سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ 3:25

بعد از روانپزشک و روانشناس رفتن ، به جفتشون میگم که فاصلهٔ زمانیِ دکتر رفتن رو بیشتر کنن.

روانشناس : سه هفته یکبار / روانپزشک : دو ماه یکبار .

به روانپزشک هم میگم که دارو هارو یکم کمتر کنه اگر صلاح میدونه .

اینجوری ، توی ۶ ماه که همون ۲۴ هفته هست :

​​​​​۸ بار میرم روانشناس و ۳ بار میرم روانپزشک .

در حالتی که مثلِ الان برم ، ۱۲ بار روانشناس و ۶ بار روانپزشک میرم .

ینی توی ۶ ماه ، ۴ بار روانشناس و ۳ بار روانپزشک نمیرم و با همین نرخِ ویزیتی که الان میدم ، ۲ میلیون به روانشناس و ۶۰۰ هزار تومن به روانپزشک نمیدم .

ینی توی ۶ ماه ، ۲ میلیون و ششصد هزار تومن صرفه جویی میشه که با نرخِ تورم حساب کنیم ، به ۳ میلیون هم میرسیم .

خداروشکر خیلی خوب میشه و حدوداً سه میلیون کمتر خسارت میزنم .

Mr.M

سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ 3:11

بچه ها پیگیری کردم و متوجه شدم خامه ای که می‌خوردم ، نیمه پرچربه و باید حدوداً پنج کیلومتر پیاده روی کنم که چربیِ یک بستش رو آب کنم . الان نصف شبی رفتم یه بسته خامه نیمه پرچرب رو با نون سنگک نسبتاً زیاد خوردم .

اگه بتونم دویدن رو به پیاده روی اضافه کنم ، عالی میشه و همه این نتایج ، دوبله سوبله میشه .

ورزش ، بهترین ریاضته . البته بعد از مطالعه . پس ورزش رو دوباره از پی میگیرم و مدلش رو توی صبح ها به شکلِ «پیاده روی _ دویدن» در میارم .

🌹خامرم خوب مقاومت کردم که نخورمش . تقریبا پنج روز نخورده بودمش .

🌹 بعد از ظهر ها هم دراز نشست و پلانک میریم .

🌹🌹 توی پارکی که میرم ، بعد از استراحت و خشک شدنِ عرق ، سودوکو حل میکنم و بعدش بلند میشم و دوباره گرم میکنم و راه میرم و می‌دوعم و کم کم به سمت خونه بر میگردم .

​​​​​​

Mr.M

دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ 22:38

سلام عزیزا :) .

امروز روی هم سه ساعت در حال خوندن بودم که بخشیش شامل فیلم آموزش زبان ژاپنی بود که بینش جزوه مینوشتم و سعی میکردم کاملاً بفهممش . بخش دیگه ، شامل خوندن کتاب « تا چشم کار میکند لاکپشت » بود . بخش دیگه هم حل کردن سوالا و مراحل Duolingo بود که مربوط به زبان ژاپنی میشد .

🌹🌹🌹🌹

طی روز حالم بد و خوب میشد و مثل همیشه ، در حال دگرگونی بودم . نمی‌دونم حکمت این جهنم چیه . بعضی وقت ها فکر میکنم که آدم خوبی نیستم که خدا منو به خاک سیاه کشونده و هرچی صداش میکنم منو به تمسخر میگیره با جواب ندادنش . خدایا ، خیلی راحتْ دوست قدیمم رو گرفتی و سلامتِ روانم رو گرفتی و دوستامو گرفتی و انسان ها و حیوان هارو از من گرفتی و بال هامو قیچی کردی و بعدش ازم خواستی روی پاهام وایسم و ادامه بدم . خب چطوری ؟ سر کارم گذاشتی ؟! نکنه کلن آدمِ مهمی نیستم ؟ به درد نخور هستم ؟ دمت گرم که منو دور ریختی . خوش به حال کسایی که دور ریخته نمیشن و طردشون نمیکنی .

Mr.M

دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ 14:23

سلام . فردا میرم دکتر روانپزشک . احتمالاً این دفعه هم فقد خودم برم ، چون خانوادمو میتونم پیش روانشناس ببرم و لازم نیست پیش روانپزشکمم بیان باهام . حرفایی که باید گفته شه رو بعد از این لیست دارو ها میگم :

لیست دارو ها :

فلووکسامین : 3 تا 100 میلی . یکی صبح و دوتا شب

کلومیپرامین : 2 تا 50 میلی . یکی صبح و یکی شب

الانزاپین : 1 عدد 2/5 میلی . شب ها

بوپروپیون : 1 عدد 150 میلی . ظهر ها

پروپرانولول : 2 عدد 20 میلی . یکی صبح و یکی شب

حرفها :

ارتباطم با خدا داره بهتر و بهتر میشه و روی اخلاقم تاثیر مثبتی داشته . بعضی از سوره هارو هر روز میخونم و توی این کار ، تنبلی نمیکنم . مدیتیشن هم تلاش میکنم هر روز انجام بدم . اکثر اوقات به صورت نشسته و چهار زانوی مدیتیشنی ، و بعضی وقت ها هم به صورت تاق باز خوابیده و دست های قلاب شده روی شکم . خواب های شب ، خوب شدن نسبتاً . یه برنامه به اسم Duolingo رو ریختم و توش ژاپنی رو یاد میگیرم . جدیدا به این برنامه اعتیاد پیدا کردم و هر روز حدودِ یک ساعت یا بیشتر ، میرم مراحل رو میگذرونم . می‌خوام از کانالِ یوتیوبی که پیدا کردم هم برم حروفِ ژاپنی یاد بگیرم . کانالش به انگلیسیه و با آپشن زیرنویسِ آنلاینِ انگلیسی ، میتونم خیلی راحت تر بفهممش . استرسم پایین اومده و بنظرم به حالتی رسیده که همینقدر موندنش نسبتاً خوب باشه .

پیش روانشناس هم طبق معمول میرم . خانوادرم میبرم . سعی میکنم حتی بابامم به زور ببرم .

دندون پزشکی هم میرم و دندون هایی که توی دوران افسردگیم خراب شدن رو پر یا عصب کشی می‌کنه . مسواک رو معمولا دو بار در روز میزنم که شبهاش تقریبا همیشه هست و صبح رو شاید تنبلی کنم .

چاق شدم از وقتی الانزاپین اضافه شده . تا چند روز پیش ، بعضی وقت ها روزی یک بسته خامه ( ازینا که صورتیه روشون ) رو درسته می‌خوردم با عسل و نون های خیلی زیاد . ولی چند روزه که کنترل خوبی روی خودم دارم و صبح ها تحت هیچ شرایطی اصلن خامه نمی‌خورم و سعی میکنم حتی گرسنه بمونم که کبدم چرب نشه یا چاق بودنم بیشتر نشه .

ورزش های پیاده روی ، چند باری طی روز انجام شدن . پیاده روی ها معمولا نیم ساعت به شکل پیاده رویِ تند انجام میشن . توی خونه هم ورزش میکردم که چند روزیه تنبل تر شدم .

