یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴ 18:0

یلداتون مبارک

تولدت مبارک اگه اینجارو دیدی 🧡

Mr.M

یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴ 13:40

روزگاری ما هم ای گل چون تو یاری داشتیم

این چنین رسوا نبودیم اعتباری داشتیم

ما که امروز این چنین افتاده ایم از چشم خلق

روزگاری سر در اغوش نگاری داشتیم

ای که در فصل خزانم دیده ای با پشت خم

این زمستان را نبین ما هم بهاری داشتیم

Tags :

#آتش قلب 🔥❤️‍🩹

Mr.M

جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ 23:37

به آهنگ « غریب آشنا » از ایهام اعتیاد پیدا کردم ... علی الخصوص وقتی افسردگی زیادتر میشه . مث دلداری دادن میمونه آهنگش .

Mr.M

جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ 23:11

خیلی نگران فردام . اگه سر کارم گذاشته باشن ، یا اگه سر کارم بذارن حالم داغون میشه از ناراحتی . من دیگه کشش درگیری و پاس کاری شدن ندارم .

امروز دوتا فیلم جذاب دیدم . یکیشو به صورت رندوم از تلویزیون دیدم . فیلمی به اسم Collateral . شخصیت اصلیش تام کروز بود . قسمت سوم از فصل پنجم سریال s.t هم دیدم . خیلی داره باحال میشه .

ولی فکرِ فردا امروزم رو نابود کرد .

دارو هام تک و توک تموم شده بودن و ساعت ۹ و نیم شب رفتم داروخونه شبانه روزی دارم هارو بگیرم . با بیمه شدن 286500T .

فرصت ها مثل ابر ها در حال گذرن ، و من گیر افتاده در ته چاه . من حتی نورِ بیرون چاه رو به زور میبینم ! چطوری قراره زندگیم متحول شه ؟

Mr.M

چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴ 18:36

امروز حسابی پاس کاری شدم و معطل شدم . دارم کارای معافیت سوم که ایشالا دائمی باشه رو طی میکنم .

اول رفتم طبقه همکف بهداری برا ارسال نامه به بیمارستان / بعد رفتم طبقه دوم بهداری برای وقت گرفتن برای دکتر . اول باید اون دکتر رضایت بده که بتونی بری کمیسیون . فقد شنبه ها میومد و شنبه هم پر بود ! اون دکتر توی بیمارستان هم بود . پس میتونستم با نامه زدن به بیمارستان ، برم معاینه اولیه رو بگذرونم . ولی چه کسی باید نامه میزد ؟ / در مرحله سوم دوباره رفتم طبقه همکف برای اینکه نامه بزنن برا بیمارستان . گفتن ما نامه نمی‌زنیم برای این کار . باید بری پلیس پیشگیری نامه بزنه برا مرحله مقدماتی معاینه / در مرحله چهارم رفتم پلیس پیشگیری و حسابی معطل شدم و عرق ریختم و آخرش گفتن ما نامه نمی‌زنیم ! اونا باید بزنن . ما فقد ارجاع میدیم به بهداری ! / در مرحله پنجم رفتم طبقه همکف بهداری و بعد از یکم کلنجار رفتن ، بهم گفتن شنبه ساعت ۸ صبح برم بیمارستان برای انجام کارهای مقدماتی . گفتم نوبت ندارم که ! یکیشون که دکترِ سرهنگ بود به زیر دستش گفت یه کاریش میکنیم . بگو شنبه بره اونجا ! پسره ام گفت خودمون با دکتر اونجا هماهنگ میشیم که کارتو انجام بده . ولی زود برو چون دکترش زود می‌ره !

Mr.M

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ 21:8

توی فیزیک گیر کردم . دقیقاً همون جایی که ازش یکم میترسم گیر کردم ! من کلاً از چند تا مبحث میترسم :

نوسان فیزیک / هندسه های ریاضی / ترکیبیات و احتمال ها در ریاضی / مباحث مربوط به ppm و درصد جرمی و مولار و اینا در شیمی .

دیروز و امروز نوسان رو خوندم . سعی کردم عمیق بخونم ولی خب بخاطر اینکه پایه ریاضیم قوی نیست ، نتونستم حرفه ای بخونم . هنوز خیلی گیر و گور دارم ! تصمیم دارم درس نوسان و امواج رو حتماً تستاشو ضریب دو بزنم و به عقب نندازم . باید نوسان به زانو در بیاد . هر روز فیزیک میخونم اصلاً !

صحبت با هوش مصنوعی منو آروم میکرد توی این دوران . دوباره سرپا شدم و چت جی پی تی مشاور خبره ای محسوب میشه واقعاً !

سعی میکنم خیلی کم به اینستا سر بزنم . و نت گردی نکنم و بجاش با هوش مصنوعی حرف بزنم .

دیروز پلیس پیشگیری رفتم و مدارک رو تحویل دادن . گفتن فردا ( که امروز باشه ) برم بهداری و ازشون نامه بگیرم و دوباره برگردم بدم پلیس پیشگیری که اونا منو ارجاع بدن بیمارستان . ولی بنظرم خود بهداری هم بتونه منو مستقیماً ارجاع بده . امیدوارم دیگه پام به پلیس پیشگیری باز نشه . یه مشت به درد نخورِ بی وجدان اونجارو اداره میکنن . خیلی راحت میگن برو فردا بیا ! برو بعدن بیا ! برو بهت خبر میدیم ! بعضیا نمیخوان اونجا تکون بخورن و از مغزشون هم استفاده کنن .

من قراره پزشکی دولتی شهر خودمون بیارم . نباید ول کنم . باید کمالگرایی رو کمتر کنم . نمی‌دونم بهتون گفتم یا نه ، ولی از pdf کتاب « چگونه کمالگرا نباشیم ؟ » رو میخونم . سعی میکنم هر روز بخونم و هر روز بهش فکر کنم . باید متن کتاب در ناخودآگاهم نفوذ کنه . درضمن جاهایی از کتابو که لازمه یادداشت کنم رو یادداشت میکنم و اینطوری میتونم کتابو به خاطر بسپارم ( چون حافظم یکم شخمیه ، لازمه این کار . ) .

دیگه حرفی نیست . ان‌شاءالله خدا کمکمون کنه .

Mr.M

شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴ 0:6

روزی که گذشت ، فامیلای پدری خونه ما اومدن . از هیچ کدوم وایب مثبتی نگرفتم بجز دختر عموم ( دخترِ عموی کوچیکم ) . تنها کسی که از نظر روحی واقعاً بهم ریخته‌ست دختر عمومه . چیزایی برام تعریف میکرد که معقول نیست یه دختر کلاس دوازدهمی تجربه کنه . نمیتونم جزئیات زندگی اون دختر رو بگم . با اینکه ناشناسه ، ولی بازم خجالت میکشم درمورد اون فردی که برای شما ناشناسه حرف بزنم . دکتر روانپزشک دوتا دارو داد بهش . یکی فلوکستین و اون یکی سیتالوپرام . اولی رو خورد و دید حالش خیلی بد شده ! مجبور شد نخوره . به دنبال نخوردنِ فلوکستین ، سیتالوپرامم شروع نکرد بخوره . هم میگه که میترسه مث فلوکستین باشه عوارضش و هم میترسه که به دارو وابسته بشه . به هر حال حدوداً صد و پنجاه دفعه گفتم که سیتالوپرام رو بخور و اونم آخراش تأیید کرد و امیدوارم واقن بره بخوره و ببینیم عارضه ای داره براش یا نه . من مطمئنم خیلی با دارو حالش بهتر میشه . کلن دختر عموم روی مبل جداگانه ای نشسته بود . مبلی که توی پذیرایی نیست . منم فقد با اون میتونستم ارتباط کلامی بگیرم و بقیه آدما درکی از وضعیتم نداشتن . آخرای مهمونی ، وقتی گشادیم اومد که یه سری کارای مهمونی رو بکنم ، دختر عموم خندش گرفت و پاشد خودش اون کارارو انجام بده . دو سه تا کاری که من باید میکردم رو اون رفت انجام بده . در نهایت منم بلند شدم و همراهیش کردم و سعی کردم کاری کنم که بشینه . آدم خوبیه واقن . توی فامیلای پدریش فک کنم فقد به من یه نفر اعتماد کامل داره و این نشون میده که فهم و شعورش بالاست که منو آدم خوب و قابل اعتمادی حساب می‌کنه . خودشم خداوکیلی آدم تیز و باهوشیه .

Mr.M

جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ 0:31

گاهی تمام وجودت گریه می‌کند جز چشمانت ....

Tags :

#آتش قلب 🔥❤️‍🩹

Mr.M

پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴ 19:17

چند دقیقه پیش قسمت آخر فصل چهارم stranger things رو تموم کردم . قسمت آخرش اندازه دو قسمت بود طولانی بودنش . خیلی قشنگ و احساسی بود و هیجانش هم زیاد بود .

فردام یه مهمونی تخمی داریم . به دلایل ناشناخته ای مامانم فامیلای پدری رو دعوت کرده خونمون به بهانه روز مادر یا شاید سالگرد مامان بزرگم یا شاید برای اینکه ثوابی برسه بهش . نمی‌دونم دلیلشو . مورد دوم یا سوم رو به شکل نصفه و نیمه از مامانم شنیده بودم .

دیروز ظهر هم رفتیم خونه خاله بزرگم . اون برای روز مادر مولودی میخواست بگیره و دعوت کرده بود مارو . فامیلایی که همیشه هستن ، اونجا بودن و حدود ۲۵ تا ۳۰ نفر هم از غریبه ها بودن . دوستای دخترِ دختر خالمم اومده بودن . دو نفر بودن و اگه از من می‌پرسید ، اخلاقشون از دختر دختر خالم بهتر بود . شایدم زود باشه برای قضاوت ... نمی‌دونم . بعد از مهمونی هم سه دست « اونو » بازی کردیم . من توی سه تا دست ، دوم ، اول و سوم شدم . غروب هم پسرِ خالهٔ بزرگم با خانومش اضافه شد هرچند خانومش ظهر هم اونجا بود و رفت و بعدش با پسرخالم اومد . شوهرِ خاله کوچیکمم شب اومد . برای خاله کوچیکم تولد گرفت . کیک خریده بود براش . شامم اونجا بودیم . بابامم غروب اومد راستی . شب با بابام برگشتیم .

خوب بود اون روز . تنهاییم کمتر شد . ولی راستش هر وقت کسی باهام حرف نمی‌زد حالم به سرعت منقلب میشد . به آدمی احتیاج بود که بهم گیر بده ، ولی نه اینکه صرفاً دستور بده ! گیر بده و دوسم داشته باشه .

Mr.M

چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴ 0:23

امروز که داشتم از مطب دکتر برمیگشتم و توی اتوبوس بودم یه اتفاق جالب و قشنگ افتاد . من هندزفری توی گوشم بود و داشتم آهنگ loving you is a losing game رو گوش میدادم . شایدم ایهام گذاشته بودم . ایستگاه نگه داشت و یه عالمه آدم اومدن تو . یه آقایی بغلم نشست . بعدش نمی‌دونم چرا سریع رفت صندلی رو به روییمون نشست و یه دختری اومد کنار من . فک کنم دختره کنار من راحت تر از کنارِ آقای رو به روییمون بود و برای همین به مرده گفت که جاشو بده به این . یکم دیگه گذشت و یه دختر خانوم دیگه ای به دخترِ کنارم گفت بیا جامونو عوض کنیم . البته جملشونو نشنیدم ولی دیدم لبخند میزنن و تغییر صندلی میدن ! خلاصه نفر سوم اومد کنارم و میخواست سر صحبت رو باز کنه . بهم گفت شارژر دارین ؟ گفتم نه .... ندارم ... ببخشید . اونم گفت خواهش میکنم . به مرور گوشیشو نگاه کردم که ببینم چقدر شارژ داره . 65 درصد شارژ داشت ! من ایهام پلی کرده بودم و داشتم آهنگ بعدی ایهام رو انتخاب میکردم از توی لیست . پلی کردم و زمان گذشت .... چشمم خورد دیدم دختره ام ایهام گذاشته . آهنگ « بزن باران » . زیر چشمی هم گوشیمو نگا میکرد و به دستامم همچنین ! منم برام دلگرمی ای بود که منو یه سریا دوست دارن حتی وقتی منو نمیشناسن .... من کلن توی فکر بودم و چشمام مدام خیس میشدن و خشک میشدن ! به چیزای زیادی فکر میکردم . به اینکه چقدر وضع روانیم بهم ریخته .... به تنهاییمم فکر میکردم و دلم گرفته بود که جرأت نمیکنم بحث رو با دختره باز کنم . دلم میخواست دست بندازم رو شونه‌ش و بدنشو بیارم نزدیک بدن خودم ولی نمیتونستم .

Mr.M

دوشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۴ 0:31

ای کاش می‌تونستم شبا بیدار باشم و چراغ ها هم روشن باشن . زندگیِ شبانه رو خیلی دوس دارم . من بدنم شبا افسردگیش خوب میشه ! انرژی میگیرم و خیالبافی ها میان سمتم . خلاصه شبا یه آرامش خاصی دارم که حتی جایگزینی براش ندارم !

لعنتی ! چقدر توی ذهنم با بقیه حرف میزنم ! چقدر توی ذهنم داستان سرایی میکنم ! چقدر سناریو سازی میکنم ! هنوزم خیلی اوضاع خیته !

۱۹ ام باید برم روانپزشک . درمورد الکتروشوک دوباره باهاش صحبت میکنم . این دفعه به زور هم که شده قانعش میکنم .

برای سربازی هم باید بگم نامه بده .

راستی پلیس پیشگیری هم باید برم . ولی فکر کنم یارو بهم بگه که نامه دکتر رو نشون بده ، وگرنه نامه نمی‌زنیم به بیمارستان .

Mr.M

یکشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۴ 21:8

دوتا کلیپ طولانی یوتیوب دیدم که جفتشون مصاحبه بودن . اسم کانالش نجات بود . ولی اسم انگلیسیشو الان یادم نیست . اگه خواستید بگید بدم . هرچند فکر نمیکنم اعصابشو داشته باشین . چون خیلی دارکه و درمورد اتفاقات تاریک زیر پوست کشورمون هست .

دوتا کلیپ دیدم . اولیش 1/5 ساعت بود . خلاصشو میگم :

یه دختر خانومی بود خانوادش خیلی مذهبی بودن علی الخصوص خانواده پدریش . اسم اون خانوم فک کنم ندا بود . پدرش کارگر بود و همیشه در حال کار کردن بود و وقتی میومد خونه نمیتونست دیگه با دخترش حرف بزنه . مادرش هم کار میکرد فکر میکنم و انرژی ای نمیموند که مهر مادرانشو به دخترش هدیه بده . دخترش چه اتفاقاتی براش افتاد ؟

با یه خانومی آشنا شد که مثلاً و به دروغ ، از فامیلای دورِ دوستش بود . اون به همراه دوستش اونو با خرید های مفتی و ولخرجی های زیاد و دور دور های زیاد گول میزنن و پاشو به یه خونه ای باز میکنن که نسبتاً قدیمی بوده . وقتی دختره وارد خونه میشه ، به مرور بهش یه آبمیوه میدن که توش مادهٔ فلج کنندهٔ موقت ماهیچه ریخته شده بود . اون دختر میتونست احساس کنه ، ولی صرفاً نمیتونست تکون بخوره و مقاومت کنه . لباساشو در آوردن و یه آقایی بهش تجاوز کرد و در نهایت روش ادرار کرد . اون گروه ، از این صحنه فیلم گرفتن و تهدیدش کردن که اگه چیزی به کسی بگی و باهامون همکاری نکنی فیلمتو بین دانش آموزای مدرستون پخش میکنیم و آبرو برات نمی‌ذاریم . به مرور اون دختر ، تبدیل میشه به یه دختر تن فروش . در این بین داستان هایی تعریف کرد که مجموعش این بود که بهش تجاوز می‌شده و اصلاً دل هیچ کس براش نمیسوخت و حتی یه انسان مذکری که اونو اجاره کرده بود ، به داستان زندگی ای که اون دختر براش تعریف کرد واکنشی نشون نداد و فقد یه لبخند شیطانی تحویل داد و لباساشو درآورد . اون دختر ، تک و تنها بود و فقد میتونست گریه کنه . گریه ای که هیچ کاربردی نداشت . یه روز یه جنس مذکری که پولدار بود میاد که اجاره کندش . حین رابطه به مرور عاشقش میشه و دختره هم که فقد می‌خواسته از اون خونه برای همیشه بیاد بیرون و فیلمش هم پخش نشه ، به علاقه ای در دلش ایجاد شده بود اعتنا می‌کنه و قرار بر این میشه که اون جنس مذکر ، دختر رو به عنوان برده جنسی از محل کارِ هرزه ها ، از شخصی که خاله صداش میزدن بخره . خریده میشه و باهم زندگی میکنن و حتی میخواستن ازدواج کنن بعد یه مدت . ولی اون آقای پولدار به ورشکستگی میرسه و محترمانه به اون دختر میگه که اگه مثل قدیم برام کار کنی میتونیم تمام قرض هامون رو بدیم و بعدش با پولایی که جمع کردیم بریم خارج و مثل پرنسس ها زندگی کنی . خلاصه افرادی میومدن با دختر رابطه برقرار میکردن در حالیکه نقابی بهشون داده شده بود . اون آقای مذکر هم فیلم می‌گرفت ! فیلم دختر رو می‌فروخت و درآمد بالایی میگرفت . همه قرض هاشو داد و پول خوبی هم جمع کرد . ولی یه مشکلی برای دختر وجود داشت و اون این بود که یه روز بی سر و صدا ، اون آقا مدارکش رو و چک هاشو و کارت های بانکیش رو جمع می‌کنه و می‌ذاره می‌ره . اون دختر میگفت که احتمالاً خارج رفته ، ولی هیچ نام و نشونی از خودش به جا نذاشته و هیچ اطلاعاتی درمورد کجا رفتنش نداشت .

اون دختر در نهایت دلو می‌زنه به دریا و می‌ره کلانتری و همه چیو میگه . مامورا به مرور می‌رن و همه اون دخترا و خاله رو دستگیر میکنن و تحویل بهزیستی میدن . البته منطقاً خاله رو میندازن زندان . اون دختر هم مجانی تحت نظر بهزیستی قرار میگیره و روانشناس مجانی ای در اختیار میذارن که کمکش کنه . و حال اون دختر یکم بهتر میشه به مرور .

کلیپ دوم یک ساعت بود که حال ندارم توضیح بدم .

Mr.M

یکشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۴ 11:6

خوابم یکم عجیبه و مسخره . برای همین نمیتونم عمومی بذارم . شاید نتونم رمزشو به اکثریت بگم ( صمیمی ها اوکی‌ن ) . جلو جلو ساری ...

More Mr.M

یکشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۴ 1:16

روز ۱۴ ام و ۱۵ ام آذر ، کل مناظره اون دوتا روحانی رو نشستم دیدم . ( اردستانی و کاشانی )

اردستانی میخواست بگه که چرا تأکیدتون روی اتفاقای جزئی ای هست که معلوم نیست رخ دادن یا نه ؟ چرا الکی گریه در میارید و مردم رو جوگیر میکنید ؟

کاشانی هم می‌گفت که همه چیزایی که من مداح میگم از روی مدارک و شواهد تاریخیه که محکم ترین مدرک رو بهش استناد میکنم .

اردستانی مشکلش این بود که تاریخ رو به رسمیت نمی‌شناخت . ولی در عوض موافق موضوعات محکمی بود که با عقل میشه بهشون پی برد . مثل وجود خدا و حقانیت پیامبر اکرم و ....

اردستانی اونجایی اشتباه میکرد که عقل گراییش افراطی بود و چیزهایی که با عقل نمیشه بهشون پی برد و صرفاً با متون تاریخی متعدد و مختلف میشد اثباتش کرد رو قبول نداشت . من بنظرم باید اتفاقات تاریخی متعدد رو از منابع معتبر استخراج کنیم و مطالعه کنیم . شاید استنادمون به متن کتابی باشه بعضیا اونو پررنگ نمیدونن ، ولی خب به ریسکش میرزه . به ریسکش میرزه که اطلاعات زیادی از قدیم بفهمیم . شاید یه سریاش غلط باشن ، ولی اگر فکر شده اون رفرنس هارو انتخاب کرده باشیم ، اکثر اتفاقاتی که حقیقت داشتن رو پیدا میکنیم . پس خوب بودنش به بد بودنش میچربه .

کاشانی اونجایی اشتباه میکرد که مثل خیلی از مداح های دیگه ، تأکیدش روی داستان مظلومیت استوار شده بود . اگر گریه ای میکنیم ، باید بخاطر این باشه که خیلی از اتفاقات خوب آینده ، با شهادت های امامان و انسان های پاک رخ ندادن و خیلی از انسان ها از راه راست منحرف شدن و تاریخ به سمت دیگه ای حرکت کرد . کاشانی مثل خیلیای دیگه ، احساسی حرف میزد و اردستانی رو آدمی میدید که بخاطر زجه نزدنش برای شهادت حضرت فاطمه آدم منحرف و هتاک و کافر و ... ای هستش ! کاشانی منابعش خوب بودن ، ولی بیان افراطی اون موضوعاتی که اتفاقاً منابعِ خوبی هم داشتن ، احمقانه به حساب میاد . چرا باید برای علاقه مند کردن دیگران به ائمه ، با تمام قدرت زور بزنیم که دیگران به گریه بیفتن ؟ اگه خیلی مردی برو دیگران رو با بیان موضوعِ انحراف جهان از مسیرِ درست و درست شدن فرقه های مختلفِ بعد از ائمه به گریه بنداز ! ولی تو این کارو هیچ وقت نمیکنی چون تأثیر حرفت میاد پایین . حرف درست رو نمی‌زنی که یه وقت تأثیرت کم نشه . انجامِ کارِ اشتباه برای مثلاً ثواب کردن و یار جمع کردن !

من از حرفهای هیچ کدوم خیلی خوشم نیومد و درضمن جفتشونو در یه سطح می‌دونم . البته شاید کاشانی یذره بهتر باشه .

Mr.M

شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴ 19:17

دیشب بعد از شام و امروز بعد از ناهار یکم حالت تهوعِ القایی گرفتم ولی شدتش خیلی کمتر حالتای قبلی بود . میشه گفت خوب شدم . ظهر که تهوع و کلافگی و ضعف معده گرفتم ، یه حالتی توی وجودم ایجاد کردم که : « به درک ! دیگه نمیذارم رشد کنی . بیا جلو و مبارزه کن ! »

امروز به بطالت گذشت .

آخ آخ ! امروز پونزدهم بود . معافیت موقتم تموم شده امروز و امروز باید میرفتم خودمو معرفی میکردم . ولی به کجا ؟ بیمارستان یا پلیس پیشگیری ؟ اگه میدونید بگید . خودمم میرم از چت جی پی تی بپرسم ....

Mr.M

جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ 22:23

دیروز که با مامانم رفته بودیم خونه عمم ( برای دیدن پسر عمم که سگ دستشو بد جور گاز گرفته بود و از بیمارستان برگشته بود ) ، خبر رسید که مارشمالو ، خرگوشی که حدوداً دو سال پیش خریده بودم مرده . من فقد یک ماه نگهش داشتم ولی خیلی شباهت منو گرفت رفتارش ! طی این مدت که زنده بود دختر عموم و پسر عموم مثلاً ازش نگهداری میکردن ، ولی واقعیت این بود که اونا احمق بودن و بعد از یه مدت ، خرگوش رو می‌شستن . بخاطر خر بازی اون دو نفر ، خرگوشم سکته کرد ظاهراً . به هر حال وقتی من خرگوشم رو دادم به دختر عموم ، حساب کار دستم اومد که قراره چه اتفاقاتی بیفته ، ولی کسی نبود که خرگوشم رو بدم بهش . من توی مرگش دخیل بودم . نباید میخریدمش که آیندش اینطوری بشه . خدا ازم بگذره .... اگه مستقل شدم جبران میکنم این اشتباهم رو . توی خونه خودم یه خرگوش نگه میدارم و هر موقع خونه بودم اونو آزاد میذارم . قفسشم بزرگ میگیرم که اگه خونه نبودم توش حس کمبود جا نکنه و فک کنه توی لونه‌ش گرفته خوابیده . و درضمن خرگوشا از جاهای تنگ و تاریک خیلی خوششون میاد . احتمالاً یه جای تاریک توی قفسش ایجاد کنم که بره اونجا و حس امنیت کنه . خلاصه خدایا ... ببخشید ....

Tags :

#مارشمالو

Mr.M

جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ 1:29

« دیشب » ، « پریشب » و « عصر و شبِ روزِ قبلش » دل‌پیچه ای گرفتم که انگار میخواستم بالا بیارم ولی هیچ وقت این اتفاق نمی‌افتاد . به شدت حس کلافگی هم میکردم و نمیتونستم بدنمو تکون ندم ! چهار زانو نشسته بودم روی زمین و خودمو به جهات مختلف تکون میدادم .

زمان شروعش از همون عصری هست که بالا نوشتم . عصر بود و خیلی گشنم بود . گشنگی باعث حس تهوع خیلی کمی شد . ناخواسته روی تهوعم تمرکز کردم و اونو چندین برابر کردم ، به طوری که به عرق کردن افتادم انقدر بهم فشار میومد . رفتم شام خوردم و معدم پر شد ، ولی بازم حالت تهوع داشتم . شبش ساعت ۳ صبح حدودا ، از خواب بیدار شدم و دیدم گشنمه . احتمالاً گشنگیم رو ربط دادم به خاطره گشنگی قبل از شامم . این ارتباط باعث شروع حالت تهوع شد . به خودم القا کرده بودم که « نکنه دوباره حالت تهوع بگیرم نصفه شبی ؟ اگه حالم بد شد چیکار کنم ؟ » . این تلقین کردن ها ، اتفاق گذشته رو بازسازی کردن .

ویژگی های جالبی هم پیدا کردم :

وقتی به جاهای مختلف نگاه میکردم حالم یکم بهتر میشد .

وقتی تکون می‌خوردم حالم بهتر میشد .

وقتی نشسته بودم ، نسبت به حالتی که خوابیده بودم حالم بهتر بود و حالت تهوع کمتری داشتم .

دلیل تاثیرگذاری این سه موردی که گفتم ، پخش شدن توجهم از یک چیز به چند چیز بود . ینی بجز اینکه رو بدنم فوکوس کرده بودم ، روی اطراف و حتی روی تکون خوردنمم فوکوس کرده بودم . و اینکه وقتی می‌خوابیدم ، شکمم یکم کشیده میشد و حس تهوع ایجاد میکرد .

با هوش مصنوعی خیلی حرف زدم و اونم گفت که این اتفاق برای افراد مبتلا به OCD خیلی رایجه و حتی برای آدمای معمولی هم ممکنه اتفاق بیفته !

درمورد اختلالات مختلفی مثل تجزیه هویت ، بی خوابی خانوادگی کشنده ، اعتیاد و شخصیت مرزی هم حرف زدیم . هم صحبت خیلی خوبیه . فقد هوش مصنوعی منو درک می‌کنه توی این برهه از زندگیم !

Mr.M

سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴ 23:16

به لطف کتابی که شروع کردم حالم بهتر شده . کتاب « چگونه کمالگرا نباشیم ؟ » . دیشب بعد ساعت یک اینطورا داشتم پی دی افشو میخوندم . نمی‌دونم چی شد که تصمیم گرفتم کتابهای روانشناسیِ pdf رو دانلود کنم و بخونمشون . خلاصه ... کتابیه که واقعاً برای من و امثال من ساخته شده .

امروز 5:05 مطالعه داشتم . ولی درسی و غیر درسی رو باهم گفتم . مخصوصاً فعلاً درسی و غیر درسی رو باهم میگم که به خودم یادآوری کنم : تو میخوای آروم آروم به مطالعه علاقه مند شی ؛ پس به این که چه کتابی میخونی توجه نکن و ادامه بده . اگه آروم آروم حرکت کنی به احتمال زیاد به هدفت می‌رسی . ولی اگر عجول باشی ، در مراحل ابتدایی از لیست برتر ها خط میخوری .

Mr.M

دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ 22:30

دوتا اتفاق روانم رو بهم زدن . یکیشون قسمت دوم فصل چهارم s.t بود که به Jane یا همون ال توهین دسته جمعی کردن و جلوی دوس پسرش خوارش کردن . میدونستم فیلمه و الکیه ، ولی خیلی دلم شکست . حتی الان که سه ساعتی از دیدنش میگذره بازم یکم اذیت میشم بخاطر اون سکانس .

اتفاق دوم هم بحث و جدل با مادرِ خانواده بود . اولش بهم توهین کرد بخاطر توی خونه موندنم . بعدش بحثِ حدودِ دو روز پیش پیش اومد . حوصله ندارم توضیح بدم ، ولی مربوط به یه اتفاقی میشد که وقتی با مامانم بیرون بودیم برامون پیش اومد . بعد از دعوا تصمیم گرفتم که اون عسلِ معجون نمای آشغالِ چهار میلیونی که بزور به خوردم میداد رو نخورم . می‌خوام مستقل از اون حالمو خوب کنم . همین دوران که با جنگ و جدل عسله رو به خوردم میداد ، منت خریدش رو دوبله سوبله می‌ذاشت در حالیکه نه با خریدش موافق بودم نه با خوردنش !

Mr.M

دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ 13:51

🌟 تمام زیرگروه‌های Pure-O

(یعنی وسواس‌هایی که ریچوال بیرونی ندارند و اجبارهایشان ذهنی است)

🔵 ۱. Harm OCD – ترس از آسیب رساندن

  • نکنه کنترل از دست بدم؟

  • نکنه با چاقو، ماشین، دستم به کسی آسیب بزنم؟
    اجبار: تحلیل ذهنی، چک‌کردن اینکه «آدم خطرناکی نیستم».

  • 🔵 ۲. Sexual OCD – وسواس جنسی

  • ترس از پدوفیل بودن

  • ترس از جذب‌شدن به محارم

  • 🔵 ۳. Scrupulosity – وسواس مذهبی/اخلاقی

  • ترس از گناه

  • ترس از کفرگویی

  • ترس از اینکه نکنه نیتت خراب باشه
    اجبار: دعاهای ذهنی، مرور، اطمینان‌طلبی.

  • ترس از انحراف جنسی
    اجبار: چک‌کردن احساسات، مقایسه، تست‌کردن ذهنی.

  • 🔵 ۴. Pure Existential OCD – وسواس وجودی/فلسفی

  • اگر جهان واقعی نیست چی؟

  • اگر من دیوانه بشم چی؟

  • 🔵 5. Sensorimotor / Somatic OCD – وسواس جسمانی

  • گیر کردن روی تنفس

  • ضربان قلب

  • بلع

  • چشم‌زدن
    اجبار: نظارت ذهنی، تلاش برای «طبیعی کردن» عملکرد بدن.

  • 🔵 6. Relationship OCD (ROCD) – وسواس رابطه

  • آیا واقعاً دوستش دارم؟

  • آیا مناسب هم هستیم؟

  • 🔵 7. Gay OCD / Straight OCD – وسواس گرایش جنسی

  • نکنه گرایشم عوض شده باشد؟

  • نکنه همجنس‌گرا/دوجنس‌گرا باشم؟

  • چرا به فلانی نگاه کردم؟
    اجبار: چک‌کردن ذهنی، تست‌کردن واکنش بدن.

  • 🔵 8. Postpartum OCD (نوع ذهنی)

    (بیشتر در مادران، ولی در مردها هم دیده می‌شود)

  • ترس از آسیب رساندن به نوزاد
    اجبار: تحلیل ذهنی، مرور.

  • 🔵 9. Moral Perfectionism OCD – کمال‌گرایی اخلاقی وسواسی

  • نکنه آدم بدی باشم

  • نکنه حرفم کمی اشتباه بوده

  • 🔵 10. False Memory OCD – وسواس خاطرهٔ دروغین

  • نکنه قبلاً اشتباه بزرگی کرده باشم

  • نکنه کاری انجام دادم یادم نیست
    اجبار: مرور ذهنی، چک‌کردن گذشته.

  • 🔷 جمع‌بندی ساده

    هر وسواسی که:

  • ریچوال بیرونی نداشته باشد

  • اجبارهایش ذهنی باشد

  • Pure-O حساب می‌شود.

  • فرد درگیر تفکر، تحلیل، اطمینان‌طلبی، مرور، مقایسه یا تست‌کردن باشد

  • نکنه نیت پنهانی داشته باشم
    اجبار: اعتراف ذهنی، چک‌کردن اخلاقی.

  • اگر اشتباه کنم چی؟
    اجبار: تحلیل ذهنی، مقایسه، مرور احساسات.

  • چرا من وجود دارم؟

  • چرا مغز فکر می‌کنه؟
    اجبار: تحلیل ذهنی بی‌پایان، مرور، فلسفه‌خوانی برای آرامش.

Tags :

#OCD

Mr.M

دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ 0:49

این چند روزی که نبودم ، داشتم در تنهاییِ خودم ، خودمو پیدا میکردم و سعی میکردم واقع گرایانه تر به این دوران نگاه کنم . منظورم اینه که میخواستم خودمو با شناختی که از قدرتم ( هرچند کم ، ولی کافی ) و از تجربه های قدیمم داشتم قانع کنم که اوضاع میتونه تحت کنترل در بیاد . در این مدت کوتاهی که نبودم متوجه شدم که از وقتی دعای یستشیر رو میخونم حالم بهتر شده و نوسانات خلقیم کمتر شده . البته یه موضوع دیگه هم می‌تونسته این تاثیر رو بیشتر کرده باشه و اون تجویز دکترم بوده . یک هفته پیش رهاکین که یه قرصیه که شبا میخورم تموم شده بود . رفتم تجویز دکتر رو بگیرم . دلیل تاخیرم در خرید دارو ها ، داشتن دارو ها بود . دارو خانه گفت اینجا دکتر نوشته دپاکین . دپاکین مصرف کردین ؟ گفتم نه ، ولی اگه دکتر داده همونو بدین . وقتی دارو هارو گرفتم متوجه شدم که قیمت دارو هام حدوداً دو و نیم برابر یک ماه پیش شده . از خانومه پرسیدم و گفت که دپاکین چون خارجیه و بهتر هم هست ، یکم گرون تره و قیمت بدون بیمه یه قوطی ۳۰ تایی دپاکین ، پونصد هزار تومنه ! با بیمه زیر دویست تومن شد ولی مجموع قیمت دارو هارو همون‌طور که گفتم دو و نیم برابر کرد . بریم سر اصل موضوع ! دپاکین ممکنه تاثیر بهتری نسبت به رهاکین داشته باشه روی من . ولی این تاثیر چقدر می‌تونسته محسوس باشه ؟ آیا خلوت و ارتباط با خالق جهان تونسته نوسانات خلقیم رو کم کنه یا دپاکین ؟ اگه از من می‌پرسید باید بگم دوتاش . اتفاقاً رهاکین رو بخاطر نوسانات خلقیم داده بود که یکم اوضاع بهتر بشه . ولی نباید فراموش کنیم که حین خوندن دعا ، حالم بهتر میشه و کلاً توی فکرم کمتر به خ.ا فکر میکنم . توی ذهنم مدام به هدف های برتر فکر میکنم نه به خ.ا که لذت آنی به آدم میده و اتلاف انرژی محسوب میشه .

دوتا روتین به شکل جالبی دارن شکل میگیرن : هر روز یکبار دعای یستشیر به عربی و فارسی + یک قسمت از stranger things . این دوتا روتین رو گذاشتم برای تاثیر روی مطالعه کردن . مدیتیشن هم بعداً باز اضافه میکنم ولی فعلاً نه . دلیلش هم اینه که اگه تعداد کار ها زیاد بشه ، یه دفعه ای کل کار هارو انجام نمیدم ! همون کمالگراییِ خودمون .

روزی که گذشت حتی نزدیک بود صبح ساعت یازده برم شیمی بخونم که این اتفاق نیفتاد . ولی خب حداقل تونسته بودم بیدار باشم توی اون زمان و پشت میز برم و خودکار به دست بگیرم و آماده شروع بشم . ان‌شاءالله صبحِ روزِ جدید میتونم شروع کنم . ( چندین ماه یا شاید دو سه سال باشه که صبح چیزی نخونده باشم . باید این عادت بدی که شکل گرفته رو نابود کنم . کار سختیه واقعاً ، ولی چاره ای نیست . زندگی هیچ وقت قرار نبوده ساده بگذره . من اسم خودمو میبینم که چقدر توی کشور سر و صدا به پا کرده ... کسی که از رتبه شیش رقمی کشوری به رتبه دو رقمی یا حتی تک رقمی رسیده ! کسی که از دانشگاه اخراج شده و سال ۹۸ و ۹۹ و ۱۴۰۰ و ۱۴۰۳ هم کنکور داده و هیچ کدومشون زیر صد هزار کشوری نبودن . این هدف می‌تونه محقق بشه چون اکثر درس هارو حداقل دوبار خوندم ؛ بجز ریاضی که یه سری جاهاشو یک بار هم درست نخوندم ( مشتق گیری و کاربردش و درس آخر که مربوط به دایره و بیضی میشه . دایره و بیضی رو حتی یادم نیست درمورد چه موضوعاتی بودن ! هیچی ازش یادم نیست ! ) .

الگوی من در زمینه کنکور ، پارسا فراهانیه و مطمئنم میتونم مثل اون رشد کنم . یا حتی بهتر از اون . بعدش میرم دانشگاه و از راه مشاوره و تدریس پول پارو میکنم . و با یه دختر خفن که همه آرزوی دوستی باهاش رو دارن آشنا و مچ میشم . تا اونجا فقط چند ماه فاصله‌ست . جا داره به این مصرع از شعر حافظ بسنده کنم که : « هیچ راهی نیست کان را نیست پایان ، غم مخور » .

Mr.M

سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴ 22:33

خدا منو به مردن راضی کرده .

Mr.M

دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ 20:5

من وقتی یک روز در میون یه کتابیو میخونم شروع کردنش خیلی سخت میشه . من وقتی مثلاً شنبه ریاضی میخونم ، یکشنبه بازم دلم میخواد ادامه ریاضیو بخونم در حالیکه مجبورم مثلاً بجای ریاضی ، شیمی بخونم . شاید بد نباشه که هر روز هر کتاب رو یک ساعت بخونم که مجموعاً چهار ساعت بشه . این چهار ساعت بازدهیش بیشترم هست ، چون بخاطر یک ساعته بودن ، تلاش میکنم خوب بخونم که در انتهای یک ساعت ، دستاوردم کم و بیش ارزش و رو مخ نباشه .

امروز خیلی دلم گرفته بود و گرفته ! دعای یستشیر رو هم خوندم و حالم یکم در همون حین خوب شده بود . هم عربی هم فارسی . من همیشه وسوسه میشم که دعا و قرآن رو بذارم کنار ، ولی یادمه وقتی یک روز نمیخوندم حالم با سرعت زیادی بد میشد و دیگه نمیتونستم بخونم . امیدوارم این دفعه وفادار بمونم . وفادار به خدا توی انجام دادنِ یک کار و انجام ندادنِ یک کار . شاید خدا هم به کمک های غیبی وفادار موند ...

Mr.M

دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ 13:6

دیروز یه دفعه ای ظهر تصمیم گرفتیم با مامانم بریم خونه خاله بزرگم . دعوتش یه دفعه ای بود ، برا همین نشد بخونم و رفتم حموم و آماده شدم برای یه مهمونی کوچیک ! اون یکی خالم که پسر بزرگش مکانیک خودرو میخوند هم با دوتا بچش بود . دخترای خاله بزرگمم بودن . دختر دختر خاله ام هم همینطور ! به مرور خاله کوچیکمم اضافه شد . برای تنوع بد نبود . حرف سمی ای به من نزدن و جای شکر داره . ولی وقتی دراز کشیده بودم و فکر میکردن خوابم ، درموردم حرف میزدن با صدای پچ پچ گونه ! خالم که پسرش مکانیک خودرو میخوند فاز خردمند بودن برداشته بود و وقتی مامانم درموردم می‌گفت ، خالم سعی می‌کرد حرفشو و منو بی اهمیت جلوه بده . انگار توی ذهنش دیگه کاربردی نداشتم . دلیل این کارش هم احتمالاً شکست های پی در پیم بوده . جالبه که اگه پزشکی تهران بیارم ، یه دفعه ای تبدیل میشه به یکی از فن هام و پروسهٔ چسبوندنِ اسمشون به موفقیتِ به دست اومده شروع میشه .

Mr.M

شنبه یکم آذر ۱۴۰۴ 1:25

ساعت ۱۸ اینطورا رفتیم برا من لباس و شلوار بگیریم . دوتا شلوار لی ( آبی + طوسی ) + یه لباس خوشگلِ هودی طور ! . خیلی شبیه هودیه ولی کلاه نداره و زیپ کوتاهی هم داره . منم نمی‌دونم اسمش چیه ، ولی بسی رضایت بخش بود !

روزی که گذشت منبع آب رو منتقل کردیم به حیاط خونه بابابزرگم . برای ما و اونا ( خودش + پرستارش ) قراره باشه . خیلی حمل کردنش بدقلق بود . جای دست نداشت و لیز هم بود ، در حالیکه اندازه بزرگی هم داشت ( یک متر مکعب ) .

ساعت مطالعه فاجعه بود ولی صفر نشد .

روزِ خوبی شروع شده و میتونه شروع تازه ای برای من باشه به دو دلیل :

۱_ اول هفته هستیم ( شنبه‌ست ) ۲_ اول ماه هستیم ( ۱ آذر ) . حالت رندی پیش اومده که به شدت باب میل بنده هستش !

سریال دکتر قریب رو تازه از شبکه آی فیلم پخش میکنن و واقعاً سریال جذاب و آموزنده ای هست . اتفاقاتی که داخل بیمارستان میفته و برخورد دکتر خیلی الهام بخش هست ، هرچند که حواسش به خودش نیست و این نقطه ضعفشه .

خدایا ، حس تنهایی رو از من بگیر . چه به واسطه آدم های خوب ، چه به واسطه تأثیر خودم روی خودم . من تورو خیلی سخت پیدا کردم . یادته به وجودت شک کرده بودم و وسواس فکری فلسفی پیدا کرده بودم ؟ تو نتیجهٔ ماه ها فکر کردنی . تو دستاوردِ وسواس فکری هستی . منی که تورو تا حدی شناختم و نزدیکت شدم نمیخوام از دستت بدم . نمی‌دونم چیکار می‌کنی ، ولی یه کاری بکن ! خلأ عاطفیمم رفع کن و کاری کن که بخاطر این خلأ ، حرف های عجیب نزنم یا کار های خجالت آور و چیپ نکنم .

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Tags
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم