاهم کنه ! تا الان که همینطور بوده و امیدوارم همینطور هم پیش بره .

💙🌠🩵💙🌠🩵💙🌠🩵

خدایا ، زندگیمو میدم دست خودت ؛ هرطور حس می‌کنی بهترین حالته برام بچینش . ولی ترجیحاً علایق فعلیمم لحاظ کن :) .

خدایا دوستت دارم

ای پیامبر رحمت دوستت دارم

ای امیر مؤمنان دوستت دارم

ای قائم آل محمد دوستت دارم .

Mr.M

چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴ 0:57

امروز هم خنثی شد . خیلی سخت گذشت . خیلی خیلی خیلی خیلی .....

اواخر عصر که شروع کردم به خوندن ، اول رفتم یه استامینوفن ۵۰۰ خوردم که سردردم خوب شه . طبق معمول چشم راست و سمت راست پیشونیم درد میکرد .

امروز برام سوال بود که چرا به درس خوندن عادت نمیکنم ؟ بعد چند دقیقه این به ذهنم رسید که : لزوماً این که چند روزه شروع به ایجاد عادت کردیم دلیلِ کافی ای برای حدس زدنِ زمانِ ایجادِ حالتِ پایدارِ یه عادت نیست . گذشته ای که داشتیمم خیلی خیلی مهمه . خب من یه عمر یا شکست خوردم یا درس نخوندم یا نتونستم چیزی بخونم ؛ پس مشخصه که بد قلق بودنم از بقیه باید بیشتر باشه .

امان از گذشته 💔 . خدایا ، منو از دست گذشته ام نجات بده ❤️ . خدایا ، دلم گرفته از گذشتهٔ مزخرفم .... واقن چطور می‌خوام عادی بشم ؟ ای خدا :) .

من تسلیم نمیشم . تا آخرین لحظهٔ زنده موندن تلاش میکنم که عادتای خوب ایجاد کنم هرچند که ۱۰۰ در ۱۰۰ نقشه هام و هدف هام برای همیشه نابود شن . من بنظرم حتی اگه امیدی برای بهبود نباشه ، بازم نباید بیکار بشینیم . یه کار کوچیک باید انجام بدیم که حداقل برای یک ساعت در روز ، خوشبختی رو احساس کنیم .

خدایا ، سکان کشتی رو میدم دست خودت 🩵 . تو نابغه ترینی و بهتر از هرکسی میتونی هدایتش کنی . منو از گرداب ها نجات بده و به بزرگ ترین و قشنگ ترین جزیره ها برسون 🙏 .

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Tags
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم