پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ 17:15

نمیدونم چرا سرعت لود شدن بلاگفا خیلی پایین اومده بود توی این دو روز ، ولی الان عادی شده و میشه پست گذاشت .

دیشب نمی‌دونم چرا دندونم دوباره درد گرفته بود . از دیشب تا الان خیلی بهتر شده دردش . من از پزشکی و علائم سایکوسوماتیک سر در نمیارم ، ولی صرفاً حدس میزنم که بخاطر شلوغی و استرس و فشار روانی باشه . امروز فکرم آزاد تر بود ، و دندونمم اتوماتیک وار بهتر شد ! حتی میتونم راحت باهاش غذا بخورم 😂 .

روز چرتی گذشت ... بعداً توضیح میدم ....

Mr.M
B

چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ 11:15

امروز یه اتفاق نایاب افتاد . اتفاقی که بین معافی ها ، یک در هزار رخ میده . دو دفعه معافیت شیش ماهه گرفتم ولی دفعه سوم نه تنها معافیت دائم نگرفتم ، بلکه شیش ماهه هم نگرفتم . معاف از رزم بودنم تبدیل به معاف از رزم بودن شد ! من قبل از کمیسیون هم معاف از رزم بودم . احتیاجی به اینا نبود !

خیلی ناراحت و غمگین شدم ، ولی پسره بهم گفت که شنبه دکتر فلانی میاد و میتونی به اون بگی ؛ چون اون توی کمیسیون پزشکیه . منم تصمیم گرفتم شنبه برم دوباره بهداری که دکتره رو ببینم .

امروز چهارشنبه‌ست و تا روز شنبه ، سه روز باید بخونم . من همون طور که قبلاً هم گفتم ، می‌شینم میخونم . این که شنبه چه اتفاقی میفته نباید در زمان حال روی من تاثیر بذاره . تا آخرین امید ، که روز شنبه باشه جلو میرم . حتی اگر بعد از شنبه چیزی نتونم بخونم و پلن B رو اجرا کنم .

من به درگاه خدا و پیامبر و حضرت علی که واسطه های خدا هستن دعا میکنم که به زودی و قبل از دیر شدن ، معاف از رزمم بشه معافیت دائم . میتونن کمکم کنن و شکنجه کردن رو بذارن کنار . و میتونن مشکل این اتفاق نایاب رو حل کنن . ولی اگه روز شنبه کارم جلو نیفتاد و دکتر هم گفت « کاریش نمیشه کرد . دیگه گذشته . » دست به گناهی میزنم که همه پشیمون بشن . و این خودکشی بخاطر دور ریخته شدنم توسط خدا و واسطه هاشه . همین امروز میرم چند ورق استامینوفن میخرم برای روز شنبه . دردی نداره چون خوابم می‌بره .

Mr.M

سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ 22:22

خدایا دلم گرفته . الان داشتم دفتر اهدافمو چک میکردم . اولش جمله های انگیزشی و قرآنی و حدیثی و آموزشی گذاشتم . این قسمت منو منقلب کرد :

یا حبیب من لا حبیب له

یا طبیب من لا طبیب له

یا مجیب من لا مجیب له

یا شفیق من لا شفیق له

یا رفیق من لا رفیق له

یا مغیث من لا مغیث له

یا دلیل من لا دلیل له

یا انیس من لا انیس له

یا راحم من لا راحم له

یا صاحب من لا صاحب له

خدایا ؟ منم میتونم خوشبختی رو حس کنم ؟

Mr.M

سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ 20:36

امروز قسمت آخر stranger things رو دیدم . دو ساعت بود . واقعیتش پایانش منو دپرس کرد . دلم برای ال و کالی سوخت و دپرس شدم . اشکم در اومد . و اینکه فیلم درمورد دوس دختر نابغهٔ داستین چیزی نگفت . معلوم نشد اصلاً کجا غیب شد ؟! داستینو ول کرد یا چی ؟ اون دوتا دختر که لزبین بودن رابطشون ادامه دار شد یا نه ؟ چرا اونی که پرستار بود از یه جایی به بعد غیب شد ؟!

بگذریم .... من از پایان سریال راضی نیستم اصلاً . دلم خیلی گرفت . و اگه خاطرات هنری روی افکارش تاثیر میذاشتن خیلی خوب میشد :) . متاسفانه هنری رو نبوغش و تاثیر دنیای وارونه نابود کرد .

درمورد سریال سوالای زیادی برام پیش اومد که یک ساعت و خرده ای با هوش مصنوعی حرف زدم به جواب برسم . و بعدش هم خوابیدم .

Mr.M

دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ 2:5

روزی که گذشت همه کارا انجام شدن . حتی دوولینگو هم هزار و پونصد تا XP جمع کردم 😂 . دوولینگو توی لیست کارای انجام دادنیم نبود و میتونستم در حد دویست سیصد تا XP جمع کنم .

موقع مدیتیشن داشتم به این فکت فکر میکردم که :

ما آدما فکر میکنیم نفس رو داریم می‌دیم داخل ، ولی اینطور نیست . قفسه سینمون رو تکون می‌دیم و بزرگترش میکنیم و هوا خودش میاد توی ریه هامون !

Mr.M

یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ 13:43

الان داشتم قسمت 6 ام از فصل آخر stranger things رو می‌دیدم . انقدر هیجانش زیاد بود که کل بدنم فقد تیر میکشید 🤦😂 .آخرشم خیلی مکس با اون دختر کوچولوعه حرف زد و وقت تلف کرد و همش داشتم به مکس فحش میدادم که خل و چل ؟! الان دوباره مثل دفعه قبلی دریچه بسته میشه یا وکنا پیداتون می‌کنه !

با اینکه کار خیلی سختیه ، ولی قسمت ۷ رو میذارم برا فردا . پاداش های روزانه نباید خارج از کنترل باشن .

راستی بعد از ساعت 00:00 ، حدوداً 2/5 ساعت ریاضی خوندم و تست زدم . تست های فصل مربوط به توابع قدر مطلقی و براکتی تموم شدن و وارد فصل جدید که مربوط به کلیتِ همه توابع هست شدم . درسنامه طولانی ای داره ولی چاره ای نیست و باید خونده بشن چون من خیلی توی ریاضی ضعیفم . درسته که بعداً قوی تر میشم ولی الان واقن شوت میزنم و ایده های حل سوال ، خیلی دیر میان توی ذهنم ( تست ها هنوز کم هستن و باید بیشتر تمرین حل شه . حالا تمرینات درسنامه رو خودم حل میکنم و جوابش رو چک میکنم ، ولی کار مهم تر اینه که بخش مربوط به تست هارو خیلی کار کنم ) .

Mr.M

شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ 13:15

قال الصادق علیه‌السلام: حدثني أبي عن جدي رسول‌‌الله صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم قال من ضعف عن نصرتنا أهل البيت، ولعن في خلواته أعداءنا بلّغ الله صوته إلى جميع الملائكة، فكلّما لعن أحدكم أعداءنا صاعدته الملائكة، ولعنوا من لا يلعنهم، فإذا بلغ صوته إلى الملائكة، استغفروا له وأثنوا عليه، وقالوا: اللهم صلّ على روح عبدك هذا الذي بذل في نصرة أوليائه جهده، ولو قدر على أكثر من ذلك لفعل، فإذا النداء من قِبَل الله تعالى يقول: يا ملائكتي، إني قد أجبت دعاءكم في عبدي هذا ، وسمعت نداءكم وصلّيت على روحه مع أرواح الأبرار، وجعلته من المصطفين الأخيار.

امام صادق علیه‌السلام فرمودند:
پدرم از جدم رسول‌ خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم روایت فرمودند: هرکس قدرت یاری به رساندن ما اهل‌بیت را نداشته باشد و در خلوتش دشمنان ما را لعنت کند خداوند صدای او را به جمیع فرشتگان می‌رساند. پس چون یکی از شما دشمنان ما را لعنت کرد ملائکه با آن بالا می‌روند و کسانی را که لعن نمی‌کنند لعنت می‌کنند. وقتی فرشتگان صدای لعن کردن کسی را می‌شنوند برای او طلب آمرزش می‌کنند و او را می‌ستایند و عرضه می‌دارند: پروردگارا بر روح این بنده‌ات درود فرست که او نهایت تلاش خود را برای یاری اولیاء خویش انجام داده و اگر بیش از این قدرت داشت دریغ نمی‌کرد!
پس از سوی خداوند متعال ندا می‌رسد:
ای فرشتگان من، دعای شما را درباره‌ی بنده‌ام اجابت کردم و ندای شما را شنیدم و بر روح او به همراه ارواح صالحان درود فرستادم و او را از نیکوکاران و برگزیدگان قرار دادم!

بحارالانوار جلد۵۰ صفحه٣١٧

Tags :

#حدیث حضرت محمد

Mr.M

شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ 1:31

پنجشنبه همین هفته ای که گذشت رفتم بهداری برای انتقال یه مشت برگه از طبقه دوم به همکف ! با این حال هم طبقه دومی منو معطل کرد و هم همکفی !

از مسئولین ..ون گشادی که اونجا کار میکنن بهتره نگم ! هیچ کدومم توضیح واضحی نمیدن و فقد می‌خوان بری !

خلاصه بعد از انجام کار ها متوجه شدم که نیازی نیست که منتقل شم بیمارستان و ادامه فرایند معافیت رو از اون قسمت جلو ببرم . پسره بهم گفت همون کاری که باید توی بیمارستان میکردی توی بهداریِ اینجا کردی . سه شنبه هفته بعد به فلان شماره زنگ بزن . نتیجه کمیسیون روز سه شنبه اعلام میشه . خداوکیلی من چیز به درد بخوری ندارم که خدا ازم بگیره . اگه معافیت دائمم ازم بگیره واقعاً دهنمو صاف کرده ! البته دعا میکنم که کار تموم بشه وگرنه پلن B رو مجبور میشم توی بهداری اجرا کنم که جدا از خطرناک بودنش ، کاریه که هیچ وقت رضایتی به انجامش ندارم .

هفته ای که گذشت 13 ساعت و خرده ای خوندم . این هفته سعی میکنم 23 ساعت رو رد کنم . امیدوارم اون گروهی که برای خودمون چالش میذاریم کارشو ادامه بده و پروندش بسته نشه .

Mr.M

پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ 1:26

رسماً کریسمس شروع شد . من برخلاف خیلی از آدما با جشن گرفتن کریسمس توی ایران ، حتی بین بچه شیعه ها هم مشکلی ندارم . چرا مشکلی ندارم ؟ چون ذاتاً بد نیست . اینکه با هویتمون جور در نمیاد و جشنش برای مسیحی هاست ، عقیدهٔ گروهی از مذهبی های خشکِ نابود کنندهٔ اسلامه ! وقتی حرف خدا چیزِ دیگه ایه ، عرق ملی رو بریز سطل آشغال !

خلاصه کریسمس مبارک 😘🎁🫂🎊🎈

🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄🎄

Mr.M

چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ 10:35

دیروز صبح رفتم خون بدم برا چکاپ کامل . مامانم گفت چون بیمه هستیم رایگانه ( ! ) . ولی برای محکم کاری این کارتم ببر . ( بهم گفت رایگانه که پاشم برم آزمایشگاه . میدونست اگه بگه هزینه داره ، مطمئناً بخاطر اولویت های دیگه نمیرم اونجا . میدونست عقل دارم و بخاطر همین مجبور شد دروغ بگه ! ) یک میلیون و چهارصد هزار تومن تازه با تاثیر بیمه تأمین اجتماعی ! ظاهراً بیمه تکمیلی تاثیر زیادی میتونست بذاره که من نداشتم . وقتی خون میدادم اصلاً نگران حالت تهوعِ بعد از خون دادن نبودم و برای همین ، واقعاً حالت تهوع بهم دست نداد . فقد یکم بدنم شل شد و ده دقیقه ای نشستم روی صندلی های سالن .

دیروز زمانو دست کم گرفتم و به بعضی کارا نرسیدم . حتی اعصابم یکم خرد بود نمی‌دونم چرا ؟! خلاصه بازدهیم خوب نبود و از نظر کمی هم به اون مقدار خاص نرسیدم . فک کنم برای این عصبی بودم که چرا وقتو تلف کردم ؟!

راستی دو روزه که قرآنو شروع کردم . مدیتیشن هم دو سه روزی هست . تاثیرشون به عنوانِ خط دوم دفاعی نسبتاً خوبه .

راستی به دکتره گفتم توی آزمایش ، ویتامین دی هم بنویس ولی فک کنم ننوشته چون توی لیست ندیدم اسمشو یا معادلشو . دفعه قبلیشم گفتم بنویس و ننوشت . کلاً با ویتامین دی مشکل داره !

Mr.M

دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ 20:2

مخاطب این شعر ، خداست ❤️ .

ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او

عقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او

چیست مراد سر ما ساغر مردافکن او

چیست مراد دل ما دولت پاینده او

چرخ معلق چه بود کهنه ترین خیمه او

رستم و حمزه کی بود کشته و افکنده او

چون سوی مردار رود زنده شود مرد بدو

چون سوی درویش رود برق زند ژنده او

هیچ نرفت و نرود از دل من صورت او

هیچ نبود و نبود همسر و ماننده او

ملک جهان چیست که تا او به جهان فخر کند

فخر جهان راست که او هست خداونده او

ای خنک آن دل که توی غصه و اندیشه او

ای خنک آن ره که توی باج ستاننده او

عشق بود دلبر ما نقش نباشد بر ما

صورت و نقشی چه بود با دل زاینده او

گفت برانم پس از این من مگسان را ز شکر

خوش مگسی را که توی مانع و راننده او

نقش فلک دزد بود کیسه نگهدار از او

دام بود دانه او مرده بود زنده او

بس کن اگر چه که سخن سهل نماید همه را

در دو هزاران نبود یک کس داننده او

#مولوی

Tags :

#آتش قلب 🔥❤️‍🩹

Mr.M

دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ 0:12

دیروز وقت دکتر داشتم ولی یادم نبود برم . همین الان یادم افتاد متاسفانه . به هر حال خیلیم بد نشد چون دارو هام خیلی موندن . از طرفی ، چندین ماهه که دارو هارو مدام تکرار می‌کنه و کم و زیاد نمیکنه . پس اگه میرفتم باز همینارو میداد .

من بنظرم بعد از مراحل معافیت برم پیشش . زمانی که نتیجه رو گرفته بودم . دلیلش اینه که الان در حالت معلق قرار گرفتم و تا وقتی کارت قرمز نگیرم اتفاق خاصی نمیفته برای روانم ! فقد همین حالتی که این روزا هستم تکرار میشه ! پس حرف خاصی بین من و دکتر رد و بدل نمیشه . پس خداروشکر که یادم نبود برم .

مسیر مطالعاتی دوباره از روز شنبه در هم شکست . پنجشنبه و جمعه هفته قبل ، آخرین شروعم بود که فقد دو روز رو در بر می‌گرفت . شنبه و یکشنبه هیچی نخوندم . چند دقیقه پیش وارد دوشنبه شدیم و قصد دارم بازم شروع کنم . من باید مدام پشت سر هم شروع کنم که ضرر کمتری بکنم . اگر بنا باشه که کمالگرایی روی زندگیم تاثیر بذاره ، بعد از یک روز درس نخوندن ، شاید یک ماه سمت کتاب نرم ! پس باید مث کنه بچسبم به مسیر . هر موقع زدم به خاکی ، سریع خودمو می‌رسونم به جاده ؛ هرچند که قراره بازم به خاکی بزنم . همین که سنگ و کلوخ کمتری به لاستیک ماشین برخورد کنن استهلاک بزرگی در طولانی مدت کاهش پیدا می‌کنه . توی لحظه نمی‌تونیم این کاهشِ استهلاک رو ببینیم ، ولی بعد از پونصد کیلومتر چرا .

Mr.M

شنبه ششم دی ۱۴۰۴ 21:31

پیتزا تک نفره گرفتم ، سه چهارم بود . یک چهارمش خالی بود ! زنگ زدم پیگیری کنم ، زنه گفت ۵۰۰ گرمی انقدر میشه . خب جلبک ها ! چرا دایرشو کوچیک تر نکردید ؟ من یه احتمال میدم برای این کارشون : اگه دایره رو کوچیک می‌کردن که چهار چهارم دایره پر بشه ، اندازهٔ دایره ، کوچیک تر از حد معمولِ بقیه پیتزا ها میشد .

من هنوز گشنمه . کی میخواد پاسخگو باشه ...... ؟

Mr.M

شنبه ششم دی ۱۴۰۴ 12:39

امروز همون‌طور که شب گفته بودم ، رفتم بهداری . اول رفتم طبقه دوم ( همکف + دو طبقه ) و از اون خانومه که ازش نوبت گرفته بودم پرسیدم الان باید کجا برم ؟ یه ورق کوچیک داد و گفت برو صندوقداری و اینو پرداخت کن . بعدش برو پیش روانپزشک . رفتم پایین ، ولی بعدش رفتم طبقه دوم که فکر میکردم روانپزشک اونجاست ؛ ولی اونجا نبود و گفتن طبقه اول باید برم . رفتم طبقه اول ولی دیدم چیزی نیس و دوباره رفتم طبقه دوم ! از یه دانشجوی پزشکی پرسیدم دکتر کجاست ؟ گفت فلانی رو میگی دیگه ؟ گفتم آره . گفت همینجا طبقه پایینی . رفتم طبقه اول و نوبتِ لحظه ای گرفتم و نشستم . نیم ساعتی گذشت فک کنم و بعدش نوبتم شد . دکتره نسبتاً آدمیزاد بود و مشکلی بنظر نیومد که درست کرده باشه . ورقی که بهم داد شامل نوشته های الکی خوش بینانه نبود ! چیزی که گفتمو کپی پیست کرد اون جا . راستی نامه روانپزشکمم دید . بعدش گفت برو بالا پیش روانشناس ، بعدش هرچی بهت داد + این ورقی که بهتر دادم + چیزایی که بهم دادی رو بده به شورا . رفتم طبقه دوم ولی خیلی شلوغ بود . پسره که دانشجو پزشکی بود بهم گفت که برو صندوق هزینه این آزمونه رو پرداخت کن بعدش بیا بالا آزمون بده . رفتم همکف و حساب کردم و بعدش رفتم از رو به روی اونجا خودکار گرفتم برای تست روانشناسی . رفتم طبقه دوم ولی پسره کلافه شده بود از بس شلوغ بود و بهم گفت برو یکی دو ساعت دیگه بیا ، اینجا الان خیلی شلوغه نوبتت نمیشه . منم نشستم روی صندلیِ آزمون . یکم زمان گذشت و بعدش پسره گفت امروز نمیشه آزمون بدی . خیلی شلوغه ! من ولی وانمود کردم که چیزی نشنیدم و نشستم ! پسره بعد از حدود یک ساعت رفت سوالارو گرفت و با پاسخبرگ تحویل داد . گفت اینارو پر کن ولی نتیجشو امروز نمیتونی بگیری چون خیلی جمعیت زیاده . 370 تا سوال بود که باید با بله و خیر علامت می‌زدی . آزمونش رو حدوداً چهل دقیقه ای دادم و برگه رو تحویل دادم . پسره گفت برو پنجشنبه بیا نتیجه آزمونو بگیر .

خلاصه خیلی بالا پایین شدم ولی نتیجه خوبی داد . خیلی خونسرد رفتار میکردم ولی لبخند نمیتونستم بزنم . سر شده بودم از خستگیِ کارای اداری . جوابامم به دانشجوعه خیلی کوتاه کوتاه بود . وقتی برگه رو تحویلش دادم اصلاً حال نداشتم حرف بزنم و چیزی نگفتم . ولی بعد از اینکه گفت باید پنجشنبه بیای ، ازش دو سه تا سوال پرسیدم .

مسیر رفت اصلاً شانس نداشتم و اتوبوس دیر اومد . مسیر برگشت خیلی خوب بود و هم اتوبوس زود اومد و هم خلوت بود . البته موقع رفت هم خلوت بود ولی خیلی دیر اومد .

هزینه ها یکم رو مخم رفتن . برای اینکه بتونم کارای معافیت رو شروع کنم باید هم روانپزشک میرفتم و هم روانشناس . در حالیکه بیمه نیرو های مسلح هم نبودم و آزاد حساب میشد . حدود دویست و پنجاه تومن فک کنم ویزیت روانپزشک شد و دویست و ده تومنم برا آزمون و روانشناس . البته روانشناسو ندیدم فلن .

Mr.M

شنبه ششم دی ۱۴۰۴ 1:19

روزی که گذشت هم تونستم بخونم . البته کمی کمتر از دیروز . ولی مهم نیست . همین که تونستم کارو جمع کنم خودش هنره ! توی دلم شروع طوفانی از شنبه موج میزد ولی توجه نکردم و کمالگرایی رو گذاشتم کنار . درضمن بخاطر مهمونیِ پنجشنبه شب ، صبح جمعه رو به شدت خواب بودم ! چون مهمونی تا دیروقت ادامه داشت .

راستی درمورد مهمونی نگفتم ! مهمونیِ شب یلدای خانوادهٔ پدریم منتقل شد به پنجشنبه شب . دور همی خوبی بود بنظرم . و الان که فکر میکنم ، ثبات خلقی داشتم اونجا . دلیلش حضور در لحظه بود بنظرم . شام جوجه با برنج بود و جوجه ها توی حیاط خونه بابابزرگم درست شدن . بعد از شامم کیکی که عموم آورده بود رو خوردیم . کیکش کوچیک نبود و برای همین جا داشت که یکم زیاد خورد . زن عموم که داشت کیکو تقسیم میکرد ، ازم سوال کرد که چقد بذارم برات ؟ ( از بقیه نپرسیده بود فک کنم . ) منم گفتم هرچی کرمته ( !!! ) . خلاصه اونم ویژه کیک گذاشت برام و برگای خودمم ریخت . کیکش خیلی خیلی خامه داشت و توشم خداروشکر موز نبود و گردو بود . خیلی خوشحالم کرد . اگه بخاطر دوس داشتنم بود دمش گرم .... این روزا خیلی طرفدار ندارم . بنابراین وقتی توی این حال منو دوس داشته باشن ینی خیلی با معرفت هستن .

صبح به لطف و ارادهٔ خدا حرکت میکنم به سمت بهداری . اونجا یه روانشناسی قراره یه عده رو معاینه کنه . البته شایدم روانپزشک باشه . نمی‌دونم ! خلاصه منم بین اون گروه نوبت دارم . بهم گفتن ساعت ۸:۳۰ اینجا باش ولی من سعی میکنم ساعت هشت رسیده باشم .

Mr.M

پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ 5:14

بعد از سریال پایتخت بود که بخاطر خیالبافی های ناسازگار تونستم امیدواریِ شروع کار رو دوباره بدست بیارم . تصور ملاقات با بزرگان علوم مختلف و ارتباط نزدیک داشتن با دانشمند های جوان خیلی خیلی منو خوشحال می‌کنه ، هرچند که فعلاً فقد در تصوراتم وجود دارن .

خلاصه رفتم یه معینی پور و یه نسکافه گرفتم و خوردم . خوابم پرید و سبک شدم . از بعد از شروع روز ( بعد از 00:00 ) تا ساعت حدوداً چهار و نیم ، تونستم کمی بیشتر از چهار ساعت بخونم و این عجیبه !!!

عوامل کمک کننده :

بین تایم های خوندن ، گوشی دستم نمیگرفتم و اینترنت کلاً خاموش بود . / نسکافه / خیالبافی های اولیه و حتی بین درس خوندن که منو امیدوار میکرد . / کتاب چگونه کمالگرا نباشیم هم منو یکم آروم کرد ، هرچند که آخر از همه خوندمش . / فکر به خدا هم آرامش دهنده‌ست و اینو هممون می‌دونیم .

تاثیر گوشی دست نگرفتن در زمان استراحت خیلی روی من زیاده ظاهراً . سعی میکنم بازم رعایت کنم تا تبدیل بشه به عادت .

Mr.M

چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ 14:29

شجاعت همیشه غرش و جوش و خروش نیست . گاهی شجاعت صدای خاموشی در انتهای روز است که می‌گوید : « فردا دوباره تلاش خواهم کرد . »

Tags :

#آتش قلب 🔥❤️‍🩹

Mr.M

سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ 15:48

امروز صبح خیلی وسوسه شدم که نرم دنبال کارام . حدوداً سه ساعتی درجا میزدم و حتی حال نداشتم صبحانه بخورم . سفره رو چیدم ولی هیچی نخوردم و یک ساعت بعدش سفره رو جمع کردم ! روی مبل نشسته بودم و چشمامو توی سکوتِ خونه بسته نگه میداشتم . آخر سر یاعلی طور بلند شدم و سریع رفتم لباس بپوشم ! صبحانه نخوردم و رفتم از سر کوچه دوتا پچ پچ خریدم ( شرکتش پچ پچ نبود ولی مدلش اونطوری بود ) . خلاصه یهویی زدم بیرون ! و تونستم با شرایط بیرون از خونه کنار بیام . وقتی شلوغی رو می‌دیدم حس آرامش میکردم ولی دلیل دقیقشو نمی‌دونستم از نظر روانشناسی . شاید دیدنِ آدمارو تا حدی مثل حرف زدن و دوستی با اونها میدونستم و خودمو « تنها بین آدما » نمی‌دیدم .

رفتم بهداری ، طبقه سوم . اونجا از یه خانومی برای شنبه صبح نوبت گرفتم . گفت هشت و نیم اینجا باش و اینکه باید آزاد حساب کنی اینجارو . منم سریع گفتم مشکلی نیست ! ( دیگه حاضرم کلیه هامم بدم ولی مراحل تموم شن ) . خداروشکر که لیستِ شنبه هفته بعد پر نشده بود هنوز . حدود شصت هفتاد درصد پرشده بود .

Mr.M

سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ 4:19

توی دوولینگو بلخره رتبه یک جهان تغییر کرد ! شخصی به اسم فیلیپ تونست از اون یارو که انگار کره ای یا چینی یا ژاپنی بود جلو بزنه . این اتفاق تازه افتاده . فوقش چند ساعت پیش . فیلیپ به رتبه یک رسید .

Mr.M

دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ 23:50

واقعیتش اوضاع بدی دارم . کارای سربازیم جلو نرفتن و یکم منو دارن اذیت میکنن . منم که منتظر یه بهانم همه چیو ول کنم ! برا همین امروز و دیروز نرفتم دنبال کارای سربازی . اگه خدا لطف کنه بهم فردا میرم ببینم چه خاکی میتونم بریزم تو سرم .

خوندن درس ها متوقف شده . این بخش ماجرا استرس دهنده تره . من نباید دیگه پشت کنکور بمونم . این بار قطعاً بدون شک و تحت هر شرایطی دفعه آخرمه .

این روزا اشتیاقی برای کارای کوچیک هم ندارم . وقتیم کار کوچیکی رو تموم میکنم تقریباً یک ساعت بعدش همه چی نابود میشه و سیستم مغزم دوباره منزوی تر و ایزوله تر می‌کنه منو . منم انقدرام قدرت چیدن و فکر کردن به برنامه های پشت سرِ هم ندارم .

این سه روز اخیر رو با دوولینگو بازی کردن گذروندم . دوولینگو + اینستا + چک کردن خیلی زیادِ بلاگفا و گفتینو و بعضاً تلگرام + خوابیدن .

فال حافظ گرفتم دیشب . نتیجه خوب اومد ولی مشکل اینجاست که همه نتیجه ها خوب در اومده از همه جا ! و همهٔ آدم جدیدا هم فک میکنن یه پژوهشگر بزرگ کشوری هستم با پیشینهٔ پزشکی عمومی و تخصص پزشکی تهران ! من کجا و آدمای بزرگ کجا ؟ بعد که متوجه میشن آدم تنبلی بودم یا آدم تنبلی هستم ، همشون یهو انگار شکست عشقی میخورن که : « پسره بازیگرِ خوبیه و فقد ادای خوبارو در میاره . »

کم کم دارم باور میکنم که یه احمق متوهمم . با خیالبافی یا پست گذاشتن توی بلاگفا یا برنامه ریختن های کوچیک یا بزرگ که چیزی درست نمیشه . تازه اگرم این کارارو نکنم ، بازم هیچ کار کوچیکی رو نمیتونم ممتد ادامه بدم و با کارِ کوچیکِ بعدی جایگزینش کنم .

قلبم داره خاموش میشه از همه احساس ها و انرژی ها . حتی ناراحتم نمیشم وقتی اوضاع بی ریخت میشه . فک کنم در قعر چاه باشم ؛ چاهی که حتی اسکیزوفرن های بیمارستانای روانیم حضور دارن . حتی نمیخوام بدنمو تکون بدم دیگه . با خودم میگم که : « تکون خوردنِ من و راه رفتنم و بیدار موندنم چه دردی از من دوا کرده ؟ از همون اوایلِ کار ( کلاس دهم ) این مشکلاتو به دوش میکشن . الان 24 سالمه ! حدود ده ساله که حالم در وضعیت وخیم تری قرار گرفته . حتی شکست عشقیِ لانگ دیستنسِ اولم هم توی دوران کلاس دهم بود . فشار کنکور و شکست عشقی و حس تنهایی و رابطه فاجعه با پدر و دعوا مرافه های زیاد با مادرم هم اضافه کنیم . همه اینا در شرایطی که وسواس و اضطراب اجتماعی شدید داشتم و افسردگیِ احتمالاً خفیف . به لطف شکست عشقی و خیال‌پردازی ناسازگار ، سندرم ادل برام به وجود اومد و هنوزم باهامه . و مشکلاتم فیزیکی نیست ؛ پس حق میدم که هیچ آدمی منو دارای مشکلات تصور کنه ! دستم سالمه . پام سالمه . چشمام میبینن . پس همه چی هست و پدر و مادرمم بدک نیستن و منو توی خونه تحمل میکنن . خب ! پس هیچ بهانه ای نمیتونم داشته باشم ! روان که مهم نیست ! برو ورزش کن خوب میشی ! اینها تصورات دیگرانه . ولی دیگه اگه کسی منو قضاوت کنه ناراحت نمیشم خیلی . نه که بالغ شده باشم ؛ نه ! صرفاً برا اینکه احساساتم خشک شدن .

Mr.M

دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ 15:47

بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی‌تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری‌رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی‌تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چِشَم بی‌تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی‌تو

پیام دادم و گفتم «بیا خوشم می‌دار»

جواب دادی و گفتی که «من خوشم بی‌تو»

#سعدی

Tags :

#آتش قلب 🔥❤️‍🩹

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Tags
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم