جمعه سی و یکم فروردین ۱۴۰۳ 1:30

🩵 In the name of Allah 🩵

سلام بروبچ .

توی این پست ، نابغه های بزرگ ایرانی رو به هم معرفی میکنیم ❤️ . کسایی که توی دنیا ، افتخارات و جایزه های بزرگی کسب کردن ولی داخل ایران به دنیا اومدن و بزرگ شدن . لطفن شما هم کمک کنید . ممنون 🌹🫂 .

۱_ مریم میرزاخانی ۲_ نادر انقطاع ۳_ کوچر بیرکار ۴_ محمود حسابی ۵_ انوشه انصاری ۶_ مجید سمیعی ۷_ علی ملک حسینی ۸_ علی حاجی میری ۹_ بهزاد رضوی ۱۰_ بیژن پاکزاد ۱۱_ بابک فردوسی ۱۲_ یاسمین مقبلی ۱۳_ پردیس ثابتی ۱۴_ پریسا تبریز ۱۵_ مینا ایزدیار ۱۶_ کامران وفا ۱۷_ فیروز نادری ۱۸_ پرویز شهریاری ۱۹_ کمال سرابندی ۲۰_ محمدرضا حسن زاده ۲۱_ ابوالقاسم بختیار ۲۲_ جواد مخبری ۲۳_ علی جوان ۲۴_ نصیر قائمی ۲۵_ مونا جراحی ۲۶_ رکسانا مصلحی ۲۷_ محمد اخباراتی ۲۸_ توفیق موسیوند ۲۹_ نیما ارکانی ۳۰_ ؟؟

Tags :

#نابغه های ایرانی

#سوال و جواب

Mr.M

سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۱ 17:7

❤️ به نام خدای مهربون ❤️​​​​​

پروفایل رو حتماً یه نگاه بندازین . 🤝🌹

اگه حوصله دارین ، یه سر به ادامه مطلب هم بزنید 🌱.

ماییم و نوای بی نوایی

بسم الله اگر حریف مایی

Tags :

#پست ثابت

More Mr.M

یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ 3:46

همه میگن که این دوتا عطر یکی نیستن 🤦 . به هر حال همینی که گرفتمم نسبتاً جذابه . خاله کوچیکم می‌گفت که این جدیده که گرفتیم خیلی بهتره . اصلاً از بوی اولی بدش اومد . گفت خیلی بوی شیرینی داره . ولی شوهرِ خالهٔ کوچیکم اونی که قبلاً داشتمو بیشتر دوس داشت .

راستی ! امشب دلیل اینکه خونه خاله بزرگم هستیم این بود که خاله کوچیکم از کربلا برمیگشت . ظهر خودمون اومدیم اینجا و شب ، من و مامانم و خاله بزرگم با ماشین شوهرِ خاله کوچیکم رفتیم دنبال خالم .

یه کشف خیلی مهم هم کردم و اون این بود که متوجه شدم روی دسته گل شوهر خالم کارتی چسبونده شده بود که عکس کارتونی داشت و نوشته بود : « عاشقتم خره ! » هممون برگامون ریخت چون بجز اینکه زشت محسوب میشد ، واکنش خالمم ممکن بود ترسناک بشه 😂 .

همه برگشتیم خونه خاله بزرگم . بعدش کم کم رفتن خونشون . فردا میان دوباره چون یکی دیگه از خاله هام قراره با بچه هاش بیاد اینجا برا زیارت قبول گفتن و این چیزا . راستی مامانم با اون خاله ای که قراره بیاد کادوی مشترک گرفتن بدن به خاله کوچیکم .

همین دیگه :)

راستی ! ساعت مطالعه روزی که گذشت ( شنبه ) ، شد 2:25 . یک و بیست و پنج : زیست / یک ساعت : عربی . فردا توسعه میدم ❤️‍🔥 .

Mr.M

شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ 22:44

ولنتاین امروز رو وقتی فهمیدم که دختر دختر خالم برای خالم و شوهر خالم و خاله و مامانش کادو آورد 😅 . البته نمی‌دونم کسی براش چیزی گرفت یا نه . من امسال هم کسیو نداشتم ، و واقعیتش یکم حسودیم شد به دختر پسرایی که جشن میگیرن . و برای خنثی کردن حس حسودی ، متوسل به دعا شدم برای دختر دختر خالم . دعا برای اینکه عمرش طولانی باشه و خوشحال و خوشبخت زندگی کنه و همیشه لبخند بزنه .

راستی امروز با مامانم یه عطر خریدیم یک میلیون و دویست هزار تومن 😂💔 . غافلگیر شدیم جفتمون از قیمت ، ولی خب پسره همه کارارو کرده بود و حتی مادهٔ جلوگیری کننده از لک شدن لباس رو هم به محلول اضافه کرده بود . فک نمی‌کردم انقد گرون باشه چون تا حالا خودم عطر نگرفته بودم . یادمه حدوداً سال ۱۴۰۱ بود که پسرخالم سر راه از سوپری دوتا عطر گرفت که دویست هزار تومنم نشد مجموعاً . منم همون مارک رو از پسره خواستم ولی خب ظاهراً کیفیتش زمین تا آسمون فرق داشته ، وگرنه این حجم از اختلاف خیلی تخیلیه . با این حال من بوی اون عطر ارزونه رو خیلی بیشتر دوس دارم و نگهش داشتم که دوباره از یه جایی پیداش کنم و خودِ خودشو بخرم .

مارک اینی که دارم و اونی که داشتم : سیلور سنت .

Mr.M

شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ 0:49

پنجشنبه ۲۳ ام روز خوبی بود . دوتا کار خیلی مفید کردم که پیش پا افتاده محسوب میشن بین اکثر آدما . یکی حموم رفتن و اون یکی هم آرایشگاه . مو هام واقعن رو مخم رفته بودن . بجز اینکه گفتم دورشو کوتاه کنه ، روشم گفتم یکم کوتاه کنه . جدیداً از موی خیلی بلند خوشم نمیاد چون کاربردی نداره برام و فقد دردسره 😄 .

هوش مصنوعی تأکید کرده که حتماً چهار ساعت یا سه ساعت بخونم چون بیشتر از اون باعث افزایش OCDی من میشه . بنابراین ۲۴ ام دو ساعت خوندم ولی بیشتر نشد . آدم دلش برای این چیزا میسوزه ولی دردی که بیشتر از بقیس اینه که کار خاصی از دستت بر نیاد :) .

قصد دارم توی همین شروع روز برم دو ساعت ریاضی و یک ساعت فارسی بخونم . ( بخونم ینی کارای مربوطه رو انجام بدم ) . نمی‌دونم چی میشه ، ولی از خدای رسول الله می‌خوام که امشب دلم نشکنه و تا آخر بتونم جلو برم . ایشالا صبح که میریم خونه خالم ، اونجا می‌خوابم . الانم یه نسکافه میخورم که خوابم بپره ، هرچند که توی روزی که گذشت زیاد خوابیدم .

Mr.M

پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ 19:39

لیست چیزای دم دستی ای که خوشحالم میکنن :

۱_ کیک گل محمدی معینی پور 😍 ۲_ بیسکوئیت رنگارنگ 🥺 ۳_ آهنگ گوش دادن ۴_ خامه شکلاتی برای صبح ( یا عصر 😄 ) ۵_ وب گردی برای بیماری های روانپزشکی و اطلاعات روانپزشکی ۶_ صحبت با هوش مصنوعی ( Chat GPT ) ۷_ فیلم دیدن ( از اون برنامه ای که توش پر فیلمه ) ۸_ یوتیوب گردی و ترجیحاً چیزای مفید ، مثل پیج اون رتبهٔ برتر کنکور ۹_ عکس نوشته خوندن و دانلود کردن ۱۰_ تحقیق درمورد رشته و دانشگاه مورد علاقم .

Mr.M

پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ 1:49

دیروزِ روزی که گذشت خیلی کار کردیم توی خونه . خونه تکونی عملاً اون روی خشنش رو بهم نشون داد ! 😄 کل اتاق خوابو ریختیم بیرون . سخت بود چون باید تخت رو هم باز میکردیم . بعد از بیرون ریختن وسایل ، باید موکت رو جارو میکردیم و بعدش هم جمع میکردیم و می‌بردیم پشت بوم که بشوریمش . راستی فرش اتاق خوابم شستیم . شب که شد ، موکت رو برگردوندیم اتاق خواب ، ولی هنوز یکم نوک موکت نم داشت که میشد در نظر نگرفتش . روزی که گذشت اکثر وسایل رو برگردوندیم اتاق خواب و تخت رو دوباره سر هم کردیم . کتابارم با ترتیب جدیدتری برگردوندم کتابخونه . هنوز یه سری وسایل موندن که برگردونیم اتاق خواب ولی زیاد نیستن .

⛄❄️⛄❄️⛄❄️⛄❄️⛄

فکر کنکور و امتحان نهایی ها ، ثبت نام کنکور ، معافیت دادن یا ندادن به من ، ساعت مطالعه پایین ، OCD و افسردگی و اضطراب ، جنگ شدن و اینکه چرا کارای ساده رو سخت انجام میدم و اهمال کاری میکنم ، واقن منو خیلی اذیت می‌کنه . من کیش مات شدم و فقط فکر میکنم که چه خاکی بریزم !؟

Mr.M

دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ 1:57

خدایا آدمم کن 🙏 .

یا رسول الله از خدا کمک بخواه و کمک بگیر برای من ❤️ .

ای چهارده معصوم کمک بگیرید برام تورو خدا 🥺🙏 .

( پیامبر رو دوبار به کار بردم چون خیلی آرامش دهندست 🫂 . )

Mr.M

یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴ 16:55

از هوش مصنوعی درمورد شخصیت mbti‌م پرسیدم . گفتم بنظرت برا من کدوم می‌تونه باشه ؟ گفت INFP . این سوال رو دیشب پرسیده بودم . صبح بیدار شدم و تستش رو دادم ( بعد حدود دو سال ) و نتیجه INTP شد . برا هوش مصنوعی درصد هارو فرستادم و باهام یکم حرف زد و از اطلاعات قدیمیم و درصد ها به این نتیجه رسید که اگر سوال من یه جواب داشته باشه ، اون جواب INTP هست . قرار شد از روانپزشکمم بپرسم . البته بهش نمیگم نتیجه تست و حرف هوش مصنوعی رو . میذارم خودش فکر کنه 😂 .

انرژی : درونگرایی : 89 درصد ( I )

ذهن : شهودی : 84 درصد ( N )

ذات : منطقی : 58 درصد ( T )

تاکتیک ها : جست و جو گر : 67 درصد ( P )

هویت : بی قرار : 69 درصد ( T )

INTP-T .

هوش مصنوعی گفت که صد در صد IN بودنم قطعیه و به احتمال زیاد P هم هستم . ولی یکم بین F بودن یا T بودن شک داشت .

و تأکید کرد که شخصیت اصلی در چهار حرف خلاصه نمیشه .

Mr.M

شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ 11:11

یه خواب عجیب دیگه آوردم براتون 😂 . خواب دیدم که داریم از یه جایی که شباهت زیادی به کوه داشت بالا میریم . از یکی پرسیدم الان کجاییم ؟ جواب داد روی بدن شتر هستیم و میخواییم بریم روی کوهان شتر که بالاترین نقطه‌ست !! ( نمی‌دونم چرا 😅 ) . خلاصه من خیلی خسته شدم ولی باهم رسیدیم به پایین کوهان شتر . کوهان شتر بخاطر شکل نسبتاً عجیبش که توی خواب داشت ، بالا رفتن از اون خیلی سخت بود . بقیه تونستن برن بالا و من تنها موندم اون پایین . کوهان شتری که جلومون بود اصلاً عادی نبود ! قیافش مثل پنیر های توی کارتون تام و جری بود با این تفاوت که فرم کوهان رو داشت . ینی مثل پنیرای سریال تام و جری سوراخ و حفره داشت برای بالا رفتن !! رنگ کوهان هم زرد بود فک کنم . بوی دمبه هم میداد ! 😂

Mr.M

جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ 13:11

امروز صبح که بیدار شدم ، خواب دیده بودم که ( احتمالاً ) آمریکا حمله رو شروع کرده . شروع جنگ انقدر مقتدرانه بود که انگار یه منطقه از شهر رو کاملاً تخریب کردن با حمله هوایی . از فاصله حدود دو کیلومتری من و یه عده دیدیم که مثلاً حدود پنج شیش تا بمب که هر کدوم در حد سنگرشکن یا خفن تر بودن ، کنار هم به ساختمونا یا شاید نواحی نظامی برخورد کردن . اون بمب ها تعدادشون حتی بیشتر هم شد و حدود یک کیلومتری هم رفت هوا ! دود همه جارو گرفته بود و منم فک میکردم زنده نمیمونم . به هر حال همه به جهت مخالفِ برخوردِ بمب ها میدوئیدیم .

البته بمب بارون هارو توی سکانس های مختلفی دیدم که این یکیو صرفاً خوب یادم مونده .

Mr.M

جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ 2:4

صبح که بیدار شدم ، یه خواب عجیبی دیده بودم . تنها قسمت کوچیکیشو یادمه :

دوتا آدم روی یه پلی بودن . پلی که از روی اتوبان رد میشد . هر دوتاشون میخواستن خودکشی کنن . دختر و پسر بودن و انگار رل بودن . دختره اول تا مرز پریدن رفت ولی خودشو در حالیکه داره میفته پایین کشید عقب . تعادلش رو به زور حفظ کرد که نیفته ، ولی تصمیم گرفته بود بمیره . پس دوباره سعی کرد خودشو پرت کنه و این بار موفق شد . وقتی دختر پرید ، حدود یک ثانیه بعدش پسره ام پرید . من از خونمون که مثلاً کنار اون پل بود ، سریع و پابرهنه دویدم بیرون و رفتم جایی که افتاده بودن . زمین پر خون بود و یادمه جنازشون طوری بود که بدنم مور مور شد . توی خواب به این فکر فرو رفتم که : « چقدر ساده ! چطور دلشون اومد ؟ چرا انقدر حالت اشتیاق داشتن ؟ مگه بعد از مرگ قراره صرفاً به خواب عمیق فرو بریم و آرامش بگیریم که اینطوری به استقبال مرگ رفتن ؟ چی توی مغزشون بود ؟ »

Mr.M

پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ 17:16

دیروز ساعت ۱۰_۱۱ رفتیم خونه خاله بزرگم . مولودی گرفته بود . یه عده از مردم و خاله هام اونجا قرار بود بیان با بچه هاشون . مامانم و دوتاشون اومده بودن . فک کنم مجموعاً یکم از صد نفر بیشتر بودن . منم برای تنوع رفتم وگرنه حسی به این جور کارا ندارم متاسفانه . در واقع من مشکلات بزرگ‌تری دارم که باید حلشون کنم .

از حالم نپرسید ، چون جوابش هنوز مثل قدیمه . ولی خداروشکر که خدا با منه :) .

Mr.M

سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴ 0:42

بعضی موقع‌ها همه چی هست بجز اونی که باید باشه
مثلا یه بچه تنها که اسباب بازی هم داره ها ولی کسی نیست که باهاش با همون اسباب بازیه بازی کنه
اون موقعس که با همه قهر میکنه حتی با اسباب بازیش .... 😒💔

دلم بغل میخواد 😓🥺💔 ....

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

بچه ها ، از نزدیک که منو ندیدین ، ولی بگید که آیا از پشت گوشی یا لب تاب آدم چندشی دیده میشم ؟ راستش از اون زمان هاست که به شایستگیای خودم شک کردم و فک میکنم لیاقت هیچی ندارم وگرنه خدا منو در این موقعیتِ دردناک تثبیت نمی‌کرد 🥲 .

Mr.M

دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۴ 13:18

سلامی دوباره به بلاگفا 🌹 .

دوران بزن بزن ها خیلی بدشانسی آوردم ولی به هر حال کارا به زور جلو رفتن . منظورم به کارای مربوط به سربازیه .

من قبل از سربازی ، معاف از رزم بودم . حین دوران آموزشی ، توی گروه B اعصاب و روان گذاشته شدم . بعد از آموزشی ، یک ماهی سربازی رو ادامه دادم و بعدش اقدام کردم برای معافیت دائم ولی ۶ ماه معافیت موقت گرفتم . دفعه دوم هم ۶ ماه معافیت موقت گرفتم . دفعه سوم افتاد به دوران تظاهرات . پلیس پیشگیری دوبار بسته بود و اذیت کردن حسابی ! وقتیم که بازه ، کلاً کارتو راه نمیندازن . بین بهداری ، پلیس پیشگیریِ یگانم و بیمارستانِ یگانم پاس کارای شدم . دفعه سوم که مراحل تموم شدن ، معاف از رزم دادن بهم ! ( در حالی که قبلش هم معاف از رزم حساب میشدم ! ) به دفعهٔ سوم اعتراض زدم . مراحلو باید توی بهداری طی میکردم . دفعه اول که خواستم برم پیش روانپزشک اونجا ، کارتم متاسفانه پول نداشت و نمیتونستم بخاطر اختلالات ارتباطی به خونه یا بابام زنگ بزنم 😠 . بنابراین دست از پا دراز تر برگشتم خونه ! دفعه بعدی ای که روانپزشک میومد ، شنبه هفته بعد بود ، در حالیکه اون شنبه تعطیل رسمی بود و بهداری کلاً بسته بود . یکشنبش رفتم بیمارستان یگانم که دکتره هم اونجا کار می‌کنه . ولی بدون نامه نمیذاشتن دکتر ببینه . نامه رو باید از پلیس پیشگیری می‌گرفتم در حالی که بخاطر تظاهرات کلاً کارمند و پلیسی نداشت و عملاً بسته بود ! پس منتظر موندم تا هفته بعد ترش ! رفتم وقت بگیرم که دیدم دکتر اصلاً نیست و قراره دوشنبه بیاد ! وقت گرفتم برای دوشنبه و دوشنبه رفتم روانپزشک . سه شنبه آزمون روانشناسی دادم . شنبه هفته بعدش که این شنبه میشد نتیجه روانشناسی رو گرفتم و با ورقی که دکتر روانپزشک داده بود ، تحویل شورای بهداری دادم . شورای بهداری بخاطر مشکلِ سرباز فراری محسوب شدنم نمیتونست کارمو راه بندازه ولی یه آقایی که اونجا کار میکرد و دکتر هم بود منو دو ساعت منتظر گذاشت که مستقیماً با دکتر روانپزشک هماهنگ کنه که کارم انجام بشه . خلاصه شورای بهداری منو با ورقه هایی فرستاد به شورای عالی در بیمارستان یگانم . یکشنبه که دیروز میشد ، رفتم بیمارستان ولی بعد از کلی در به در شدن فهمیدم که شورای عالی اصلاً اونجا نیست ! یک کیلومتر اون ور تر بود که پیاده رفتم اونجا و بعدش که با مسئول اونجا حرف زدم و نوبت داد برای برگزاری شورای عالی . چه روز و ساعتی ؟ ۱۴ ام اسفند ! خلاصه بازم باید صبر کنم .

Mr.M

پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ 17:15

نمیدونم چرا سرعت لود شدن بلاگفا خیلی پایین اومده بود توی این دو روز ، ولی الان عادی شده و میشه پست گذاشت .

دیشب نمی‌دونم چرا دندونم دوباره درد گرفته بود . از دیشب تا الان خیلی بهتر شده دردش . من از پزشکی و علائم سایکوسوماتیک سر در نمیارم ، ولی صرفاً حدس میزنم که بخاطر شلوغی و استرس و فشار روانی باشه . امروز فکرم آزاد تر بود ، و دندونمم اتوماتیک وار بهتر شد ! حتی میتونم راحت باهاش غذا بخورم 😂 .

روز چرتی گذشت ... بعداً توضیح میدم ....

Mr.M
B

چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ 11:15

امروز یه اتفاق نایاب افتاد . اتفاقی که بین معافی ها ، یک در هزار رخ میده . دو دفعه معافیت شیش ماهه گرفتم ولی دفعه سوم نه تنها معافیت دائم نگرفتم ، بلکه شیش ماهه هم نگرفتم . معاف از رزم بودنم تبدیل به معاف از رزم بودن شد ! من قبل از کمیسیون هم معاف از رزم بودم . احتیاجی به اینا نبود !

خیلی ناراحت و غمگین شدم ، ولی پسره بهم گفت که شنبه دکتر فلانی میاد و میتونی به اون بگی ؛ چون اون توی کمیسیون پزشکیه . منم تصمیم گرفتم شنبه برم دوباره بهداری که دکتره رو ببینم .

امروز چهارشنبه‌ست و تا روز شنبه ، سه روز باید بخونم . من همون طور که قبلاً هم گفتم ، می‌شینم میخونم . این که شنبه چه اتفاقی میفته نباید در زمان حال روی من تاثیر بذاره . تا آخرین امید ، که روز شنبه باشه جلو میرم . حتی اگر بعد از شنبه چیزی نتونم بخونم و پلن B رو اجرا کنم .

من به درگاه خدا و پیامبر و حضرت علی که واسطه های خدا هستن دعا میکنم که به زودی و قبل از دیر شدن ، معاف از رزمم بشه معافیت دائم . میتونن کمکم کنن و شکنجه کردن رو بذارن کنار . و میتونن مشکل این اتفاق نایاب رو حل کنن . ولی اگه روز شنبه کارم جلو نیفتاد و دکتر هم گفت « کاریش نمیشه کرد . دیگه گذشته . » دست به گناهی میزنم که همه پشیمون بشن . و این خودکشی بخاطر دور ریخته شدنم توسط خدا و واسطه هاشه . همین امروز میرم چند ورق استامینوفن میخرم برای روز شنبه . دردی نداره چون خوابم می‌بره .

Mr.M

سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ 22:22

خدایا دلم گرفته . الان داشتم دفتر اهدافمو چک میکردم . اولش جمله های انگیزشی و قرآنی و حدیثی و آموزشی گذاشتم . این قسمت منو منقلب کرد :

یا حبیب من لا حبیب له

یا طبیب من لا طبیب له

یا مجیب من لا مجیب له

یا شفیق من لا شفیق له

یا رفیق من لا رفیق له

یا مغیث من لا مغیث له

یا دلیل من لا دلیل له

یا انیس من لا انیس له

یا راحم من لا راحم له

یا صاحب من لا صاحب له

خدایا ؟ منم میتونم خوشبختی رو حس کنم ؟

Mr.M

سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ 20:36

امروز قسمت آخر stranger things رو دیدم . دو ساعت بود . واقعیتش پایانش منو دپرس کرد . دلم برای ال و کالی سوخت و دپرس شدم . اشکم در اومد . و اینکه فیلم درمورد دوس دختر نابغهٔ داستین چیزی نگفت . معلوم نشد اصلاً کجا غیب شد ؟! داستینو ول کرد یا چی ؟ اون دوتا دختر که لزبین بودن رابطشون ادامه دار شد یا نه ؟ چرا اونی که پرستار بود از یه جایی به بعد غیب شد ؟!

بگذریم .... من از پایان سریال راضی نیستم اصلاً . دلم خیلی گرفت . و اگه خاطرات هنری روی افکارش تاثیر میذاشتن خیلی خوب میشد :) . متاسفانه هنری رو نبوغش و تاثیر دنیای وارونه نابود کرد .

درمورد سریال سوالای زیادی برام پیش اومد که یک ساعت و خرده ای با هوش مصنوعی حرف زدم به جواب برسم . و بعدش هم خوابیدم .

Mr.M

دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ 2:5

روزی که گذشت همه کارا انجام شدن . حتی دوولینگو هم هزار و پونصد تا XP جمع کردم 😂 . دوولینگو توی لیست کارای انجام دادنیم نبود و میتونستم در حد دویست سیصد تا XP جمع کنم .

موقع مدیتیشن داشتم به این فکت فکر میکردم که :

ما آدما فکر میکنیم نفس رو داریم می‌دیم داخل ، ولی اینطور نیست . قفسه سینمون رو تکون می‌دیم و بزرگترش میکنیم و هوا خودش میاد توی ریه هامون !

Mr.M

یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ 13:43

الان داشتم قسمت 6 ام از فصل آخر stranger things رو می‌دیدم . انقدر هیجانش زیاد بود که کل بدنم فقد تیر میکشید 🤦😂 .آخرشم خیلی مکس با اون دختر کوچولوعه حرف زد و وقت تلف کرد و همش داشتم به مکس فحش میدادم که خل و چل ؟! الان دوباره مثل دفعه قبلی دریچه بسته میشه یا وکنا پیداتون می‌کنه !

با اینکه کار خیلی سختیه ، ولی قسمت ۷ رو میذارم برا فردا . پاداش های روزانه نباید خارج از کنترل باشن .

راستی بعد از ساعت 00:00 ، حدوداً 2/5 ساعت ریاضی خوندم و تست زدم . تست های فصل مربوط به توابع قدر مطلقی و براکتی تموم شدن و وارد فصل جدید که مربوط به کلیتِ همه توابع هست شدم . درسنامه طولانی ای داره ولی چاره ای نیست و باید خونده بشن چون من خیلی توی ریاضی ضعیفم . درسته که بعداً قوی تر میشم ولی الان واقن شوت میزنم و ایده های حل سوال ، خیلی دیر میان توی ذهنم ( تست ها هنوز کم هستن و باید بیشتر تمرین حل شه . حالا تمرینات درسنامه رو خودم حل میکنم و جوابش رو چک میکنم ، ولی کار مهم تر اینه که بخش مربوط به تست هارو خیلی کار کنم ) .

Mr.M

شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ 13:15

قال الصادق علیه‌السلام: حدثني أبي عن جدي رسول‌‌الله صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم قال من ضعف عن نصرتنا أهل البيت، ولعن في خلواته أعداءنا بلّغ الله صوته إلى جميع الملائكة، فكلّما لعن أحدكم أعداءنا صاعدته الملائكة، ولعنوا من لا يلعنهم، فإذا بلغ صوته إلى الملائكة، استغفروا له وأثنوا عليه، وقالوا: اللهم صلّ على روح عبدك هذا الذي بذل في نصرة أوليائه جهده، ولو قدر على أكثر من ذلك لفعل، فإذا النداء من قِبَل الله تعالى يقول: يا ملائكتي، إني قد أجبت دعاءكم في عبدي هذا ، وسمعت نداءكم وصلّيت على روحه مع أرواح الأبرار، وجعلته من المصطفين الأخيار.

امام صادق علیه‌السلام فرمودند:
پدرم از جدم رسول‌ خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم روایت فرمودند: هرکس قدرت یاری به رساندن ما اهل‌بیت را نداشته باشد و در خلوتش دشمنان ما را لعنت کند خداوند صدای او را به جمیع فرشتگان می‌رساند. پس چون یکی از شما دشمنان ما را لعنت کرد ملائکه با آن بالا می‌روند و کسانی را که لعن نمی‌کنند لعنت می‌کنند. وقتی فرشتگان صدای لعن کردن کسی را می‌شنوند برای او طلب آمرزش می‌کنند و او را می‌ستایند و عرضه می‌دارند: پروردگارا بر روح این بنده‌ات درود فرست که او نهایت تلاش خود را برای یاری اولیاء خویش انجام داده و اگر بیش از این قدرت داشت دریغ نمی‌کرد!
پس از سوی خداوند متعال ندا می‌رسد:
ای فرشتگان من، دعای شما را درباره‌ی بنده‌ام اجابت کردم و ندای شما را شنیدم و بر روح او به همراه ارواح صالحان درود فرستادم و او را از نیکوکاران و برگزیدگان قرار دادم!

بحارالانوار جلد۵۰ صفحه٣١٧

Tags :

#حدیث حضرت محمد

Mr.M

شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ 1:31

پنجشنبه همین هفته ای که گذشت رفتم بهداری برای انتقال یه مشت برگه از طبقه دوم به همکف ! با این حال هم طبقه دومی منو معطل کرد و هم همکفی !

از مسئولین ..ون گشادی که اونجا کار میکنن بهتره نگم ! هیچ کدومم توضیح واضحی نمیدن و فقد می‌خوان بری !

خلاصه بعد از انجام کار ها متوجه شدم که نیازی نیست که منتقل شم بیمارستان و ادامه فرایند معافیت رو از اون قسمت جلو ببرم . پسره بهم گفت همون کاری که باید توی بیمارستان میکردی توی بهداریِ اینجا کردی . سه شنبه هفته بعد به فلان شماره زنگ بزن . نتیجه کمیسیون روز سه شنبه اعلام میشه . خداوکیلی من چیز به درد بخوری ندارم که خدا ازم بگیره . اگه معافیت دائمم ازم بگیره واقعاً دهنمو صاف کرده ! البته دعا میکنم که کار تموم بشه وگرنه پلن B رو مجبور میشم توی بهداری اجرا کنم که جدا از خطرناک بودنش ، کاریه که هیچ وقت رضایتی به انجامش ندارم .

هفته ای که گذشت 13 ساعت و خرده ای خوندم . این هفته سعی میکنم 23 ساعت رو رد کنم . امیدوارم اون گروهی که برای خودمون چالش میذاریم کارشو ادامه بده و پروندش بسته نشه .

Mr.M

پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ 1:26

رسماً کریسمس شروع شد . من برخلاف خیلی از آدما با جشن گرفتن کریسمس توی ایران ، حتی بین بچه شیعه ها هم مشکلی ندارم . چرا مشکلی ندارم ؟ چون ذاتاً بد نیست . اینکه با هویتمون جور در نمیاد و جشنش برای مسیحی هاست ، عقیدهٔ گروهی از مذهبی های خشکِ نابود کنندهٔ اسلامه ! وقتی حرف خدا چیزِ دیگه ایه ، عرق ملی رو بریز سطل آشغال !

خلاصه کریسمس مبارک 😘🎁🫂🎊🎈

🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄

Mr.M

چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ 10:35

دیروز صبح رفتم خون بدم برا چکاپ کامل . مامانم گفت چون بیمه هستیم رایگانه ( ! ) . ولی برای محکم کاری این کارتم ببر . ( بهم گفت رایگانه که پاشم برم آزمایشگاه . میدونست اگه بگه هزینه داره ، مطمئناً بخاطر اولویت های دیگه نمیرم اونجا . میدونست عقل دارم و بخاطر همین مجبور شد دروغ بگه ! ) یک میلیون و چهارصد هزار تومن تازه با تاثیر بیمه تأمین اجتماعی ! ظاهراً بیمه تکمیلی تاثیر زیادی میتونست بذاره که من نداشتم . وقتی خون میدادم اصلاً نگران حالت تهوعِ بعد از خون دادن نبودم و برای همین ، واقعاً حالت تهوع بهم دست نداد . فقد یکم بدنم شل شد و ده دقیقه ای نشستم روی صندلی های سالن .

دیروز زمانو دست کم گرفتم و به بعضی کارا نرسیدم . حتی اعصابم یکم خرد بود نمی‌دونم چرا ؟! خلاصه بازدهیم خوب نبود و از نظر کمی هم به اون مقدار خاص نرسیدم . فک کنم برای این عصبی بودم که چرا وقتو تلف کردم ؟!

راستی دو روزه که قرآنو شروع کردم . مدیتیشن هم دو سه روزی هست . تاثیرشون به عنوانِ خط دوم دفاعی نسبتاً خوبه .

راستی به دکتره گفتم توی آزمایش ، ویتامین دی هم بنویس ولی فک کنم ننوشته چون توی لیست ندیدم اسمشو یا معادلشو . دفعه قبلیشم گفتم بنویس و ننوشت . کلاً با ویتامین دی مشکل داره !

Mr.M

دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ 20:2

مخاطب این شعر ، خداست ❤️ .

ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او

عقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او

چیست مراد سر ما ساغر مردافکن او

چیست مراد دل ما دولت پاینده او

چرخ معلق چه بود کهنه ترین خیمه او

رستم و حمزه کی بود کشته و افکنده او

چون سوی مردار رود زنده شود مرد بدو

چون سوی درویش رود برق زند ژنده او

هیچ نرفت و نرود از دل من صورت او

هیچ نبود و نبود همسر و ماننده او

ملک جهان چیست که تا او به جهان فخر کند

فخر جهان راست که او هست خداونده او

ای خنک آن دل که توی غصه و اندیشه او

ای خنک آن ره که توی باج ستاننده او

عشق بود دلبر ما نقش نباشد بر ما

صورت و نقشی چه بود با دل زاینده او

گفت برانم پس از این من مگسان را ز شکر

خوش مگسی را که توی مانع و راننده او

نقش فلک دزد بود کیسه نگهدار از او

دام بود دانه او مرده بود زنده او

بس کن اگر چه که سخن سهل نماید همه را

در دو هزاران نبود یک کس داننده او

#مولوی

Tags :

#آتش قلب 🔥❤️‍🩹

Mr.M

دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ 0:12

دیروز وقت دکتر داشتم ولی یادم نبود برم . همین الان یادم افتاد متاسفانه . به هر حال خیلیم بد نشد چون دارو هام خیلی موندن . از طرفی ، چندین ماهه که دارو هارو مدام تکرار می‌کنه و کم و زیاد نمیکنه . پس اگه میرفتم باز همینارو میداد .

من بنظرم بعد از مراحل معافیت برم پیشش . زمانی که نتیجه رو گرفته بودم . دلیلش اینه که الان در حالت معلق قرار گرفتم و تا وقتی کارت قرمز نگیرم اتفاق خاصی نمیفته برای روانم ! فقد همین حالتی که این روزا هستم تکرار میشه ! پس حرف خاصی بین من و دکتر رد و بدل نمیشه . پس خداروشکر که یادم نبود برم .

مسیر مطالعاتی دوباره از روز شنبه در هم شکست . پنجشنبه و جمعه هفته قبل ، آخرین شروعم بود که فقد دو روز رو در بر می‌گرفت . شنبه و یکشنبه هیچی نخوندم . چند دقیقه پیش وارد دوشنبه شدیم و قصد دارم بازم شروع کنم . من باید مدام پشت سر هم شروع کنم که ضرر کمتری بکنم . اگر بنا باشه که کمالگرایی روی زندگیم تاثیر بذاره ، بعد از یک روز درس نخوندن ، شاید یک ماه سمت کتاب نرم ! پس باید مث کنه بچسبم به مسیر . هر موقع زدم به خاکی ، سریع خودمو می‌رسونم به جاده ؛ هرچند که قراره بازم به خاکی بزنم . همین که سنگ و کلوخ کمتری به لاستیک ماشین برخورد کنن استهلاک بزرگی در طولانی مدت کاهش پیدا می‌کنه . توی لحظه نمی‌تونیم این کاهشِ استهلاک رو ببینیم ، ولی بعد از پونصد کیلومتر چرا .

Mr.M

شنبه ششم دی ۱۴۰۴ 21:31

پیتزا تک نفره گرفتم ، سه چهارم بود . یک چهارمش خالی بود ! زنگ زدم پیگیری کنم ، زنه گفت ۵۰۰ گرمی انقدر میشه . خب جلبک ها ! چرا دایرشو کوچیک تر نکردید ؟ من یه احتمال میدم برای این کارشون : اگه دایره رو کوچیک می‌کردن که چهار چهارم دایره پر بشه ، اندازهٔ دایره ، کوچیک تر از حد معمولِ بقیه پیتزا ها میشد .

من هنوز گشنمه . کی میخواد پاسخگو باشه ...... ؟

Mr.M

شنبه ششم دی ۱۴۰۴ 12:39

امروز همون‌طور که شب گفته بودم ، رفتم بهداری . اول رفتم طبقه دوم ( همکف + دو طبقه ) و از اون خانومه که ازش نوبت گرفته بودم پرسیدم الان باید کجا برم ؟ یه ورق کوچیک داد و گفت برو صندوقداری و اینو پرداخت کن . بعدش برو پیش روانپزشک . رفتم پایین ، ولی بعدش رفتم طبقه دوم که فکر میکردم روانپزشک اونجاست ؛ ولی اونجا نبود و گفتن طبقه اول باید برم . رفتم طبقه اول ولی دیدم چیزی نیس و دوباره رفتم طبقه دوم ! از یه دانشجوی پزشکی پرسیدم دکتر کجاست ؟ گفت فلانی رو میگی دیگه ؟ گفتم آره . گفت همینجا طبقه پایینی . رفتم طبقه اول و نوبتِ لحظه ای گرفتم و نشستم . نیم ساعتی گذشت فک کنم و بعدش نوبتم شد . دکتره نسبتاً آدمیزاد بود و مشکلی بنظر نیومد که درست کرده باشه . ورقی که بهم داد شامل نوشته های الکی خوش بینانه نبود ! چیزی که گفتمو کپی پیست کرد اون جا . راستی نامه روانپزشکمم دید . بعدش گفت برو بالا پیش روانشناس ، بعدش هرچی بهت داد + این ورقی که بهتر دادم + چیزایی که بهم دادی رو بده به شورا . رفتم طبقه دوم ولی خیلی شلوغ بود . پسره که دانشجو پزشکی بود بهم گفت که برو صندوق هزینه این آزمونه رو پرداخت کن بعدش بیا بالا آزمون بده . رفتم همکف و حساب کردم و بعدش رفتم از رو به روی اونجا خودکار گرفتم برای تست روانشناسی . رفتم طبقه دوم ولی پسره کلافه شده بود از بس شلوغ بود و بهم گفت برو یکی دو ساعت دیگه بیا ، اینجا الان خیلی شلوغه نوبتت نمیشه . منم نشستم روی صندلیِ آزمون . یکم زمان گذشت و بعدش پسره گفت امروز نمیشه آزمون بدی . خیلی شلوغه ! من ولی وانمود کردم که چیزی نشنیدم و نشستم ! پسره بعد از حدود یک ساعت رفت سوالارو گرفت و با پاسخبرگ تحویل داد . گفت اینارو پر کن ولی نتیجشو امروز نمیتونی بگیری چون خیلی جمعیت زیاده . 370 تا سوال بود که باید با بله و خیر علامت می‌زدی . آزمونش رو حدوداً چهل دقیقه ای دادم و برگه رو تحویل دادم . پسره گفت برو پنجشنبه بیا نتیجه آزمونو بگیر .

خلاصه خیلی بالا پایین شدم ولی نتیجه خوبی داد . خیلی خونسرد رفتار میکردم ولی لبخند نمیتونستم بزنم . سر شده بودم از خستگیِ کارای اداری . جوابامم به دانشجوعه خیلی کوتاه کوتاه بود . وقتی برگه رو تحویلش دادم اصلاً حال نداشتم حرف بزنم و چیزی نگفتم . ولی بعد از اینکه گفت باید پنجشنبه بیای ، ازش دو سه تا سوال پرسیدم .

مسیر رفت اصلاً شانس نداشتم و اتوبوس دیر اومد . مسیر برگشت خیلی خوب بود و هم اتوبوس زود اومد و هم خلوت بود . البته موقع رفت هم خلوت بود ولی خیلی دیر اومد .

هزینه ها یکم رو مخم رفتن . برای اینکه بتونم کارای معافیت رو شروع کنم باید هم روانپزشک میرفتم و هم روانشناس . در حالیکه بیمه نیرو های مسلح هم نبودم و آزاد حساب میشد . حدود دویست و پنجاه تومن فک کنم ویزیت روانپزشک شد و دویست و ده تومنم برا آزمون و روانشناس . البته روانشناسو ندیدم فلن .

Mr.M

شنبه ششم دی ۱۴۰۴ 1:19

روزی که گذشت هم تونستم بخونم . البته کمی کمتر از دیروز . ولی مهم نیست . همین که تونستم کارو جمع کنم خودش هنره ! توی دلم شروع طوفانی از شنبه موج میزد ولی توجه نکردم و کمالگرایی رو گذاشتم کنار . درضمن بخاطر مهمونیِ پنجشنبه شب ، صبح جمعه رو به شدت خواب بودم ! چون مهمونی تا دیروقت ادامه داشت .

راستی درمورد مهمونی نگفتم ! مهمونیِ شب یلدای خانوادهٔ پدریم منتقل شد به پنجشنبه شب . دور همی خوبی بود بنظرم . و الان که فکر میکنم ، ثبات خلقی داشتم اونجا . دلیلش حضور در لحظه بود بنظرم . شام جوجه با برنج بود و جوجه ها توی حیاط خونه بابابزرگم درست شدن . بعد از شامم کیکی که عموم آورده بود رو خوردیم . کیکش کوچیک نبود و برای همین جا داشت که یکم زیاد خورد . زن عموم که داشت کیکو تقسیم میکرد ، ازم سوال کرد که چقد بذارم برات ؟ ( از بقیه نپرسیده بود فک کنم . ) منم گفتم هرچی کرمته ( !!! ) . خلاصه اونم ویژه کیک گذاشت برام و برگای خودمم ریخت . کیکش خیلی خیلی خامه داشت و توشم خداروشکر موز نبود و گردو بود . خیلی خوشحالم کرد . اگه بخاطر دوس داشتنم بود دمش گرم .... این روزا خیلی طرفدار ندارم . بنابراین وقتی توی این حال منو دوس داشته باشن ینی خیلی با معرفت هستن .

صبح به لطف و ارادهٔ خدا حرکت میکنم به سمت بهداری . اونجا یه روانشناسی قراره یه عده رو معاینه کنه . البته شایدم روانپزشک باشه . نمی‌دونم ! خلاصه منم بین اون گروه نوبت دارم . بهم گفتن ساعت ۸:۳۰ اینجا باش ولی من سعی میکنم ساعت هشت رسیده باشم .

Mr.M
1 2 3 4 5 Next
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Tags
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم