جمعه سی و یکم فروردین ۱۴۰۳ 1:30
🩵 In the name of Allah 🩵

سلام بروبچ .
توی این پست ، نابغه های بزرگ ایرانی رو به هم معرفی میکنیم ❤️ . کسایی که توی دنیا ، افتخارات و جایزه های بزرگی کسب کردن ولی داخل ایران به دنیا اومدن و بزرگ شدن . لطفن شما هم کمک کنید . ممنون 🌹🫂 .
۱_ مریم میرزاخانی ۲_ نادر انقطاع ۳_ کوچر بیرکار ۴_ محمود حسابی ۵_ انوشه انصاری ۶_ مجید سمیعی ۷_ علی ملک حسینی ۸_ علی حاجی میری ۹_ بهزاد رضوی ۱۰_ بیژن پاکزاد ۱۱_ بابک فردوسی ۱۲_ یاسمین مقبلی ۱۳_ پردیس ثابتی ۱۴_ پریسا تبریز ۱۵_ مینا ایزدیار ۱۶_ کامران وفا ۱۷_ فیروز نادری ۱۸_ پرویز شهریاری ۱۹_ کمال سرابندی ۲۰_ محمدرضا حسن زاده ۲۱_ ابوالقاسم بختیار ۲۲_ جواد مخبری ۲۳_ علی جوان ۲۴_ نصیر قائمی ۲۵_ مونا جراحی ۲۶_ رکسانا مصلحی ۲۷_ محمد اخباراتی ۲۸_ توفیق موسیوند ۲۹_ نیما ارکانی ۳۰_ ؟؟
Tags :
#نابغه های ایرانی
#سوال و جواب
Mr.M
سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۱ 17:7
❤️ به نام خدای مهربون ❤️
پروفایل رو حتماً یه نگاه بندازین . 🤝🌹
اگه حوصله دارین ، یه سر به ادامه مطلب هم بزنید 🌱.
ماییم و نوای بی نوایی
بسم الله اگر حریف مایی
Tags :
#پست ثابت
More
Mr.M
دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ 1:35
به صورت اتفاقی تصمیم گرفتم برم وبلاگ قدیمیم رو چک کنم .
به صورت اتفاقی پستای خیلی قدیمیم رو دیدم و تصمیم گرفتم یه سریاشونو منتقل کنم به این وبلاگ .
در همون حین ، به صورت اتفاقی چشمم به پیوند های روزانه وبلاگ قدیمیم افتاد و به صورت اتفاقی رفتم داخل سایت « داداش رضا »ی معروف .
مطالبش رو رندوم میخوندم و اتفاقی چشمم خورد به پستی که نوشته بود : این فایلی که میذارم فایل کل قرآنه و آرامش بخش ترین صدارو که درخواست کرده بودین گذاشتم ، و کیفیتش برخلاف اکثر جاها ، ۳۲۰ هست .
یه گیگ و خرده ای حجمش بود ولی بنظر من کاملاً می ارزید . این فایل میتونه حال منو بهتر کنه ، درست مثل همین چند دقیقه پیش که میخواستم قبل از خوندن ، مدیتیشن همراه با گوش کردن قرآن بکنم .
یه فایل دیگه ام داره که ترجمه قرآنم میخونه . اونم احتمالاً بعداً دانلود کنم .
راستی ! هیچ اتفاقی اتفاقی نیست ❤️ .
Mr.M
یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 21:16
آدم های منفی، به پیچ و خم جاده فکر میکنن. و آدم های مثبت، به زیبایی های طول جاده… بلاخره هر دو ممکنه به مقصد برسند، اما یکی با حسرت و دیگری با لذت...
Tags :
#آتش قلب 🔥❤️🩹
Mr.M
یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 21:14
بخاطر ترس از دست دادن،چه چیزهایی را از دست داده ایم.
پائولو کوئیلو
Tags :
#آتش قلب 🔥❤️🩹
Mr.M
یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 21:12
چه خوبه تنها دغدغه آدم انتخاب های کوچیک باشه...
زیبایی انتخاب بین یک بستنی شکلاتی یا یک فنجون قهوه خوش طعم!
فیلم آبی/کریستف کیشلوفسکی
Tags :
#آتش قلب 🔥❤️🩹
Mr.M
یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 21:11
موفق کسی است که با آجرهایی که به سمتش پرتاب می شود بنایی مستحکم بسازد.
Tags :
#آتش قلب 🔥❤️🩹
Mr.M
یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 21:9
بجای این که به تاریکی دشنام بدهیم بهتر است شمعی بیفروزیم.
Tags :
#آتش قلب 🔥❤️🩹
Mr.M
یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 21:7
فردی که هیچ چشم اندازی نسبت به آینده نداشته باشه ؛ کاملا به گذشته بر میگرده .
Tags :
#آتش قلب 🔥❤️🩹
Mr.M
یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 21:6
دیگـــــران را ببخـــش و خـــود
را رهـا کن ، وقتی کیـنه ای
در دل نداشـــته باشی..
سبـکتر و راحـتتر
خواهــــی بود!
Tags :
#آتش قلب 🔥❤️🩹
Mr.M
یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 21:4
ﺩﻭ ﺗﻌریف جدید جالب ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺳﭙﺮﺩ:
ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
ﮐﯿﻨﻪ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
Tags :
#آتش قلب 🔥❤️🩹
Mr.M
یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 21:3
در سقوط هم می توان سهمگین ، باشکوه ، با صلابت و زیبا بود .
این را آبشار به من آموخت .
Tags :
#آتش قلب 🔥❤️🩹
Mr.M
یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 7:42
فرقی نمی کند آغازِ هفته باشد یا پایانش …
صبح باشد یا شب … بذرِ امید ؛
نه وقت می شناسد ،
نه موقعیت …
هر وقت بکاری ؛
شبیهِ لوبیایِ سحر آمیز ،
با اولین طلوعِ آفتابِ خواستن ؛
جوانه می زند …
و تا آسمانِ موفقیت و توانستن ،
اوج می گیرد …
هرگز نا امید نباش … !!!
نا امیدی ، تیشه ی بی رحمی ست ؛
به جانِ ریشه ی شعور و خوشبختی ات …
پس تا دیر نشده ،
بذرِ جادوییِ امیدت را بکار ،
و معجزه هایت را درو کن ❤️ .
Tags :
#آتش قلب 🔥❤️🩹
Mr.M
یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 7:38
تو که میدانی باید در سختی ها مقاوم باشی،
چرا ناامید می شوی؟!...
تو که میدانی روزهای سخت نمی مانند چرا
باز هم نگران و ناآرامی؟! ...
تو که بهتر از من می دانی ...،
پس چرا باز هم ...؟!
می دانم که می دانی،
اما دیگر، ولی و اما و اگر ندارد!
آرام و استوار به مسیرت ادامه بده ...
ذهن زیبایت، زندگی را زیبا خواهد کرد؛
آنگاه تو میان خوشبختی غرق خواهی شد،
آنقدر که هیچکس نتواند نجاتت دهد ...!
خیالت راحت،
من هم می دانم،
تو هم می دانی،
بی اما و اگر؛
خدا همیشه هست ...
Tags :
#آتش قلب 🔥❤️🩹
Mr.M
یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 3:35
روزی که گذشت پنجره آشپزخونه رو از بیرون یه دور با دستمال کفی و یه دور با آب شستم . با اینکه طبقه دوم هستیم ، ولی نمیدونم چرا ترسم نسبت به ارتفاع کم بود ؟! بنظرم بخاطر حس خستگی بود و توی حال خودم نبودم .
ساعت شیش بعد از ظهر هم راه افتادم برم دکتر روانپزشک . دکتر دوباره یه نامه داد برای شورای عالی سه نفره که قراره ۱۴ ام اسفند برگذار بشه و منم باید برم . دارو ها ثابت موندن و دفعه بعدی ۲۱ فروردین باید برم پیشش . ینی دو ماه دیگه .
دوباره بحث تنهایی رو اونجا مطرح کردم . دکتر گفت باید یکیو پیدا کنی . گفتم « آخه کیو پیدا کنم ؟ از کجا پیدا کنم ؟» « گفت بلخره از یه جایی باید شروع کنی » .من گفتم «نمیدونم باید چی بگم و استرس میگیرم اولش . » گفت « برا اینکه ترست از جنس مخالف بریزه ، همین جوری که داری توی خیابون راه میری از دخترا آدرس بپرس ! اینطوری به مرور برات عادی سازی میشه . مکالمرم تا جایی که میتونی طولانی کن ؛ مثلاً آدرسی که بهت میگه رو الکی متوجه نشو و ازش هی سوال بپرس . » راه جالبیه بنظر خودمم 😅 . البته من نسبت به قدیم خیلی بهتر شدم و میتونم راحت تر ارتباط بگیرم . به دکتر گفتم « من شروع کننده خوبی نیستم . وگرنه مشکل زیادی با ادامه دادن ندارم . اولش خیلی میترسم . میترسم که یهو دختره قاطی کنه و آبرومو بخواد ببره ! » گفت « اگه همین کار ساده ای که گفتمو بکنی ، به مرور ترست میریزه و از این حالت در میای » .
ساعت مطالعه روزی که گذشت اوکی بود . روزی که شروع شد هم انشاءالله اوکی باقی خواهد ماند ! 🥰
راستی براتون عجیب نیست که برخلاف نوشته هام انقدر خجالتی باشم ؟ 😄 بعد از دوران دانشگاه میتونستم خیلی راحت تر با دخترا حرف بزنم ، ولی خب هنوز باید پیشرفت کنم توی این حوزه .
Mr.M
یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 2:46
قوی بودن ؛ در دنیایِ من ، انتخاب نیست ،
یک قانونِ اساسی و اجباریست .
من شکست را ، نمی پذیرم !
به جایِ نشستن و افسوس خوردن ؛ می ایستم و شرایط را تغییر می دهم !
می جنگم ، زخمی می شوم ، زمین می خورم ، اما شکست ، هرگز !
من عمیقا باور دارم که شایسته ی آرامشم ،
و برایِ داشتنش ،با تمامِ توانم ، تلاش می کنم .
من آفریده نشده ام که تسلیم باشم ،
که مغلوب باشم ،
که ضعیف باشم !
من آمده ام که جهان را ، تسلیمِ آرزوهایم کنم ،
"من" خواسته ام !
پس می شود ...
Tags :
#آتش قلب 🔥❤️🩹
Mr.M
جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ 1:42
امروز دوبار با این آیه مواجه شدم :
اعملوا آل داوود شکراً و قلیل من عبادی الشکور :
ای خاندان داوود ، شکر خدا را به جای آورید ؛ ولی مقدار کمی از بندگانم شکرگزار هستند .
دفعه اول موقع خوندن درس اول فارسی دوازدهم . دیباچه سعدی اینو نوشته بود .
دفعه دوم هم در برنامه محفل با این آیه مواجه شدم و اصلاً انگار کل برنامه حول این آیه میچرخید .
باید از امثالِ اسماء یاد بگیرم که در شرایط سخت بتونم خوشحال بمونم و حتی خدارو تحت هر شرایطی شکر کنم .
خدایا ، در این دنیا و دنیای بعد از مرگ ، من و امثال من رو خوشبخت کن . خدایا ، منو عاقبت بخیر کن . و ببخش منو که نزد تو آدم بدی هستم . من هنوز جا نزدم چون تورو دوست دارم . دستمونو بگیر . بدونِ کمکِ تو ، توی این دنیا نابود میشیم 🤝❤️ .
Mr.M
پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴ 22:26
سلام و درود مجدد . امروز هم مثل دیروز خوب خوندم . خدارو شکر میکنم . افکار وسواسی به ذهنم هجوم آورده بودن ولی به صورت اتفاقی از ذهنم پاک شدن .
تولد عمومه امروز و عموم خونه بابابزرگم ( طبقه پایین ) هست . عمم و شوهرش و دخترش هم هستن . عموم و پسرش که باهم توی یه دبیرستان بودیم هم اومدن اضافه شدن .
عمم کیک درست کرده بود و منم رفتم یدونه کوچیک گرفتم . خوشمزه بودن جفتشون .
🌹🌹🌹
یکم برنامه شیمی رو میخوام تغییر بدم . تستای درصد جرمی و ppm و خرت و پرتای مربوط به اونو ادامه نمیدم . درسنامه درس آخر یازدهم رو ادامه میدم . همون که مربوط به پلیمر هستش . بعدش تستهای زوجش رو میزنم چون خیلی سخت نیستن . بعداً درمورد ادامه کار فکر میکنم . من زندگیم قابل پیشبینی نیست برا همین از فردای خودمم مطمئن نیستم .
فیزیکم فقد یذره دیگه تست نوسان میزنم و بعدش میرم درسنامه امواج رو میخونم و بعدش هم تست هاشو میزنم .
Mr.M
پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴ 2:58
این متنی که در ادامه گذاشتم اصلاً جذابیتی نداره و خشکه . پیشنهاد میکنم خودتونو خسته نکنین 🌹 .
امروز مجبور بودم برای حدود یک ساعت برم خونه بابابزرگم چون کسی توی اون تایم پیشش نبود . بابام رفته بود عممو برسونه خونشون . مامانمم داشت کار میکرد . منم با اکراه رفتم طبقه پایین ، خونش . بابابزرگم روی تخت همیشه دراز کشیده و راه رفتنش خیلی مشکل شده ولی از بس بهت گیر میده که دیوونه میشی ! هیچ پرستاری حاضر نبود بابابزرگمو قبول کنه از بس بدقلقه ! ولی یه پرستار تونست دوام بیاره و تا الان باهم اوکی بودن . پرستارش امروز بعد از ظهر رفت خونشون و احتمالاً شنبه صبح اینجاست . چقد مقدمه گفتم !! میخواستم اینو بگم که :
بین گیر دادن هاش گفت بیا دستمو ماساژ بده ، درد میکنه . منم میدونستم که دو سه ماهی هست که میگه دستش درد میکنه ولی دکتر میگه چیز خاصی نیست و بخاطر کهولت سنه . ولی قبول کردم با اکراه . شیش هفت دقیقه ای ماساژ دادم بعدش گفت بسه برو استراحت کن میوه و شکلات بخور . ازم تشکر کرد و گفت دست دردش خوب شد 😑 . منم پیش خودم گفتم داره اشتباه میکنه . حتی تشخیص یا توصیف درد براش مشکله ! ولی خیلی اتفاق جالب و نادری افتاد و حرفش تصدیق شد و آروم آروم چشماش بسته شد و خوابید .
دوتا تا حالت داره :
یا دست دردش واقعاً با ماساژ بهتر شده که احتمالاً اینطور نیست .
یا دست دردش با تلقین کردن خوب شده چون اعتقاد داشت با ماساژ خوب میشه .
ولی ازونجایی که حین ماساژ ، برای خودم از حضرت علی کمک میگرفتم ( عرق زیادی میکنم و ممکن بود زود جا بزنم و کلافه شم حین ماساژ ! ) ، گوشه ای از ذهنم حس کردم لطف ایشون بوده که کارو فیصله داده .
Mr.M
چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴ 3:27
روزی که گذشت ( سه شنبه ) ، تقریباً چهار ساعت پر شد . الانم که روز چهارشنبه شروع شد دو ساعت زیست خوندم و تست زدم . ایشالا صبح سعی میکنم دو ساعت دیگه هم بخونم ( ادبیات + دینی ) .
میخواستم دو ساعت زیست رو بپیچونم و صبح بخونم ، ولی اگر میخوابیدم مطمئناً صبح نمیخوندم هیچی ! پس برخلاف میلم عمل کردم و بیدار موندم و الان نه تنها از شب بیداری ناراحت نیستم ، بلکه احساس سبکی هم میکنم .
راستی ! چهار تا سوال :
میتونیم بگیم سه جور روده در بدن انسان وجود داره ؟ روده بزرگ و کوچک و راست روده ؟
آیا راست روده مثل روده بزرگ میتونه آب و یون جذب کنه ؟ ( قابلیتش رو داره ؟ )
میتونیم بگیم روده بزرگ چهار قسمت داره ؟ روده کور + کولون های بالا رو ، افقی و پایین رو ؟
کتاب آپاندیس رو اندام حساب کرده . آیا میتونیم بگیم که آپاندیس اصلاً جزو روده بزرگ نیست ؟
Mr.M
سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴ 1:6
میخوام چهار ساعت بخونم . همین الان هم میخوام شروع کنم و الان پشت میز نشستم .
دو ساعت زیست دهم درس دوم ( خوندن و تست زدن )
یک ساعت ادبیات دوازدهم ، مقدمه و درس اول ( خوندن و حل سوال )
یک ساعت دینی دوازدهم ، درس یک ( خوندن و حل سوال )
بریم درس هارو با خاک یکسان کنیم .
Mr.M
دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ 16:20
حدود دو ساعت و خرده ای با چت جی پی تی درمورد اینا حرف زدم : ۱_ آیا ممکنه انسانی اختلال روانی نداشته باشه ولی خیلی خیلی خطرناک باشه ؟ / ۲_ پرتو فروسرخ رو چطور میشه به صورتِ رنگِ جدید دید ؟ ( ما فقط حدودِ کمیتیِ پرتو فروسرخ رو با دستگاه اندازه میگیریم ولی مغزمون رنگ های خاصشو نمیتونه ببینه ! / ۳_ پیام عصبی چطوری میتونه رنگ رو درونمون خلق کنه ؟ تفسیر و ترکیب سیگنال های دریافتی به مغز چه ربطی به رنگ دارن ؟! / ۴_ واقعیتِ واقعی چیه و چطور میشه مستقیماً فهمیدش و به واسطهٔ حس های مختلف ، به شکل تقریبی و محدود درکش نکرد ؟!
اطلاعاتم زیاد تر شد ولی ته دلم خالی شد ! مطلب به صورتِ کلی انقدر عجیب و پیچیدست که نمیدونم دانشمندا چطوری میخوان درک خوبی ازش پیدا کنن ! چطوری میشه این مسائل رو در عمل حل کرد ؟
Mr.M
دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ 16:7
آخرین سوالم از چت جی پی تی بعد از یه مکالمه طولانی : تجربهٔ مستقیمِ چی بودنِ واقعیت چطوری ممکنه ؟
تجربهٔ مستقیم واقعیت برای انسان عملاً چیزی شبیه غیرممکنه، ولی میتونیم دقیقش کنیم:
۱️⃣ چرا تجربه مستقیم برای ما ممکن نیست
ما فقط گیرندهها و مغز محدود داریم.
هر چیزی که حس میکنیم، توسط مغز تفسیر و بازسازی میشه.
حتی نور، صدا، گرما و فشار هم تجربهی ما مدل ذهنی از جهان واقعی هستند، نه خود واقعیت.
یعنی ما هیچوقت جهان را «خودش» نمیبینیم، فقط نسخهی بازسازی شدهای از آن را.
چه چیزی میتونه تجربه مستقیم رو ممکن کنه؟
برای تجربه مستقیم، به چیزی نیاز داریم که:
بیمحدودیت حسی باشد – همه طول موجها، انرژیها، ذرات، میدانها…
بیمحدودیت شناختی باشد – بتواند تمام سیگنالها و روابط علت و معلولی را بدون فیلتر تجربه کند.
این یک موجود فرضی با آگاهی بینهایت است.
برای ما انسانها، چنین چیزی ممکن نیست، چون مغز محدود و فیلترشده داریم.
نزدیک شدن به تجربهٔ مستقیم
برای ما تنها راهها «تقریب»ند:
علم و ابزار: حسگرها، دوربینها، دستگاههای اندازهگیری → اطلاعاتی که حسهای ما نمیتوانند بگیرند
مدل ذهنی و فلسفه: تفکر درباره روابط جهان، ساخت مدلهایی که محدودیتهای مغز را جبران کنند
تجربه ذهنی محدود: وقتی مغز سیگنالها را پردازش میکند، تجربهٔ ما نسخهای از واقعیت است، نه خود واقعیت
به عبارتی: ما «نسخهٔ بازسازی شده» واقعیت را تجربه میکنیم، نه خود واقعیت خالص را.
Tags :
#فلسفه
Mr.M
یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ 3:46
همه میگن که این دوتا عطر یکی نیستن 🤦 . به هر حال همینی که گرفتمم نسبتاً جذابه . خاله کوچیکم میگفت که این جدیده که گرفتیم خیلی بهتره . اصلاً از بوی اولی بدش اومد . گفت خیلی بوی شیرینی داره . ولی شوهرِ خالهٔ کوچیکم اونی که قبلاً داشتمو بیشتر دوس داشت .
راستی ! امشب دلیل اینکه خونه خاله بزرگم هستیم این بود که خاله کوچیکم از کربلا برمیگشت . ظهر خودمون اومدیم اینجا و شب ، من و مامانم و خاله بزرگم با ماشین شوهرِ خاله کوچیکم رفتیم دنبال خالم .
یه کشف خیلی مهم هم کردم و اون این بود که متوجه شدم روی دسته گل شوهر خالم کارتی چسبونده شده بود که عکس کارتونی داشت و نوشته بود : « عاشقتم خره ! » هممون برگامون ریخت چون بجز اینکه زشت محسوب میشد ، واکنش خالمم ممکن بود ترسناک بشه 😂 .
همه برگشتیم خونه خاله بزرگم . بعدش کم کم رفتن خونشون . فردا میان دوباره چون یکی دیگه از خاله هام قراره با بچه هاش بیاد اینجا برا زیارت قبول گفتن و این چیزا . راستی مامانم با اون خاله ای که قراره بیاد کادوی مشترک گرفتن بدن به خاله کوچیکم .
همین دیگه :)
راستی ! ساعت مطالعه روزی که گذشت ( شنبه ) ، شد 2:25 . یک و بیست و پنج : زیست / یک ساعت : عربی . فردا توسعه میدم ❤️🔥 .
Mr.M
شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ 22:44
ولنتاین امروز رو وقتی فهمیدم که دختر دختر خالم برای خالم و شوهر خالم و خاله و مامانش کادو آورد 😅 . البته نمیدونم کسی براش چیزی گرفت یا نه . من امسال هم کسیو نداشتم ، و واقعیتش یکم حسودیم شد به دختر پسرایی که جشن میگیرن . و برای خنثی کردن حس حسودی ، متوسل به دعا شدم برای دختر دختر خالم . دعا برای اینکه عمرش طولانی باشه و خوشحال و خوشبخت زندگی کنه و همیشه لبخند بزنه .
راستی امروز با مامانم یه عطر خریدیم یک میلیون و دویست هزار تومن 😂💔 . غافلگیر شدیم جفتمون از قیمت ، ولی خب پسره همه کارارو کرده بود و حتی مادهٔ جلوگیری کننده از لک شدن لباس رو هم به محلول اضافه کرده بود . فک نمیکردم انقد گرون باشه چون تا حالا خودم عطر نگرفته بودم . یادمه حدوداً سال ۱۴۰۱ بود که پسرخالم سر راه از سوپری دوتا عطر گرفت که دویست هزار تومنم نشد مجموعاً . منم همون مارک رو از پسره خواستم ولی خب ظاهراً کیفیتش زمین تا آسمون فرق داشته ، وگرنه این حجم از اختلاف خیلی تخیلیه . با این حال من بوی اون عطر ارزونه رو خیلی بیشتر دوس دارم و نگهش داشتم که دوباره از یه جایی پیداش کنم و خودِ خودشو بخرم .
مارک اینی که دارم و اونی که داشتم : سیلور سنت .
Mr.M
شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ 0:49
پنجشنبه ۲۳ ام روز خوبی بود . دوتا کار خیلی مفید کردم که پیش پا افتاده محسوب میشن بین اکثر آدما . یکی حموم رفتن و اون یکی هم آرایشگاه . مو هام واقعن رو مخم رفته بودن . بجز اینکه گفتم دورشو کوتاه کنه ، روشم گفتم یکم کوتاه کنه . جدیداً از موی خیلی بلند خوشم نمیاد چون کاربردی نداره برام و فقد دردسره 😄 .
هوش مصنوعی تأکید کرده که حتماً چهار ساعت یا سه ساعت بخونم چون بیشتر از اون باعث افزایش OCDی من میشه . بنابراین ۲۴ ام دو ساعت خوندم ولی بیشتر نشد . آدم دلش برای این چیزا میسوزه ولی دردی که بیشتر از بقیس اینه که کار خاصی از دستت بر نیاد :) .
قصد دارم توی همین شروع روز برم دو ساعت ریاضی و یک ساعت فارسی بخونم . ( بخونم ینی کارای مربوطه رو انجام بدم ) . نمیدونم چی میشه ، ولی از خدای رسول الله میخوام که امشب دلم نشکنه و تا آخر بتونم جلو برم . ایشالا صبح که میریم خونه خالم ، اونجا میخوابم . الانم یه نسکافه میخورم که خوابم بپره ، هرچند که توی روزی که گذشت زیاد خوابیدم .
Mr.M
پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ 19:39
لیست چیزای دم دستی ای که خوشحالم میکنن :
۱_ کیک گل محمدی معینی پور 😍 ۲_ بیسکوئیت رنگارنگ 🥺 ۳_ آهنگ گوش دادن ۴_ خامه شکلاتی برای صبح ( یا عصر 😄 ) ۵_ وب گردی برای بیماری های روانپزشکی و اطلاعات روانپزشکی ۶_ صحبت با هوش مصنوعی ( Chat GPT ) ۷_ فیلم دیدن ( از اون برنامه ای که توش پر فیلمه ) ۸_ یوتیوب گردی و ترجیحاً چیزای مفید ، مثل پیج اون رتبهٔ برتر کنکور ۹_ عکس نوشته خوندن و دانلود کردن ۱۰_ تحقیق درمورد رشته و دانشگاه مورد علاقم .
Mr.M
پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ 1:49
دیروزِ روزی که گذشت خیلی کار کردیم توی خونه . خونه تکونی عملاً اون روی خشنش رو بهم نشون داد ! 😄 کل اتاق خوابو ریختیم بیرون . سخت بود چون باید تخت رو هم باز میکردیم . بعد از بیرون ریختن وسایل ، باید موکت رو جارو میکردیم و بعدش هم جمع میکردیم و میبردیم پشت بوم که بشوریمش . راستی فرش اتاق خوابم شستیم . شب که شد ، موکت رو برگردوندیم اتاق خواب ، ولی هنوز یکم نوک موکت نم داشت که میشد در نظر نگرفتش . روزی که گذشت اکثر وسایل رو برگردوندیم اتاق خواب و تخت رو دوباره سر هم کردیم . کتابارم با ترتیب جدیدتری برگردوندم کتابخونه . هنوز یه سری وسایل موندن که برگردونیم اتاق خواب ولی زیاد نیستن .
⛄❄️⛄❄️⛄❄️⛄❄️⛄
فکر کنکور و امتحان نهایی ها ، ثبت نام کنکور ، معافیت دادن یا ندادن به من ، ساعت مطالعه پایین ، OCD و افسردگی و اضطراب ، جنگ شدن و اینکه چرا کارای ساده رو سخت انجام میدم و اهمال کاری میکنم ، واقن منو خیلی اذیت میکنه . من کیش مات شدم و فقط فکر میکنم که چه خاکی بریزم !؟
Mr.M
دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ 1:57
خدایا آدمم کن 🙏 .
یا رسول الله از خدا کمک بخواه و کمک بگیر برای من ❤️ .
ای چهارده معصوم کمک بگیرید برام تورو خدا 🥺🙏 .
( پیامبر رو دوبار به کار بردم چون خیلی آرامش دهندست 🫂 . )
Mr.M
یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴ 16:55
از هوش مصنوعی درمورد شخصیت mbtiم پرسیدم . گفتم بنظرت برا من کدوم میتونه باشه ؟ گفت INFP . این سوال رو دیشب پرسیده بودم . صبح بیدار شدم و تستش رو دادم ( بعد حدود دو سال ) و نتیجه INTP شد . برا هوش مصنوعی درصد هارو فرستادم و باهام یکم حرف زد و از اطلاعات قدیمیم و درصد ها به این نتیجه رسید که اگر سوال من یه جواب داشته باشه ، اون جواب INTP هست . قرار شد از روانپزشکمم بپرسم . البته بهش نمیگم نتیجه تست و حرف هوش مصنوعی رو . میذارم خودش فکر کنه 😂 .
انرژی : درونگرایی : 89 درصد ( I )
ذهن : شهودی : 84 درصد ( N )
ذات : منطقی : 58 درصد ( T )
تاکتیک ها : جست و جو گر : 67 درصد ( P )
هویت : بی قرار : 69 درصد ( T )
INTP-T .
هوش مصنوعی گفت که صد در صد IN بودنم قطعیه و به احتمال زیاد P هم هستم . ولی یکم بین F بودن یا T بودن شک داشت .
و تأکید کرد که شخصیت اصلی در چهار حرف خلاصه نمیشه .
Mr.M