🔥 کار نمیکنم ، و دانشگاه هم یک ترم اخراج شدم و معلوم نیست که بذارن ترم بعدی رو ادامه بدم یا خیر . چندین بار پیگیری کردم و حتی حضوری هم دانشگاه رفتم و متوجه شدم که جوابش نیومده که میذارن بمونم یا خیر . جوابش رو دانشگاه خودمون تعیین نمیکنه . کمیسیون پزشکی منطقه ای اعلام می‌کنه . اونا هیچی نگفتن ، حتی یک کلمه که حداقل بگن اخراج شدی !

🔥 افسردگی رو به شکل خوابیدن های بیش از حد نشون میدم و خودمو فقد در حال درجا زدن میبینم و نمیتونم ساعت مطالعم رو زیاد کنم و نمیتونم کارای روزانه رو انجام بدم و پیاده روی رو هر روز برم . به توانایی هام شک کردم و بعضی وقت ها انقدر ناامید میشم که مغزم از کار میفته و فکر میکنم که همیشه افسرده خواهم بود و هیچ راهی وجود نداره برای در اومدن از افسردگی .

🔥 نوسانات خلقی بین افسردگی و خوشحالی و سبکی ، هر روز دیده میشن . و انرژیم مدام کم و زیاد میشه .

🔥🔥🔥🔥

حالم مجموعاً بهتر شده ، ولی به رها شدن از شر افسردگی ، اصلن باور ندارم ، هرچند که بعضی وقت ها نظرم برمیگرده به شکل موقت .

Mr.M

یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۲ 23:8

ژاپنی رو از پیج یوتیوبی که دنبال میکنم می‌خوام یاد بگیرم . یادگیری حروف رو بهتره از اونجا یاد بگیرم . توی ده کلیپ توضیحات گفته شده و به انگلیسی هستن همه فیلما ، ولی میتونم زیرنویس آنلاینش رو هم فعال کنم و انگلیسی اون فیلمارو ببینم . امتحان کردم و متوجه شدم که فهمم توی جملاتِ انگلیسی خوبه .

🔥خوردن خامه رو متوقف کردم توی این سه چهار روز .

🔥همچنان در حال درجا زدن هستم و امروز یک ساعت با Duolingo خوندم .

🔥یک میلیون و نهصد هزار تومن پول دادیم برای آزمایش هورمونی و چربی . بیمه تامین اجتماعی فقد ۲۰۰ هزار تومن از کلِ مبلغ رو داد و ناامید کننده بود امروز .

من گفتم که دو هفته بعد از جلسه قبلیِ روانشناسی ، دوباره بریم پیش این روانشناسِ فعلی . این خیلی بده و من از درون ، مدام جر میخورم و دلم میشکنه و میگیره و عصبی هم میشم ، چون دارم خسارت میزنم به این خانوادهٔ البته بیشعورم .

💔یک میلیون و نهصد هزار تومن پول آزمایش در امروز

💔پول روانپزشک در ۳۰ آبان ینی دو روز دیگه . هر پنج دقیقه ، ۱۰۰ هزار تومن بود ماه پیش .

💔پول روانشناس در ۴ آذر . معمولا ۶۰۰ هزار تومنی هست . البته انتخابِ روانشناس از جانب من نبود .

💔پول دندون پزشکی در ۱۸ آذر ، که هم مربوط به بابام میشه و هم من . مالِ من ۲ میلیون و مال بابام هم دو میلیون میشه فک کنم .

خدایا ؟ 💔

Mr.M

یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۲ 21:18

دلم پر است از خستگی های بی امانِ فراوان که جانم را در دست گرفته اند و روانم را زیر ! از رویم رد شده و ردِ سیاهی‌اش را به یادگار گذاشته اند. دلم پر است از درجا زدن های بیجا ، از وسواس های پر از احساس ، از افسردگی های سرشار از درماندگی ، و از خیال هایی که هیچ گاه نتوانستم با بی‌خیالی از صفحهٔ زندگی‌ام حذفشان کنم . دلم گرفته است از دَرْک نشدن هایی که هیچ‌ گاه به دَرَک نرفتند و لجبازی هایی که باز برایم دریچه ای عظیم از غم و اندوهْ باز ، و با سازِ سرزندگی ، از ابتدا تا انتهای زندگی ، آلودگیِ صوتی خلق کردند . از دنیا ، زندگی میخواهم در حالیکه حتی در زنده ماندن گیر کرده ام و همزمان از هدفمندی ، بی هدفی بیرون میکشم و از بی هدفی ، هدفمندی ؛ و در دایرهٔ سیاهچالهٔ بی جوابی ، تجزیه میشوم .

Tags :

#دلنوشته با متن رسمی

Mr.M

شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ 15:30

فیلم اوپنهایمر رو امروز دیدم و تموم شد الان . واقن دلم برای این دانشمند سوخت که قربانی ارتباطش با زنش شد . البته متهم به ساخت بمب هیدروژنی هم شد و زنش هم اگر نبود ، بازم متهم میشد . چیزی که سعی میکرد فیلم بهمون بگه این بود : اوپنهایمر یه قربانی بود ، درست مثل قربانی های بمب های اتمی هیروشیما و ناکازاکی. قربانی ای که باید بین مرگ و ساخت بمب ، یکی رو انتخاب میکرد . هرچند که توی عاقبتش تفاوتی نکرد و باز هم بدنام شد و افسرده .

امیدارم که این فیلم همش واقعیت بوده باشه .

شما دیدین فیلمشو ؟ من با زیرنویس دیدم و چشمام در اومدن بخاطر طولانی شدن فیلم .

Mr.M

شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ 1:17

امروز روز تولد بابابزرگم نبود ، ولی فامیل های پدری براش تولد گرفتن . تولد اصلیش دو هفته پیش بوده انگار ‌. خلاصه منم رفتم خونه بابابزرگمینا . طبقه پایینیمون هستن . با پسر عممینا پانتومیم بازی کردیم و نسبتا حال داد ، ولی بقیه مواردس ک.سشر بود و حالم به هم خورد . یه مشت آدمِ مثلا بانمک ولی خودشیفته جمع شدن دور هم . آدما وقتی خودشیفتگیشون رو نشون میدن ، در واقع خریتشون رو نشون میدن چون وقتی خصلت خودبرتر بینی در انسان اوج میگیره ، مغزش از کار میفته و نمیتونه اون شخص تفکر کنه ! بلکه توی توهمِ تفکر ، غرق میشه و فقد زمان رو به سطل آشغال منتقل می‌کنه !

🌹🌹🌹

راستی امروز صبح رفتیم پارک با پسر عمه بزرگم و عمم و شوهر عمم . من پنجاه دقیقه پیاده روی سرعتی کردم و دهنم توی پستی بلندی ها سرویس شد !

من لاغر میکنم شکمم رو . من سیکس پک دار میشم . من افسردگی رو شکست میدم . من OCD رو شکست میدم . من باهوش و باهوش تر میشم و تواضع و فروتنی رو نگه میدارم . من خودشیفتگی رو زیر پاهام له میکنم ! من خدارو دارم ، پس میشه ❤️.

Mr.M

جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ 6:7

بعد از سالیانِ سال ، امروز به بهانه پارک رفتن با پسرعمم ، ساعت ۵:۱۵ بیدار شدم که با ارفاق ، ساعتِ ۵ حساب میکنمش .

پس تونستم پنج صبح بیدار شم .

ولی یه خامه رو کامل با نون خوردم که خیلی بده ! این خامه صورتیارو میگم ! خیلی زیادن و من یه خودکشیِ کامل کردم متاسفانه . حسابی توی پارک باید بدوعم !

Mr.M

پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲ 20:18

امروز نیم ساعت ژاپنی کار کردم . چند تا کلمه جدید یاد گرفتم . یادگیری حروف ژاپنی ، کار سختیه . من کلمه هارو به شکل صوتی یاد میگیرم . از Duolingo .

امروز دوباره رفتم پیاده روی . نیم ساعت شد . قسمتِ هفتم از سریال breaking bad رو هم دیدم و فصل اول تموم شد . ژاپنی رو هم نیم ساعت کار کردم با برنامه دوولینگو . دو سوره یس و جن رو هم خوندم . مسواک صبح رو هم توی بعد از ظهر زدم . پنج دست سودوکو رو بازی کردم .

حالم بده . نمیتونم حالمو بیان نکنم . نمیتونم توی خودم بریزم ، ولی لطفاً دلداری ندید و سعی نکنید منو سبک کنید . قبل از شما ، هزاران نفر توی مجازی سعی میکردن با گوش کردن به حرفام منو آروم کنن ، ولی من نیازی به دلداری دهنده ندارم ؛ احتیاج به بغل شونده دارم .

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

امروز نسبتا به قانونِ اولم عمل کردم :

قانونِ اول : با حالِ بد کارهاتو انجام بده ، ولی انجام بده .

Mr.M

چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ 22:6

امروز نیم ساعت رفتم پیاده روی . ینی نیم ساعت پیاده روی سرعتی داشتم و بقیشو نشستم روی یه نیمکتی که توی پارک بود .

خامه هایی که صبح میخورم رو میزانشو نسبت به قبل ، نصف میکنم و به این نیم ساعت ها ادامه میدم .

🌹🌹

امروز سطحِ beginner بازیِ سودوکو رو تموم کردم . پنجاه تا مرحله بود و امروز مرحله پنجاه رو تموم کردم . حرفه ای شدم نسبتا توش . پنج تا مرحله رفتم و از ۱۵ ستاره ، ۱۴ ستاره رو گرفتم که آمار خیلی خوبیه . معتقدم که روی هوش تأثیرگذاره ، ولی توی طولانی مدت . ینی حدود ۶ ماه باید بگذره که بشه نظر داد .

مدیتیشن هم به منوال گذشته ادامه داره . حداقل یک ربع در روز به شکل ممتد . منم فقد حداقل رو رعایت میکنم و بیشتر از یک ربع نمیرم معمولا . خونسردیم رو تونستم با این کار بیشتر کنم . روی حس استرس و عصبانیت و افسردگی ، کنترل بهتری پیدا کردم و به خلسه ، نزدیک تر شدم . هنوز خیلی راه مونده ، ولی اوکیه ! می‌خوام مدیتیشنِ خوابیده رو هم به مرور شروع کنم .

🌹🌹

امروز هم مثل دیروز ، صرفا رمان رو خواهم خوند و کتاب دیگه ای نمیخونم .

🌹🌹

از دانشگاه زنگ نزدن هنوز :) . حس خیلی بدی میده این که ندونی آیندت خراب میشه یا نه .

🩵🩵

الانم حس کلافگی میکنم . پاهامو مدام تکون میدم . بهتره مدیتیشن رو شروع کنم و بعدش برم رمانِ نسبتا عاشقانه ای که درمورد یه فرد وسواسیه رو ادامه بدم . بعدشم خدا بزرگه :) .

🩵🩵

خدایا ، منو به همین دانشگاهی که ازش یک ترم اخراج شدم برگردون . دانشگاه رفتنم رو قطع نکن و آبرومو لطفاً نبر .

Mr.M

سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۲ 20:0

تصمیم گرفتم با اسم اصلیم این وبلاگ رو اداره کنم .

🌹🌹

امروز برخلاف دیروز ، 🧠چند تا از حروف ژاپنی رو کار کردم ، 🧠صبح دراز نشست رفتم ، مسواک صبح رو هم زدم مثل دیروز ، و از تاریکی های مسواک نزدن و خراب کردن دندون ها ، بیشتر بیرون اومدم . 🧠قسمت پنجم سریال بریکینگ بد رو هم دیدم و دلم برای والتر کباب شد ☹️.

پسر خالم دیروز رفت یه عطر بگیره برا خودش . برا منم گرفت . منم چون میدونستم پولشو داره ، گیر ندادم که نمی‌خواد بگیری 😑. عطرش بد نیست . شاید هم من اطلاعاتم پایینه . رایحش «سیلور سنت»عه . امروز که توی خونه بودم ، همینجوری زدم به لباسم ، و متوجه شدم که تاثیر جالب و خوبی روی روانم داره . کلن هر روز باید بزنم ، چون جنبهٔ مثبتش کم نیست . دم پسرخالم گرم . درسته که منو تقریباً نمی‌شناسه ، ولی آدم خوب و مهربونیه .

می‌خوام رمانِ تا چشم کار میکند لاکپشت رو امشب ادامه بدم .

فردا چه کارایی رو باید اضافه کنم ؟

🔥خوندنِ قفل گشایی از مغز وسواسی بعد از خوندن رمان .

🔥پیاده روی سرعتی .

🔥خوندن و تمرین کردنِ ۱۰ حرفِ اضافه از ژاپنی و تمرین کردن قبلی ها . من باید حروفشونو سریع تر تموم کنم . ولی خب کم نیست خوندنی ها ! مراحل و کلماتِ قبلی رو هم تمرین میکنم . راستی ! حروفی که میخونم ، هیراگانا هستن .

🔥پنج دفعه سوره ناس + پنج دفعه سوره فلق رو هر روز میخونم . از خدا می‌خوام که وجود اجنه رو از خونه و از زندگیمون بیرون کنه . البته اونایی که آسیب رسان هستن رو میگم . شاید این کارو از همین امروز شروع کنم . بیشترین تاثیرِ دعاهارم می‌خوام رو خودم باشه که بتونم روی پاهام وایسم و به بقیه کمک کنم .

🔥سوره یاسین رو یکبار اضافه تر میخونم . این یک بار اضافه تر خوندن رو برای این انجام میدم که خدا صدامو بشنوه . برای اینکه منو ببینه و خواسته هامو اجابت کنه اگر صلاح دونست . میخونم که شغل پیدا کنم و کار کنم و پول در بیارم . میخونم که پولِ حلال بتونم دربیارم و از شرمندگی دربیام . که از شرمندگی در بیام . که از شرمندگی در بیام . این یک بار اضافه تر خوندن ، همیشه انجام میشه و بازه زمانی خاصی رو مد نظر ندارم . اگر شغل ندارم ، یه کاری پیدا کنم و اگر کاری پیدا کردم ، گسترش پیدا کنه . همین .

Mr.M

شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ 23:32

می‌خوام نیایش نامه بنویسم برای خودم . فردا می‌نویسم و بعد از سوره جن و یس خواهم خوند .

Mr.M

شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ 23:31

کمیت هایی که توی برنامهٔ جدیدِ پنج روزهٔ فردا گذاشته میشن :

خواندن کتاب درسی / خواندن کتاب غیر درسی / کنترل درماتیلومانیا / کنترل تکانه افکار مستهجن / مسواک صبح / مسواک شب / مدیتیشن / باشگاه بدنسازی / حفظ شعر / یادگیری ژاپنی با Duolingo / خواندن دعا / بیداری پنج صبح / حل سودوکو / فیلم سینمایی /

میزان رضایت درونی رو هم در انتها میذارم .

🌹🌹🌹🌹

کتونی گرفتیم برای رفتن به باشگاه .

از فردا صبح میرم دیگه .

🌹🌹🌹🌹

بعدن خواهم گفت که خرگوش بخریم . مطمئناً مخالفت میکنن ولی میگیریم . فلن وقت مطرح کردنش نیست .

🌹🌹🌹🌹

به یکی از دوستان گفتم که فردا بره آموزش و سوال کنه که آیا اخراج قطعی شدم یا نه . امیدوارم اخراج قطعی نشم . 😢

🌹🌹🌹🌹

خدایا ، مشکلاتم رو کم نکن ؛ منو قوی تر کن . خدایا ، منو از دانشگاهی که هستم بیرون ننداز . خدایا ، به من سلامتی روحی و جسمی ببخش . خدایا ، دوست داشتنت رو به من نشون بده ؛ می‌دونم آدم خوبی نیستم ، ولی تو خدای خوبی هستی ⁦(⁠╯⁠︵⁠╰⁠,⁠)⁩ . خدایا منو از خودت ناامید نکن . خدایا ، به من همراهِ همیشگی ببخش و برام سلامت نگهش دار 🥺. خدایا ، صدای منِ سراپا آلوده رو گوش کن ؛ من کسی جز تو رو برای یاری به خودم نمی‌بینم . پس تو ام منو ببین 😢🩵❤️ .

خدایا ، برای همیشه تواضع رو در من نهادینه کن و منو جلوی انسان های باارزش ، متواضع نگه دار . چشمِ امیدم رو همیشه به خودت نگه دار ، نه به مخلوقاتت .

و اینکه مواظب قلبم باش و کمتر منو به گریه بنداز 🙂😅🩵❤️ .

Mr.M

شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ 11:17

هیچ کس مثلِ حمید هیراد نمیتونه روی ذهنم تاثیر بذاره .

مثل آهنگ انفرادی / ماه من / شوخیه مگه / جذاب .

آهنگای خوبش کمن ، ولی خب خیلی هم مثلِ اسمشون جذاب .

حال و هوای این دل خرابمو میدونی / تو پای حرفای دل عاشق من میمونی / تموم سرمستی دنیای من اون چشماته / قسم به اون ناز نگات ، وجود من همراته .

Mr.M
.

جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ 20:1

از دانشگاه تماس نگرفتن . نمی‌دونم چی شده که انقدر طول کشیده .

متوجه شدم که طاقت دیدن اکثر آشناهامو ندارم . طاقت دیدن مادر و پدرم رو هم ندارم . طاقت این زندگی رو ندارم و می‌خوام زندگیم رو انتقال بدم به بیمارستان روانی . ولی کدوم بیمارستان ؟ یه بیمارستانِ خوب سراغ دارم ولی پول کمی نمیگیره ، ولی باید برم اونجا ، چون جایی که قبلن انتخاب کردن که برم ، خرابه بود ! مثل کمپ های ترک اعتیادی که توش موادِ مخدر میکشن ! همه شبیه گدا ها بودن و درضمن بیماراش مشکلات خیلی عجیبی داشتن و دختراش خیلی خیلی بد حجاب بودن به طوری که انگار فاحشه بودن رو رد کرده بودن و لات بودن ! پسراش انگار از خانواده های بی سرپرست بودن و همشون معتاد بنظر می‌رسیدن . اونجا دولتی بود انگار ، ولی حتی مسئولِ آقایی که انگار منشی بود ، آهنگ گذاشته بود و بیخیال از دنیا بود و چهرش شبیه آدمای متجاوز بود . شبیه بچه باز ها بود و حس خیلی بدی با چهرش می‌گرفتم ، چون چهره و تیپش عین پسرایی که خانواده رو برای دو هفته میپیچونن و با اراذل و اوباش می‌رن تفریح بود ! در و دیوار هم فقد میشد بگیم که نریخته ! وگرنه هیچی سالم نبود . توی همچین محیطی نموندم ، چون نمی‌خواستم دیوانه بشم بخاطر مسئولین و طرز برخورد های عجیبشون و بیمارایی که اکثرن بنظر می‌رسید یا لات و لوتن یا معتاد و یا بی‌خانمان .

🌹🌹🌹🌹

یه بیمارستان رو جدا کردم و قصد دارم که به دکتر روانشناسی که فردا میرم پیشش بگم که میخوام اونجا برم برای موندن .

میخوام تا زمان کنکور بمونم اونجا . گوشیمم میبرم چون دکتر روانپزشک قبلن گفته بود که بعضی جاها میذارن گوشی ببری و انگار اینجا هم بذارن . چاره ای ندارم . کسی منو نفهمید و همه لج داشتن باهام و چاره ای نیست جز این کار .

تتاریخ ثبت نام کنکور رو توی سایت هیوا زده بود از پنج آذر شروع میشه برای نوبت اولِ کنکور . پس تا اون موقع باید تکلیف سربازی معلوم بشه .

معافیت روانپزشکی احتمالا گرفته بشه .

هر رشته ای بیارم ، میرم . ولی باید رتبه خوبی بیارم که از همون اول برم سر یه کاری .

دیگ نمیخوام خانوادم رو ببینم . دیگه فامیل هارو حتی یک ثانیه نمیخوام ببینم . دیگه بینشون نخواهم موند و باهاشون حرف نخواهم زد .

برای همیشه ازشون جدا میشم .

با گریه ، برای همیشه ازشون جدا میشم . ازشون جدا میشم ، ولی هیچ وقت برنمی‌گردم . هیچ وقت . هیچ وقت . هیچ وقت .

من مسخرهٔ افکارِ بیمارگونهٔ اطرافیان نیستم . جایی که درک نمیشم ، هیچ وقت نمیمونم . کسی توی این حوالی ، به من اعتماد قلبی نداره . همون بهتر که هیچ وقت بینشون دیده نشم . اگر بینشون دیده نشم ، شاید توی دنیا دیده بشم . اگر هم نشد ، نشد . ولی حداقل با درد کمتری میمیرم و خوشحالی رو تجربه میکنم .

Mr.M

جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ 9:23

بابام اومد دنبالمون و الان داریم از خونه خالم که عمل کرده ، برمیگردیم به سمت خونهٔ اولمون . همه خواب بودن و خداحافظی نکردیم . دیشبم زودتر از همه خوابیدم و جلو جلو خدافظی نکردم . بقیه رفتن منچ بازی کنن و من حالم گرفته بود و رفتم اتاق خواب ، خوابیدم .

پیش سیده نرفتیم . دیدم مامان و خالم منو به بازی گرفتن و در نتیجه تصمیم گرفتم که دیگه حتی درموردش حرف هم نزنم . دیگه ازشون چیزی نمیخوام . به درد نخور ترین فامیل ها نسیبم شدن . همه چیو برا خودشون می‌خوان . آخه مگه سید قراره خورده بشه که می‌خواین چپاولش کنید برا خودتون ؟ دلقک ها !

🌹🌹🌹

۱۱ دقیقه مدیتیشن هم رفتم وقتی بابام نیومده بود . توی خونه بازم میرم ، ولی بقیه باید خواب باشن چون صداشون حالتِ کل کل داره و بلنده .

🌹🌹🌹

خوشحالم که به برنامه های روزانم برمی‌گردم . مسواک رو یکی درمیون میزدم توی این چند روز . ساعت مطالعه به یکی دو ساعت کاهش پیدا کرد . سوره یاسین رو چند روز نخوندم و فقد جن رو خوندم که البته ، دیروز یاسین هم خونده شد استثنائاً .

می‌خوام بدن سازی رو سریعاً شروع کنم . اعتماد به نفس زیادی به من خواهد داد .

فردا وقتِ روانشناس دارم . روانپزشک رو هم یادم نیست کی باید برم .

این روز هایی که بیرون از خونه بودم ، خوبی هاییم داشت ، مثل این موضوع که حداقل توی خونه فرسوده نشدم . سود زیادی نداشت ، ولی حداقل حالم کمتر بد میشد . کلافه میشدم خیلی وقت ها ، ولی کلافگیش از خونمون کمتر بود .

🌹🌹🌹

کارایی که بر خلاف ساعت مطالعه ، اضافه شدن :

یادگیری ژاپنی با برنامه Duolingo / حل سودوکو طی روز ( حداقل ۳ دست و ترجیحاً ۵ دست ) . سودوکو خیلی بازی جذابی شده برام .

🌹🌹🌹

فلن خدافظ ✌️.

Mr.M

پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ 0:45

زبان ژاپنی رو امروز از Duolingo خوندم و قرار گذاشتم که این کار رو هر روز انجام بدم . دوتا از حرف های ژاپنی رو هم نوشتنشو یاد گرفتم . هیراگانا رو شروع کردم ، چون کاتاکانا اصلن مرسوم نیست توی ژاپن . این دو مدل ، زبان های نوشتاری ژاپن هستن . اونا حروفشونو به چندین مدل میتونن بنویسن و این ، یادگیری رو پیچیده می‌کنه . من از چیزای پیچیده خوشم میاد .

سوره جن رو یادم نبود که صبح خوندم یا نه . یادداشت نکرده بودم . بنابراین یه بار دیگه توی شب خوندم . مدیتیشن هم انجام شد بعد از چند روز ! دو ساعت و سی و پنج دقیقه هم خوندم که بخشیش به یادگیریِ مبتدیِ ژاپنی مربوط میشه .

شنبه باید برم پیش روانشناس. اون زبون بسته چقدر دلش میخواست برم سر کار ! آخرشم نرفتم :) . ولی خب دوست دارم تغییر کنم ، بنابراین توی خونه ، کارای عادی انجام نمیدم و کاری مثل یادگرفتن یه زبانِ سخت رو شروع کردم .

یادم باشه صبح زنگ بزنیم به سیده.

شنبه یا یکشنبه ، میرم باشگاه بدنسازی که سوال کنم چقدر میگیرن ماهانه ؟ البته مربیم توی برنامه باشه .

🌹🌹🌹

دارم فکر میکنم که پنجِ صبح بیدار شم یا نه! 🤔

🌹🌹🌹

راستی سودوکو رو دوباره شروع کردم و این دفعه دیگه ولش نمیکنم ! امروز پنج دست رفتم و دستِ پنجم ، ذهنم خسته شد و یکم خرابکاری کردم ، ولی دست های قبل ، تونستم خوب بازی کنم . پس ترجیحا پنج دست میرم و حداقل سه دست .

🌹🌹🌹

امروز دوباره دلم پر کشید برای نون خامه ای . دوستِ دوست‌داشتنیِ سابقم . بهت نرسیدم ، ولی همیشه دوستت داشتم و دارم . خیلی اذیتم کردی ، ولی من احمقم ! بنابراین ، هنوز هم دوستت دارم .

Mr.M

چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ 15:20

زدم فیلم هوانورد رو دانلود کنه .

بعدش میزنم اوپنهایمر رو دان کنم . البته انگار اگر بهترین کیفیت رو دانلود نکنیم ، فیلمِ بی کیفیتی میبینیم ، ینی توی کامنت ها اینجوری خوندم !

بعدشم سه چهار قسمت از بریکینگ بد رو دان میکنم . اول باید فصل اولش رو تموم کنم و بعدش برم سمت فیلمِ اوپنهایمر و بعدش هوانورد .

🌹🌹🌹

نمیدونم صبح سوره جن رو خوندم یا نه ! به ناچار باید دوباره همین کارو بکنم . از شک و تردید و دوباره کاری خیلی بدم میاد ، ولی درس عبرت نمی‌گیرم از گذشته که سریع همه کارامو یادداشت کنم .

یک ساعت فلن خوندم . کتاب قفل گشایی از مغز وسواسی رو میگم . خیلی توش جملات تکراری داره . ولی به هر حال بخاطرِ روانشناسی بودن ، زیباست !

دوشنبه شب اومدیم خونه خالم که عمل کرده . برای کمک اومدیم با مامانم .

سه شنبه اینجا بودیم ، الان هم چهارشنبست . انگار جمعه برمیگردیم . ولی من جمعه صبح برمیگردم خونمون ، حتی اگر مامانم نیاد . حتی شاید فردا برگردم . نمی‌دونم ! خلاصه خیلی اینجا حال نمی‌ده و کارامم دارم ناقص انجام میدم و از نظم خارج شدم .

🌹🌹🌹

هنوز از دانشگاه ، خبری نیست و نمی‌دونم اخراج شدم یا نه .

🌹🌹🌹

فقد همین .

Mr.M

سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ 20:48

بچه ها ، من خیلی دوست دارم که بتونم با گوشی ، آهنگ بسازم . ینی همه صداها ، چه پیانو ، چه ویولن و گیتار ، توی گوشی باشه .

چطوری میتونم این کارو بکنم ؟

من یه ربات پیدا کردم با این نام :

soundraw.io

توش میشه آهنگ ساخت واقن ؟ سر در نیاوردم خودم .

من حس میکنم میتونم نسبتا راحت یاد بگیرم این کار رو ، ولی نمی‌دونم چیکار کنم .

راه های آهنگ سازی رو بگید اگر اطلاع دارین 🌹🌹.

Mr.M

دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ 5:33

دیروز تونستم سه ساعت بخونم . این اتفاقاتِ مثبتِ کوچیک ، جزو اتفاقات کم سابقهٔ زندگیم هستن . من واقن راضیم از روند درمان شدن .

کارایی که حس میکنم احتمالا انجام نمیدم رو میرم انجام میدم ! همین چند ساعت پیش ، افسرده بودم یکم و فکر میکردم که مدیتیشن و یک ساعت مطالعهٔ بیشتر و سوره یاسین رو هیچ وقت به شکل اجرایی در نمیارم ، ولی تونستم با حرف های منفیِ درونم بجنگم .

کلن قرآن تاثیر زیادی داره . هیچی به گردِ پای قرآن نمی‌رسه . واقن چه بخوایم چه نخوایم ، حس خوب میگیریم ازش و خدا حتی به سواستفاده کنندگان هم پشت نمیکنه . دمش گرم بخاطر خوب بودنش 😢.

Mr.M

دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ 0:14

یادم باشه انیمیشن « پسر و مرغ ماهی‌خوار » رو ببینم بعدن .

Mr.M

یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ 2:3

آی فیلم دوباره میخواد یوسف پیامبر رو بذاره 🥲 . خدایا چرا مارو با آی فیلم آزمایش می‌کنی ؟ آخه این چه زندگی ایه ؟ 🫠

نکته بعدی ای که میخواستم بهتون بگم این بود که حالم رو تونستم بهتر کنم . تونستم سه ساعت مطالعه داشته باشم و مدیتیشن رو هم انجام بدم . زمان انجامش یک ربع بود . زمان رو هم با کرنومتر اندازه گرفتم و تقریبا میدونستم که کی تموم میشه و یه نگاه ریز مینداختم که چقدر گذشته :))) .

از وقتی مطالعه رو مستمر انجام میدم ، حالم بهتر شده واقن . تغییرات بزرگی اتفاق میفتن با مطالعه های کوچیک ولی مستمر .

از نتایج راضیم ولی هنوز وضع بدی دارم .

فردا صبح ، یاسین رو میخونم . چون صبح انرژی بیشتری برای خوندن قرآن دارم و یاسین به چشمم جدید و سخت میاد . پس بهتره وقتی که حوصله دارم ( صبح ) بخونمش .

💎

شاید از حدودِ ۲۰ ام ، دوباره تلاش کنم که پنجِ صبح بیدار شم . کم کم ارادم داره زیاد میشه . امیدوارم دوباره کم نشه انرژیم و امیدوارم اگر انرژیم کم شد ، بتونم به حالتِ عادی برگردم .

💎

خیلی دوست دارم کتاب های کارل گوستاو یونگ رو بخونم . قبلش باید کلیات روانشناسی رو مطالعه کنم و بعدش شیرجه بزنم به سمتِ کتابای این روانپزشک بزرگ و جالب .

خدایا ، تو منو فراموش نمیکنی . پس کاری کن که من هم فراموشت نکنم . و به من صبر بده و کاری کن اخراج نشم و بتونم دانشگاه رو ادامه بدم . خواهش میکنم 😔. به حق محمد و آل محمد ، منو ناامید و خسته و در حال مرگ رها نکن و اجازه بده که دانشگاه رو ادامه بدم و اخراج نشم و جبران کنم . خدایا ، لطفن از دانشگاه اخراجم نکن 🥲.

ازت ممنونم .

منم با سوره های جن و یاسین ، ازت یاد میکنم و بعدن که معروف شدم ، به همه میگم که من هیچی ندارم ، بجز بخاطر و به واسطهٔ قدرت و بخششِ خدا . به بقیه کمک میکنم که تورو پیدا کنن و واسطه ای میشم که علتِ آفرینششون رو پیدا کنن 🙂. ولی راه منو به سربازی نکشون . خواهش میکنم ❤️.

Mr.M

شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۲ 19:32

هنوز افسردگی در رگ های بدنم جریان داره . تاثیر خوندنِ قرآن ، به صورت چندساعته هست ظاهراً برای من . بهتره یه چیز دیگه ای هم اضافه کنم به لیست . باید برم خواص سوره های قرآن رو دربیارم و بجز «یس» و «جن» ، یه چیز یا چند چیز دیگه هم بخونم . منظورم به اینه که ارتباطم رو با خدا گسترش بدم . قدرت خدارو باید بیشتر بگیرم . خدا که لنگِ قدرت نیست ؛ پس می‌تونه منو خیلی خیلی بزرگ تر از وضعِ فعلی بکنه .

🌹🌹🌹🌹

از امروز ، کارم سخت تر شده . باید کاری که برام مشکله رو ، سه بار انجام بدم . دارم درموردِ سه ساعت مطالعه حرف میزنم . کار سختیه ولی هفت روزه که تونستم دو ساعت بخونم . پس میتونم سه ساعتش کنم . فلن که یک ساعتش طی شده . بقیشم طی میکنم لنگان لنگان .

میدونید چیه ؟ دارم به خودم کمک میکنم که سخت میگیرم . من الان ضعیفم از نظر حرکت های حالتِ حمله ای . چیزی که توش قوی هستم ، حرکت های صرفاً استقامتیه . من نمیتونم راحت درس بخونم ولی میتونم افسردگی رو تحمل کنم .

خبلی قشنگ بود اگر کسی بود که بخاطرش ادامه میدادم . خودم خیلی مهم هستم ، ولی من تنها انسانی نیستم که توی کرهٔ زمین زندگی می‌کنه . آدمای زیادی هستیم که وابستگی داریم به هم . جمعیت زیادی هستیم که خدا مارو زوج آفریده و این نشون میده که زوج باید زندگی کنیم و خودمون رو ارتقا بدیم . من الان توی وضع عجیبی هستم . بذارید توضیح رو یکم دقیق تر کنم :

دلم گرفته . دلم یه دوست میخواد . طاقت داشتنِ دوست رو ندارم ولی دوست دارم که دوستی رو داشته باشم و تحملش رو یه جوری به دست بیارم ؛ ولی من خودم دارم منفجر میشم . چطوری یه نفر دیگرو به زندگیم اضافه کنم ؟ آخه کدوم آدمِ سالمی میاد یه افسردهٔ وسواسی رو تحمل کنه ؟ من باید نیمهٔ تاریکِ وجودم رو برای خودم نگه دارم ، ولی مطمئناً توی این بازی ، شکست می‌خورم و خودِ واقعی و افسردم رو یه روزی برای یه مدت طولانی ای ، به شریکِ زندگیم نشون میدم . کسی نمیتونه منو تحمل کنه . من دلسوز و مهربون و دارای درکِ شخصِ مقابل هستم و سختی هایی که بهش وارد میشه ، منم عذاب میده و خنگ هم نیستم و شاید بدبختی ای که دارم ، خنگ نبودنم باشه . یهو افسرده میشم و یکدفعه ای عصبی و مضطرب . تمامِ این ها بخاطرِ سناریوسازی های احمقانست . OCD واقن مشکلِ بزرگیه . خیلی دیر رفتیم دکتر . میدونستم که منو مسخره میکنن بخاطرِ رفتن به پیش روانپزشک . مادرم خیلی مسخره ام کرد و تاوانش رو با واکنش های من دریافت کرد . ولی واکنش های من ، ادامه دار شدن و از مادرم به صورت مادام العمر متنفر شدم . پدرمم که خیلی وقته به رسمیت نمی‌شناسم و فقد از این ناراحتم که هیچ وقت آدم نمیشن . ینی اگر بابام بمیره ، بخاطرِ نبودنش نیست که گریه میکنم . بخاطرِ اینه که هیچ وقت آدم نشد و تا آخرین نفس ، پارانوئید و مضطرب باقی موند و خودشو باهوش تلقی کرد که سرش کلاه نمیره ! خودبرتر بینی ، نشانهٔ خنگ بودنه و نشانهٔ اینه که خودش سرِ خودش کلاه می‌ذاره . وقتی هم که باهاش مثل آدم برخورد کنی ، عصبی میشه و تصمیم میگیره که زور بگه . البته بی ارزش تر از اینیه که درموردش حرص بخورم ! پس ولش کن .

🌹🌹🌹🌹

حالم خوش نیست .

ولی باید روی ساعت مطالعهٔ بالا مصر باشم .

روی ورزش و مدیتیشن هم همینطور .

مسواک و خوندنِ قرآن و کنترل درماتیلومانیا و کنترل خودارضایی هم نسبتا خوب انجام میشن .

چقدر فکرِ دانشگاه اذیتم می‌کنه !🤦😔 فکرِ حوصله نداشتن برای کارای مهمی مثلِ داشتن شغل هم همینطور ؛ و از همه مهم تر : فکرِ نداشتنِ دوستِ جنس مخالفی که کسی مثلِ منو قبول داشته باشه و توی دنیای واقعی و توی ارتباط ها ، واقن منو بخواد و منو تحمل نکنه ، بلکه بدونِ تحمل رنج و بدبختی ، دوست داشته باشه . فکر نمیکنم به این راحتی ها توسطِ کسی ، صادقانه پذیرفته بشم . ولی به درک . گدای دریافتِ محبت از آدما( ی ۹۹ درصد اشتباهی ) نیستم .

Mr.M

شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۲ 1:23

سلام بچه ها . حالم خوش نبود چند روز پیش . با این حال ، کارای مثبت خوبی انجام شد .

مهم ترینش رو فقد میگم :

۶ روز پشت سر هم ، روزی ۲ ساعت خوندم و جمعه ای که گذشت ، ۱ ساعت و ۳۵ دقیقه خوندم و راضیم از این وضعیت . خداروشکر .

🌹🌹🌹🌹

از دانشگاه زنگ نزدن دلشوره دارم براش 😭 . بهتره توصیف نکنم حالمو . قابل نوشتن نیستن یه سری حس ها .

🌹🌹🌹🌹

نگرانی برای نداشتنِ کار هم خسته کننده هست برای ذهنم . من هنوز ارادهٔ کافی و به درد بخوری ندارم که بشه روش حساب باز کرد . و این موضوع و فکر کردن به اون ، منو کلافه می‌کنه .

🌹🌹🌹🌹

امیدوارم از صبح ، بتونم سه ساعت رو بخونم و مدیتیشن و دعاهارم ادامه بدم . این سه تا مورد ، هستهٔ مرکزین . البته مسواک زدن هم خیلی خیلی مهمه و شاید جزو هسته مرکزی بشه حسابش کرد .

❤️

در قلبم جانی نمانده ، و زندگی‌ام به تکاپو افتاده است ، به طوری که به دویدنی احتیاج دارم که قدرتش در قلبم نیست . به شکست های گذشته که فکر میکنم ، مضطرب میشوم و افسرده ؛ ولی قدرتی پیدا کرده ام که میتوانم افکارم را به تمسخر بگیرم و کاری را انجام دهم که خودم می‌خواهم ، نه کاری که مغزم دستور میدهد که روحم انجام دهد . اگر بخواهم توصیفِ وضعِ فعلی را برایتان بیان کنم باید بگویم که : قلبم ابری است ، مغزم ابری است و سیل و طوفان ، تمام اندام هایم را فراگرفته است . بدنم وارد جنگی شده ، که هیچ وقت حتی مایل به شروعش نبوده است ! ادامه میدهم و به معجزه اعتقاد دارم . به خدا ، تقدیر و قدرتش اعتقاد دارم و معتقدم که : زندگی خالی نیست . عشق هست ، ایمان هست ، مهر و محبت به دوستانِ هم‌قطار هست . درضمن (!) ، تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .

Mr.M

پنجشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۲ 16:52

افسردگی / وسواس / نوسانات خلقی / قلبِ تیره .

از همه ناامید شدم . انگار هیچ کس رو دوست ندارم . کسی نیست که زنده بودنش برام مهم باشه . خودمو می‌خوام بکشم ولی از خدا خجالت میکشم ؛ و از خودکشی میترسم و نمی‌دونم خدا منو چیکار می‌کنه بعدش ! خانوادمو می‌خوام بریزم دور . می‌خوام باهاشون زندگی نکنم . می‌خوام جای دیگه ای باشم ؛ ینی توی یه خونه دیگه . اینا وحشین. اینا احمقن . اینا سرطانِ دنیای مادین .

اگر احیانا میخواید منو نصیحت کنید که به توحششون احترام بذار ، لطفن تلاش نکنید منو درک کنید .

Mr.M

چهارشنبه دهم آبان ۱۴۰۲ 16:31

سلام بچه ها . نذری که قرار گذاشته بودم انجام بدم رو تونستم انجام بدم .

چهل روز پشت سر هم ، روی یک دفعه دعای یستشیر خونده شد و خیلی وقت ها میخواستم این کارو نکنم و بپیچونمش و بذارمش کنار ، ولی خداروشکر تونستم طاقت بیارم .

خب بنظرم تمرکز رو از اینجا به بعد روی قرآن بذاریم. من از روزِ ششم آبان ، سوره جن رو به شکل مستمر و هر روزه میخونم . هر روز یک مرتبه . امروز معنیش رو هم خوندم و جالب بود .

۶/۷/۸/۹/۱۰ . پنج روزه که مستمر خونده میشه .

از فردا سورهٔ یاسین رو اضافه میکنم .

هر روز یک بار ، این دو سوره خونده میشن و معنیشون رو در انتها میخونم . ینی معنی باید هر روز خونده بشه که چیزی که خوندم رو درک هم بکنم تا یه حد کوچیکی .

این عادت ها شکل گرفتن به طور کامل و ۹۵ درصدی :

مسواک صبح + مسواک شب + خواندنِ «دعا و قرآن» به شکل مستمر در هر روز + کنترل درماتیلومانیا + ترک خود ارضایی

این عادت ها دارن کم کم شکل میگیرن و عادی میشن :

دو ساعت مطالعه در طی روز

این عادت ها هم یکی دو روز که به شکل جدی شروع شدن :

حل سودوکو + مدیتیشن

این ها هم بعدن جدی میشن ولی تک و توک ممکنه انجام بشن :

ورزش + فیلم سینمایی هیجان انگیز یا الهام بخش + حفظ شعر

بقیه موارد رو حال ندارم بگم . فلن خدافظ ✌️.

Mr.M

دوشنبه هشتم آبان ۱۴۰۲ 20:29

۲۱ ام اسفند میشه اولین روز ماه رمضان . دلم برای زندگی پس از زندگی تنگ شده . ای کاش سریعتر به ماه رمضان برسیم و تا اون موقع ، زندگیم رو تکون داده باشم با پیشرفت .

🌹🌹🌹

اگر فرض کنیم که اولین روز از ماه بهمن ، روز ورود مجدد به دانشگاهه ( به فرض اخراج نشدن ) ، بنابراین :

۲۲ روز + ۳۰ + ۳۰ = ۸۲

۸۲ روز دیگه دانشگاه شروع میشه .

خیلی دیره . تازه اگه اخراجم نکنن 😢.

تازه باید میهمان بشم توی یه دانشگاه دیگه ، چون دانشگاه خودمون ، درس‌هایی که میتونم بر دارم رو ارائه نمی‌ده توی ترم بعد .

🌹🌹🌹

توی زندگیم ، خجالت میکشم سرمو بالا بگیرم . درسته که OCD داشتم و بقیه هم بجای کمک ، منو اذیت کردن ، ولی به هر حال اتفاقی افتاده که موجب شده نتونم سرمو بالا بگیرم . به هر حال شکست خوردم . اینکه چطور و چرا شکست خوردم مهم نیست. اونی که مهمه اینه که اینجانب شکست خوردم و ظاهر و نتیجهٔ کار مهمه .

🌹🌹🌹

حرفی نیست . فقد بذار به خالم بگم که هماهنگ کنه که با اون پیرمردِ مذهبی رو در رو بشیم . البته اگه مردم آزاری نکنن و اعصابمو خرد نکنن.

Mr.M

دوشنبه هشتم آبان ۱۴۰۲ 17:47

امروز فصل آخر کتاب باشگاه پنج صبحی هارو خوندم و کتابش چند دقیقه پیش تموم شد . کل کتاب به یک طرف و دو فصل آخرْ طرف دیگه !

خیلی چیزا میشه با این کتاب یاد گرفت . مهم تر از یادگیریِ تکنیک ها و اجرا کردن تکنیک ها ، گرفتنِ شهامتِ ناخودآگاهی بود که متوجه گرفتنش نمیشیم . من کاملا قبل از شروعِ کتابْ در خودم فرو رفته بودم و ناراحت بودم و همش خوابم میومد . نمی‌دونم چرا انقد خوابالو شدم . فک کنم عوارض الانزاپین باشه . چون یک هفته تا ده روز ، این قرص رو تموم کرده بودم و نخریده بودمش و این دارو ، باعث خواب میشد . بنابراین ، تاثیرش اومده بود پایین توی این چند روز اخیر . ولی چون دوباره شروع کردم به خوردن این دارو ، بدنم فرایند عادت به دارو رو از اول شروع کرد و خواب آلودگی ، خیلی زیادتر از یک ماهِ اخیر شد . البته الان خوابم نمیاد و این کتاب ، خوابمو پروند .

🌹🌹🌹🌹

هنوز از دانشگاه زنگ نزدن و نمی‌دونم چه بلایی قراره سرم بیاد ‌. اگر اخراج نشم ، کوتاهی نمیکنم و حتی هیجاناتم رو کنترل میکنم که از یه حدی خوشحال تر نباشم و از یه حدی ناراحت تر نشم . با ورزش و کارای سختی که دوپامین و سروتونین رو زیاد و متعادل میکنن میشه به وضعیتِ استاندارد رسید . وضعیتی که توش نه خیلی غرق در بی‌خیالی میشیم و نه خیلی غرق در کلافگی . حالتی که آدما مارو جدی خطاب میکنن و احتمالا بی احساس ؛ در حالیکه صرفاً ولگردی رو به شکل جدی تری گذاشتیم کنار !

🌹🌹🌹🌹

سوره یاسین رو می‌خوام از چند روز دیگه ، تقریبا هرشب بخونم . قبلش باید سوره جن رو تثبیت کنم . امروز و دیروز و احتمال پریروز ، سوره جن رو خوندم و حالتِ تثبیت گرفت. حالا باید خودمو نزدیک تر کنم به حالتِ معلق شدن در روی هوا . معلق شدن ینی آرامش . باید بیشتر حواسم باشه که خدا هست و پرتم نکرده توی فلاکت تا با خونسردی نگام کنه .

🌹🌹🌹🌹

کتابِ تا چشم کار میکند لاکپشت رو از فردا میشینم میخونم . امروز نمیخونمش .

🌹🌹🌹🌹

کتابِ قفل گشایی از مغز وسواسی تا نیمهٔ ماه ، ینی تا هفت روز دیگه تموم میشه بنظرم . در حدِ دو تا کتابِ جدید ، باید اقدام کنم کم کم . ولی عجله ای نیست چون من کارام طوریه که نمیشه پیشبینیش کرد .

🌹🌹🌹🌹

ورزش رو از چند دقیقه دیگه شروع میکنم . ملاکِ اینکه چقدر ورزش میکنم ، عرق ریختن در هوای معمولیِ اتاقه . ینی اگر هوا گرم بود ، نباید به عرق ها اطمینان کنم . میفهمید منظورم چیه ؟ 😅🙂

فردا صبح هم پیاده روی میرم تا پارکی که ده تا کوچه اون ور تره . اونجا بزرگه و خیلیا میان برای ورزشِ صبحگاهی . اکثرا پیرمرد ها و دختر های جوون میان اونجا . دختر هاشونم مذهبی یا نیمه مذهبی هستن طبق بررسیِ دفعاتِ قبلی که اونجا میرفتم . خلاصه جو خیلی آرومی داره که خیلی برای ورزش خوبه ولی نمیشه زیاد اونجا موند ، چون حوصلمون سر می‌ره .

🌹🌹🌹🌹

تا جمعه هفته بعد ، ورزش های نیمه سنگین میکنم و بعدش میرم بدنسازی . اونجا دیگه واقن خودمو تغییر میدم . طوری که ماهیچه های بدنم به غلط کردن بیفتن 😂.

بنظرم ساعت مطالعه رو از فردا بکنم روزی سه ساعت . ورزشی که میکنم ، انرژیِ صبحم رو زیاد می‌کنه و میشه یک ساعت تا ظهر خوند . ظهر هم ناهار میخورم و یکم می‌خوابم و وقتی بیدار شدم ، یک ساعت میخونم . شب هم قبل از خواب ، یک ساعت دیگه میخونم و میشه سه ساعت !

پاشنه آشیلِ تغییرات ، ورزش های نیمه سنگینیه که توی محیطِ سر باز و طبیعت انجام میشه . هرچند که اونجا خیلی باصفا نیست از نظر من 😕. ولی حداقل نقطهٔ خوبی برای پرواز کردنه. پرواز به سمتِ اهداف .

Mr.M

یکشنبه هفتم آبان ۱۴۰۲ 20:23

عجیبه که از دانشگاهمون زنگ نمیزنن . شاید اخراج شدم . نمی‌دونم ! فک کنم بیمه نیستم دیگه و دارو هارو با قیمت آزاد خریدیم . روی کاغذِ رسید زده بود که بیمه هیچ پولی نداده . این خیلی خطرناکه . با این حال تونستم توی سامانه انتخاب واحد و سامانه دریافت دروس دانشگاهی و جزوه های اساتید وارد بشم .

امروز مامانم عصبیم کرد دوباره . خیلی مودِ غمگینی داشتم و مامانم جویا نمیشد چرا غمگینی ؛ بلکه سر و صدا راه مینداخت که چرا هیچ غلطی نمیکنی و تکون نمی‌خوری ؟!؟!؟!

هر روز از زندگیم رو باید توی کلافگی و اضطراب ناشی از داد و بیداد خانواده بگذرونم . بقیشم توی افسردگی میمونم و بینش بخاطر شادی های زودگذر ، خر کیف میشم و توهم میزنم که حالم خوبه !

Mr.M
1 2 3 4 5 Next
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Tags
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم