چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴ 0:57

امروز هم خنثی شد . خیلی سخت گذشت . خیلی خیلی خیلی خیلی .....

اواخر عصر که شروع کردم به خوندن ، اول رفتم یه استامینوفن ۵۰۰ خوردم که سردردم خوب شه . طبق معمول چشم راست و سمت راست پیشونیم درد میکرد .

امروز برام سوال بود که چرا به درس خوندن عادت نمیکنم ؟ بعد چند دقیقه این به ذهنم رسید که : لزوماً این که چند روزه شروع به ایجاد عادت کردیم دلیلِ کافی ای برای حدس زدنِ زمانِ ایجادِ حالتِ پایدارِ یه عادت نیست . گذشته ای که داشتیمم خیلی خیلی مهمه . خب من یه عمر یا شکست خوردم یا درس نخوندم یا نتونستم چیزی بخونم ؛ پس مشخصه که بد قلق بودنم از بقیه باید بیشتر باشه .

امان از گذشته 💔 . خدایا ، منو از دست گذشته ام نجات بده ❤️ . خدایا ، دلم گرفته از گذشتهٔ مزخرفم .... واقن چطور می‌خوام عادی بشم ؟ ای خدا :) .

من تسلیم نمیشم . تا آخرین لحظهٔ زنده موندن تلاش میکنم که عادتای خوب ایجاد کنم هرچند که ۱۰۰ در ۱۰۰ نقشه هام و هدف هام برای همیشه نابود شن . من بنظرم حتی اگه امیدی برای بهبود نباشه ، بازم نباید بیکار بشینیم . یه کار کوچیک باید انجام بدیم که حداقل برای یک ساعت در روز ، خوشبختی رو احساس کنیم .

خدایا ، سکان کشتی رو میدم دست خودت 🩵 . تو نابغه ترینی و بهتر از هرکسی میتونی هدایتش کنی . منو از گرداب ها نجات بده و به بزرگ ترین و قشنگ ترین جزیره ها برسون 🙏 .

Mr.M

سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴ 1:27

ساعت مطالعه به حالت عادی برگشت ولی جر خوردم چون داشتم به حالت کارخانه برمیگشتم و مقاومت کردم که این اتفاق نیفته .

۱_ یکی از دندونام به شکل به هم ریخته درد میگیره و خودش خود به خود یهو خوب میشه . امروز خیلی کمتر از پریروز درد می‌گرفت . ۲_ پشت لبم و زیر دندونام آفت زده :/ . اونی که زیر دندونامه مهم نیس ، ولی اونی که پشت لبمه نمی‌ذاره هیچی بخورم . با آبلیمو به خاک سیاه نشوندمش ولی هنوز خوب نشده 🤦 . ۳_ صبح ها هدر می‌رن . این یکی از بزرگترین مشکلاتمه . نمی‌دونم صبح روز چیکار کنم که نخوابم . حتی حاضر نیستم فیلم مورد علاقمو ببینم ! فقد می‌خوام خواب باشم ؛ البته نه از روی خواب آلودگی ؛ بلکه از روی تمایل به حفظِ آرامشِ لحظاتِ خوابیدن .

واقعاً حس میکنم اول کاری بریده‌م . هنوز به مطالعه نتونستم خوب عادت کنم . امیدوارم یه روز برسه که هشت ساعت مطالعه انجامش برام عادی بنظر برسه . ولی غیر قابل دسترسه برام .

نهاییارو چیکار کنم ؟ 😂 کل دوازدهم به علاوه ۶ تا یازدهم 🥲 . خداروشکر که اختصاصیا ناخواسته خوب خونده میشن و علی الخصوص برای ریاضی میتونم آمادگی خوبی داشته باشم . ولی عمومیا قراره پاره کنن منو . علی الخصوص فارسی . توی فارسی میتونن هرچیزی که دلشون میخواد بدن :/ . هعیییی.... خوندن نهاییارو احتمالاً از اولین روز زمستون شروع کنم .

یادآور :

راستی صبح باید دارو هارو بگیرم .

یا رسول الله ، دستمو بگیر ای پیامبر رحمت ❤️ . دیگه چیزی از من باقی نمونده 💔 . از خدا کمک بخواه و تا دعاهات برآورده نشدن از من دور نشو 🫂 . خسته ام 😭❤️ .

شبتون بخیر 🌠 .

Mr.M

دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴ 15:36

قسمت آخر از فصل دوم stranger things تموم شد امروز . خیلی قشنگ تموم شد 🥰 . روی شخصیت و رفتار eleven کراش زدم :/ . با اینکه خیلی آرومه ، ولی احساساتش مثل رفتارش آروم و کمرنگ نیست . مث اون سکانس از سریال که مکس داشت با دوس پسر eleven بگو بخند میکرد و eleven خیلی ناراحت شد و گریه‌ش گرفت :) .

Mr.M

دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴ 1:3

ساعت مطالعه فقد یکم از دیروز بهتر شد و به چیزی که باید می‌رسید نرسید :/ .

قسمت یکی مونده به آخر فصل دوم s.t رو هم دیدم . فردا اگه شد قسمت آخرشو میبینم .

لبمو فک کنم چند روز پیش گاز گرفتم و باد کرده از داخل . منم کرمم گرفته که درد بیارمش 🤦 . البته با دست نه ؛ با زبون :/ .

روزی که گذشت حالم خوش نبود . خدایا خسته شدم 😢 . توی وضعیتی قرار دارم که نمیتونم خودمو نجات بدم و تقریباً هیچ کسِ دیگه ای هم نمیتونه ، بجز معدود افرادی که توی مجازی شناختمشون و اصلاً داخل شهرمون نیستن و شاید چند ماه دیگه یا چند سال دیگه بیان 🤦 . خدایا منو به تنهاییِ فیزیکی و روانی وفق بده تا اذیت نشم و سعی نکنم ازش خلاص بشم . خدایا ، یه کاری بکن ! هر کاری بلدی بکن ! 💔

Mr.M

یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴ 20:20

یکی از دندونام که خیلی وقته خرابه ، چند روزیه که طی روز به شکل بهم ریخته ، یهویی درد میگیره و توی زمانی که نمیشه پیشبینی کرد خوب میشه و دردش می‌خوابه :/ . تغییر فشار خون می‌تونه دلیل این اتفاق باشه ولی یکم مشکوکه . چرا قبل از چند روز پیش اینطوری نمیشد ؟

Mr.M
.

یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴ 19:6

داغونم ... خیلی داغون .... خدا امروزو بخیر بگذرونه ....

Mr.M

یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴ 1:30

این هفته هم شروع جالبی نداشتم ولی نسبت به شروعِ هفته پیش و هفته قبلش ، وضعیتم بهتر بود و ساعت مطالعم نزدیک بود به چیزی که میخواستم . تعداد تست هم بدک نبود . مجموعاً راضی کننده بود . حدوداً دو قسمت از s.t رو دیدم . یکیش همین چند دقیقه پیش . و درضمن حمومم رفتم و شوره های سر به درک واصل شدن :) .

ولی من به این وضعیت قانع نیستم . باید سعی کنم تعداد تست هارو زیادتر کنم و درضمن کیفیت مطالعه رو بهتر کنم و درضمن اگر مطلبی رو دوره میکنم ، سریع دوره کنم . این هفته باید یاد بگیرم که پشت کتاب اذیت شم ! البته من کلاً اذیت میشم ولی این دفعه منظورم چیزی فراتر از اونه . اصطلاحاً به این جور مطالعه و تست زنی میگن مطالعهٔ فعال .

هفته پیش 74 تست زدم که نسبت به هفته قبلش پیشرفت خیلی خوبی داشت . ساعت مطالعه هم سه چهار ساعتی رفت روش ! آروم آروم دارم راه میفتم . ایشالا شگفت زده کنم همه رو . خسته شدم از دست و پا زدن ؛ ولی خب اگر بخاطر قدیم بخوام تکون نخورم ، افسردگی و وسواس و دست و پا زدن هام افزایش پیدا می‌کنه . گند کاری باعث افزایشِ گند کاری میشه ( چرخه بازخورد مثبت 😂 ) .

خدایا ، قلبمو بغل کن ❤️🫂 . یا محمد یا علی ، یا علی یا محمد ، تنهام نذارین 🫂 .

Mr.M

شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۴ 2:1

روزی که گذشت ، برنامه درسی کامل انجام شد . همچنان سرعت تست زنیم پایینه و باید ذهنمو برای حل سوال آماده کنم نه برای خیالبافی حین سوال حل کردن !

الان کسی خونمون نیست . مامان و بابام رفتن به باغچه‌مون سر بزنن و بابام آب بده به درختا . ظهر و بعد از ناهار رفتن و از اونجایی که شب نوبت آب دهی به باغچه ما میشه ، اونا شب خونه نمیان . خلاصه الان دارم توی تاریکی و تنهایی تایپ میکنم 😁 .

هفته ای که شروع شد ، ساعت مطالعم ثابت میمونه و تثبیت میشه . در واقع کیفیت مطالعه رو بیشتر میکنم ولی کمیت حفظ میشه . درضمن قرآن و مدیتیشن رو باید اضافه کنم توی این هفته . نمی‌دونم چرا انجامشون نمیدم 🤦 . احتمالاً به همون دلیل که سریال s.t رو نمی‌بینم در حالیکه عاشقشم !

باید جملات مثبت به خودم بگم و آینده رو روشن ببینم وگرنه سرعت رشد و پیشرفت میاد پایین . خدایا ؟ من بجز تو تقریباً کسیو ندارم توی این دنیا که باهاش صمیمی باشم 🥲 ذهنمو آروم کن و کمک کن کلافه نشم بخاطر این وضعیت . قرار سخت بگذره . فدای سرت ، فقد دردشو قابل تحمل کن 🫂 .

Mr.M

جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ 20:58

یه موزیک از چارتار به آهنگای وبلاگ اضافه شد 🥲🥺❤️

Mr.M

جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ 12:24

یکی از قهرمانان پیشرفت کنکور :

لینک

Mr.M

جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ 0:39

روز مزخرفی بود ولی برنامه درسی انجام شد . بقیه مواردی که قرار بود انجام بدم به هم خوردن .

الآنم آبمون قطعه و نمیتونم مسواک بزنم .

خداروشکر که فاصلمون تا کنکور زیاده وگرنه کارم ساخته بود با این وضعیت سرعت عمل . زیست یازدهم درس یک تا آخر هفت تقریبا داره برای اولین بار تموم میشه . امروز تستای گفتار سوم درس هفتم رو زدم و آخراشم . بعدش میرم سراغ جانوریش . گیاهی رو نمیخونم و میذارم برای آخرین قسمت مطالعه و تست زنیِ زیست . دهم رو از کتاب درسی شروع کردم و تقریباً درس اولش داره تموم میشه و بعد از تولید مثل برمی‌گردم به دنیای کلاس دهم :) . هرچند آی کیو خیلی تستاش ترکیبی هستن :/ . برای کلاس دهم باید سرعتو یکم زیاد کنم چون هم مطالبش سنگین ترن و هم ممکنه وسطِ تستای دوازدهم برسیم به امتحانات نهایی و وقت نشه نهایی خوند :/// . دهمو نسبتاً یادمه . فقد کلیه رو فراموش کردم یکم . اونم یادآوری میشه انشاالله .

🩷💯🩷💯🩷💯🩷

خداروشکر این هفته تا الان تونستم تا حد خیلی خوبی به ساعت مطالعه ای که خواستم بپرسم . مطالعهٔ جمعه هنوز شروع نشده ولی سعی میکنم صبح بخونم . البته اول باید s.t رو ببینم که خوابم بپره و انرژیم زیاده شه . فیلمِ خوب دیدن منو خوشحال می‌کنه ، علی الخصوص وقتی ژانرش همونی باشه که می‌خوام :) .

🌹🌹🌹🌹🌹

اگه خیلی شفاف و صادقانه بخوام خودمو از نظر قدرت کنکوری توصیف کنم باید بهتون بگم که واقعاً تباه هستم . ولی این به این معنی نیست که همیشه همینجوری میمونه . من بنظرم وقتی کل درس ها برای یک بار تموم میشن ، وقتی تستای جدید می‌زنیم یا قدیمی هارو مرور می‌کنیم سرعت حلمون خیلی زیاد میشه چون همه چیو قبلاً دیدیم و اگه ترکیبی سوال بدن دست و پامونو گم نمی‌کنیم .

درضمن من هیچ وقت نتونستم ساعت مطالعمو ثابت نگه دارم و بعدش پله پله ببرم بالا . این دفعه شد و این جای شکر داره . خدایا ممنون که هوای ساعت مطالعمو انقد خوب داشتی . ای کاش کمکت رو بیشتر و بیشتر کنی و سرعت اوج گرفتنم رو زیاد کنی .

خدایا ، بخاطر اینکه شکستای زیادی توی زندگیم خوردم هیچ کس بهم محل نمی‌ده توی فامیل . البته بعضی وقتا پسرخاله های کوچیک تر از خودم باهام مچ میشن که این خیلی امیدوار کنندست :) . خدایا ، منو تبدیل به یه انسان بزرگ من . یه نوروسایکایتریست معروف که یکی از پیشگامان روانپزشکی قرن بیست و یکم شده و آرامش داره و خوشبخته . خیلی راه مونده . فلن باید یه رتبه سوپر خفن بیارم که اکثر کنکوریا کف کنن و مشاورا منو جزو مثال نقض های کنکور به حساب بیارن :) . بعدش هم تدریس خصوصی و نوشتن کتاب و جزوه زیست . البته با یک نفر شروع میکنم که اول فن بیانم شکل بگیره و بعد وارد جامعه بزرگتری بشم . اگه اولش برم جلوی ده نفر تدریس کنم مطمئناً سوتیای خیلی زیادی میدم و این خاطرهٔ بد باعث میشه کارو ادامه ندم .

خدایا بخاطر همه نعمت هایی که دادی ممنونم . اون نعمت بزرگی که دنبالشمم بهم بده . پزشکی دولتی دانشگاه علوم پزشکی تهران . دوسِت دارم . یا علی .

Mr.M

پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ 0:42

۱_ فردا به مامانم باید یادآوری کنم که زنگ بزنه دانشگاهی که میرفتم . سوال داره از آموزش . احتمالاً درمورد تصفیه حساب .

۲_ دوتا نون بربری ام باید بگیرم .

۳_ حموم رفتن + گرفتن ناخن دست و پا

۴_ اگه حالم خوب بود ، بازدید از پیج روانشناسی که از بیمارستان روانی فیلم می‌ذاره .

همین . مطالعه ام که وظیفمه و گفتن نداره .

🌹🌹🌹🌹🌹🌹

خدایا ، توی دنیایی که یکه و تنها موندم منو تنها نذار . خدایا ، بهم کمک کن نابود نشم و حتی بتونم خودی نشون بدم . خدایا ، رشته و دانشگاهی که می‌خوامو که یادته ؟ :) خدایا ، روانم رو آروم کن و آروم نگه دار . خدایا ، کاری کن که بین آدما تنها نشم ولی تورو به عنوان اصلی ترین دوست انتخاب کنم 🫂 .

خدایا ، از صدا کردنت خسته شدم :) . ظاهراً برنامه های خیلی طولانی مدتی چیدی چون به اکثر چیزایی که می‌خواستم برسم نرسیدم .

خدایا ، یکیو بده من 😅🤦 . یه آدم ، یه دوست ، یه همدم و حامی . زبونم مو درآورد 😂 . حکمت عجیبی پشت رفتارت پنهان شده :) .

Mr.M

چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ 23:43

خوابم نامنظمه و پرخواب هم هستم . صبح ها نمیخوام بیدار باشم و می‌خوابم . و این باعث میشه ملاتونینِ زورکی ترشح بشه و وقتی که می‌خوام بعد دو ساعت تاخیر بلند شم خواب آلود باشم و نتونم رو پاهام وایسم 🤦 .

خواب نامنظم و زیاد + آفتاب نخوردن به پوستم و بیرون نرفتن + نداشتن تفریحی که منو خوشحال کنه + تنهایی توی خونه . این موارد باعث میشن که یه روزی مث امروز نتونم مث آدمیزاد بخونم . کمیت رعایت شد ولی کیفیت نه ! کلافه بودم و وقتی سوال یکم سخت میشد ، چند برابر کلافه تر میشدم .

اینطوری نمیتونم مسئله های استوکیومتری شیمی رو با سرعت خوبی حل کنم . و حل مسئله های شیمی خیلی مهمه و اگه بخوان نامردی کنن استوکیومتری میدن .

خداروشکر که امروز چیزای زیادی یاد گرفتم . هم از شیمی و هم از درسِ عبرتِ فاجعهٔ مدیریت ذهن و زمان .

Mr.M

چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ 23:30

بخاطر صدای تلویزیون و صدای نماز خوندن بابام ( روی تن صداش خیلی خیلی حساسم و از عصبانیت دیوونه میشم ! ) تعداد تست هایی که حل کردم و تحلیل کردم خیلی خیلی پایین اومد . هشت تست توی 3 ساعت و 20 دقیقه . رکورد گینس شکست .

Mr.M

چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ 21:12

ای تف تو این زندگی 😂💔 . بازم باید برم سراغ استوکیومتری .

عوامل پوکیدنم :

۱_ خطای محاسباتی و به جاده خاکی زدن !

۲_ پرش ذهنی و خیالبافی ای که همیشه در من بوده .

۳_ این حس تکراری که فلان سوال برام جدیده و خلاقیتِ خاص خودشو میطلبه برای حل کردن .

خدایا ؟ 💔

Mr.M

چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ 18:59

بچه ها چند تا تست استوکیومتری بزنم که یکم دستم راه بیفته ؟ هرچقدر جلوتر میرم سخت و سخت تر میشه چرا ؟ 🤦 مغزم آتیش گرفت توی استوکیومتری . هم به فکر زیادی احتیاج دارن و هم به قدرت محاسبات زیادی .

توی یک ساعت میتونم فقد پنج تا تست استوکیومتری بزنم و تحلیل کنم :( .

خیلی اوضاع خیته 😂🤦💔 .

Mr.M

چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ 1:55

روز مزخرفی بود ولی کار درسی کاملاً انجام شد . تونستم سه روز پشت سر هم به ساعت مطالعه ای که قبلاً به شکل نوسانی بهش می‌رسیدم دست پیدا کنم . خداروشکر .

خدایا ، به همه کنکوریا سلامتی جسمی و روانی ببخش . خدایا ، آرزو های منو فراموش نکن :) 💔 . دوسِت دارم معبودِ بخشندهٔ من . هم تورو و هم پیامبر اکرم و حضرت علی رو . به حق این دو نفر منو ول نکن توی این سختی ها ❤️ .

Mr.M

سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ 17:32

دوتا پرستار تا حالا برای بابابزرگم اومد ولی طاقت نیاوردن و رفتن . هیچ کس نمیتونه تحملش کنه . آخر سر عموم رفت پرستار قدیمیِ بابابزرگم که اسمش کامرانه رو آورد که چند روزی جایگزینِ پرستاری بشه که رفته عمل آب مروارید بکنه . کامران همونه که کتاب دنیای سوفی رو دو سال پیش بهش قرض داده بودم ! یک و نیم ساله که میخواد کتابو پس بده ! الان اومده خونه بابابزرگم و پیش مامانم و عموم و عمم گفته که کتابو قرض دادم به یه نفر و الان ندارمش ولی اینترنتی سفارش دادیم بیارن . هر موقع آوردن میدم بهتون ! شیطونه میگه برم شماره کارت بدم که پول کتابو ازش بگیرم ! آخه کدوم بی فکری می‌ره کتابی که باید برش گردونه رو قرص بده به یه آدمی که دسترسی ای هم بهش نداره ؟ خیلی زور داره کارش . شاید بهش بگم که تا یک هفته دیگه کتابو بسازید بیارید تحویل بدید ! ( که حس زرنگی نکنه جلوی من . دزد بی شرف 😒 . )

Mr.M

سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ 1:35

روز مزخرفی بود ولی ساعت مطالعه به اون مقداری که باید می‌رسید رسید .

خداروشکر برنامه خوبی شد و اجراش داره امیدبخش میشه .

میخوام شکستای قدیم رو با یه فتح الفتوحاتِ کنکوری جبران کنم 🔥 . هیچ وقت توی زندگیم نتونستم انقد با برنامه جلو برم و این عجیبه . شاید دلیلش اینه که پدر و مادرم رها کردنم به حال خودم . همش گیر نمی‌دن که فلان کارو بکن ! عادتای خیلی کمی از اونا بهبود پیدا کرده ولی تاثیرات قابل توجهی گذاشته . واقعاً بعضی وقتا هیچ کاری نکردن و خیر نرسوندنِ زورکی ، یکی از عوامل پیروزیه !

روزای سختی دارن می‌گذرن خداوکیلی .... اصلاً حوصله حموم رفتنم ندارم و این یعنی فاجعه :) . بعضی وقتا چیزای کوچیک و چرت و پرتی که نیاز دارمو توی ذهنم تصور میکنم که افسردگیم کمتر شه . امروز خودمو در حال بغل کردن یه شخصِ فرضی و غیر خاص تصور کردم . گرمای بدنش رو حس کردم و قلبم ضعف رفت و دست و پام از خوشحالی یکم سبک شدن :) . این جمله هارو خجالت میکشم تعریف کنم ولی اگه اینجا نگم کجا بگم ؟ :)

خدا آدمارو با چیزای مختلف امتحان می‌کنه و مدلش برای هر فرد اختصاصیه . منو با حس تنهایی و افسردگی و مغز پر از افکارِ ناخواسته امتحان میکنه . آدم میمونه چی بگه ؛ میدونین چرا اینو میگم ؟ بخاطر اینکه خدا میتونست من رو نابینا یا ناقص الخلقه به این دنیا بیاره . نمی‌دونم بخاطر نبودن در حالتهای فاجعه از خدا قدردانی کنم و دلمو خوش کنم ، یا بخاطر قرار دادنم در یه خانواده سرد و بی روح که بعد عاطفی رو در نظر نمی‌گیرن و منو می‌خوان بی نقص و در عین حال مذهبی بار بیارن ، از خدا گله کنم . ترجیحاً خدارو شکر میکنم و بخاطر بدن سالم ازش قدردانی میکنم ؛ تا بعد ببینیم چی پیش میاد :) .

Mr.M

دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۴ 21:48

حاجی من واقعاً انرژیم ته کشیده انگار 🤦😂 . مطمئناً به لطف خدا برنامه امروز بخیر تموم میشه ، ولی جونم داره از بدنم خارج میشه . برای درس خوندن نیست که حالم داغونه ؛ بخاطر انگیزه نداشتنِ مطلقه . کلیپای مصاحبه با رتبه برتر هارو میبینم ولی نمیتونم انگیزهٔ پایداری بگیرم . انگیزه میاد ، ولی ناامیدیم میاد قاطیش میشه .

تأثیر ناامیدیم مث چرخه بازخورد مثبت عمل می‌کنه . هرچقدر ناامید تر میشم ، بیشتر دلم میخواد تنها شم و هرچقدر تنهاتر میشم بیشتر ناامید میشم 🤦 .

این روزا هیچ موجود زنده ایو ندارم برای کمک . باید همرو فراموش کنم . منطق میگه همه آدمارو فراموش کن . تنهایی و در سکوت ، یه گوشه ای برو و در آرامش و صلح و نیایش با خدا بمیر . رَستین ، خودتو حذف کن .

Mr.M

دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۴ 1:5

روزی که گذشت خیلی خوابیدم متاسفانه . ولی کار درسی کاملاً انجام شد . مثل روز قبلش شیمی خوندم . در واقع تست زدم . قسمت استوکیومتری فصل دوم دهم هستم . واقعاً مغزم آتیش میگیره سر یه سری سوالا . ینی نیم ساعت ممکنه روی یه سوالی گیر کنم فکر کنم و بعدش برم پاسخنامه رو ببینم . ولی قلق سوالای سخت داره دستم میاد . سخت ترین قسمت استوکیومتری اینجاست که مقدار یک ترکیب رو نمیدن و مثلاً میگن مجموع جرم دو گازی که تولید میشه 130 گرم است . و باید با دوتا مجهول کارو ببری جلو و از لای سوراخ سمبه ها یه معادلهٔ دیگه ام بسازی که «دو معادله دو مجهول» بشه و حلش کنی . نوع دیگه ای از مردم آزاری ، دادن معادلهٔ واکنشیه که با روش عادی حل نمیشه و باید با a b c d حلش کنیم 🫠 . همیشه توی قسمت ریاضیش جمع و تفریقم بخاطر حواس پرتی اشتباه میشه و مجبور میشم از اول حلش کنم . تازه بعد از موازنه باید بری شروع کنی به حلِ سوال 😂🤦 .

سخت گذشت ، ولی خداروشکر که میتونم با حوصله کارارو جلو ببرم و همش نگران نیستم که نکنه مجبور شم استوکیومتری رو حذف کنم 🎊🥰🙏 . یه روز تبدیل میشم به سلطان استوکیومتری . مث فراهانی ( مدرس شیمی کنکور که داروسازی تهران میخونه ) .

متاسفانه آب قطعه و نمیتونم مسواک بزنم .... ای کاش بعد شام سریع میرفتم مسواک میزدم و کار به این جا نمی‌کشید 🤦 .

Mr.M

یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴ 2:5

نمی‌دونم قضیه چیه که روزای اول هفته رو خراب میکنم . شنبه هفته قبل ، مثل شنبه همین هفته کم خوندم . البته امروز روانپزشک هم رفتم ، ولی دلیل موجهی نیست چون رفت و آمدش خیلی طول نمیکشه و امروز خیلی منتظر نموندم . باید حواسمو جمع کنم که در روز جدید بتونم کارارو درست انجام بدم وگرنه وضعیت دوباره قرمز میشه و پای کمالگرایی میاد وسط و تا یک ماه میرم تو خودم 🫠 .

دکتر روانپزشک همون دارو هارو با همون دوز داد . این کار روانپزشک ها برای تثبیتِ وضعیتِ بهبودیه . ینی این کار باعث میشه بهبودی ادامه پیدا کنه و اصطلاحاً جا پاش محکم بشه . حدود سه چهار بار این کارو شاید بکنن . بعدش دارو هارو کم میکنن . البته وضعیت من به شدت ناپایداره و مطمئناً فشار ماه های پیش رو نذاره دارو ها کم بشن . مهم نیست . مهم اینه که درمان شم ؛ وگرنه همین الانشم میشد ماست مالی کرد ! دکتر میریم که خوب شیم ، نه اینکه ادای درمان شده هارو دربیاریم و سرخوش بشیم 😒 .

1_ عمل به برنامه درسی

2_ یه قسمت از s.t

3_ مدیتیشن

4_ دوولینگو برم برای عربی حدوداً 1000XP جمع کنم .

خب ، این کارا از واجبات هستن ، هرچند که احمقانه باشن .

Mr.M

شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۴ 1:6

یک ساعت و پنج دقیقه از هفته پیش بیشتر خوندم .

البته در بهترین حالت باید مساوی هفته پیش میشد چون روز اول هفته رو خیلی کم خوندم و هدر رفت . با این حال روز های بعدی رو خوب خوندم و کارخرابیِ شنبه رفع شد .

راستی ! روزی که گذشت برنامه درسی کاملاً انجام شد و درضمن فهمیدم که درس توان های گویا و عبارت های جبری رو چندین ماه پیش تست زدم و تموم کردم . پس جزوه اون فصل رو دوره کردم و جزوه فصل بعدی که مربوط به روش های حل معادله های درجه دو و S و P و غیره هست رو شروع کردم . یکمش رو خوندم و سریع رفتم تستاشو بزنم .

برنامه هفته ای که شروع شد :

نخوندن گیاهی و شروع زیست دهم و حرکت تا درس پنجم . گیاهی دهمم نمیخونم و سریع میرم سراغ دوازدهم تا جایی که برسم به فتوسنتز . اون موقع میرم چهارتا فصل گیاهی رو میخونم و بعدش فتوسنتز رو شروع میکنم . البته فعلا باید برنامه هفته ای که شروع شده رو انجام بدم و وقت برای اینکه در ادامه چیکار کنم هست .

ریاضیم فعلا تا جایی که جزوه نوشتم باید تست بزنم . بعدش میرم درس جدید رو شروع میکنم .

شیمیم باید فصل دوم دهم رو کم کم به پایان ببرم و برم فصل سوم دهم . جزوه کل دهم و دو درس از یازدهم رو دارم و نوشتم . و فقد باید تست هارو بزنم و تموم کنم . البته ضریب دو . در همین حین باید دوره هم بکنم بعضی جاهای جزوه رو .

فیزیکم فلن نمیخونم چون ساعت مطالعم انقدری کم هست که شروع یه درسِ جدید احمقانه باشه .

🌹🌹🌹🌹🌹

و اینکه حال روحیم خوب نیست اصلاً . خدا به دادم برسه ....

Mr.M

جمعه هجدهم مهر ۱۴۰۴ 14:3

اهداف کوتاه مدت و بلند مدت رو توی ادامه مطلبِ پست ثابت بروز کردم 💯❤️ .

Mr.M

پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴ 20:29

همیشه وقتی ترشح هورمون آزاد کننده مهار بشه ، ترشح هورمون مهارکننده افزایش پیدا می‌کنه ؟!

Mr.M

پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴ 0:57

روزی که گذشت دهنم سرویس شد . پرستار بابابزرگم عمل چشم داشت . چشمش آب مروارید درآورده و باید روزی که گذشت عمل میشد . برا همین بعد از ظهرِ دیروزش رفت . از صبح تا ظهر بابابزرگم کلافگی میکرد و داد و بیداد راه انداخته بود . هممون خل و چل شده بودیم از دستش :/ . من و مامانم رفتیم پایین خونه بابابزرگمینا . یکم داد و بیداد کردنش متوقف شد ولی بعد از یه مدتی ، دوباره به پرستار گیر داد و بی تابی کرد . آخر سر هم بهش انگ دزدی زد ولی چون سنش خیلی بالاست و به همه مشکوکه ( اختلال شخصیت پارانوئید داره ) ، برا همین جدی نگرفت پرستارش . پسر عمم اون زمانی که بابابزرگم به پرستارش گیر میداد اونجا بود . وقتی اون آقاعه رفته بود آشپزخونه به بابابزرگم هی می‌گفتیم توروخدا آبروریزی نکن زشته ! منم یادمه که بهش گفتم دزد نیستش . آبروریزی نکنین ! به پرستاره می‌گفت کیفتو بیار ببینم توش چیه . بیا کیفتو خالی کن و ....

خلاصه دهن پرستار بعد از کمتر از ۲۴ ساعت سرویس شد و همون قبلیه برگشت در حالیکه عمل نکرده بود . در واقع بابام و عمو هام گفتن که این دوباره بیاد که یه جایگزین دیگه براش پیدا کنیم . وقتی که برگشت ، بابابزرگم دیگه هوار نمی‌کشید و استرس مرگ نداشت . خیلی خیلی از مردن میترسه و میگه پیشم بشین . احتمالاً فک می‌کنه عزرائیل ازمون میترسه 😑😁 .

مشکل بابا بزرگم دوتا چیزه :

مشکلات مغزی ( زوال مغز و آلزایمر ) + نداشتنِ هیچ سرگرمی ای !

چون وقتی جوون بوده هیچ سرگرمی ای برای خودش نداشته ، توی پیریشم همون طوری باقی مونده و البته چیزیم یاد نمیگیره چون دیگه زوال عقل پیدا کرده و بدون قرص ها حتی راه نمیتونه بره و حرف زدنم براش سخت میشه .

احتمالش هست دوباره ببرنش روانپزشک . البته نمی‌دونم چرا همه جور دکتری می‌رن ولی به روانپزشک ها گیر نمی‌دن و اعتماد نمیکنن ! باباشون داره جون می‌کنه و کلافست ولی همش میبرن مغز و اعصاب و اسکن و کوفت و زهر مار میگیرن و توهم میزنن که نابغه ترین خانواده جهانن ! دفعه پیش که رفت روانپزشک ، فقد با یدونه قرص اعصاب و روان تونست مث آب خوردن بخوابه . عمو هام خنگ هستن . عممم خنگه و اختلال شخصیت خودشیفته هم داره بنظرم . یه لیسانس پرستاری از دانشگاه آزاد گرفته ، ولی توی کل کارای پزشکی دخالت می‌کنه و نظر میده . نمی‌دونم گفتن بلد نیس :/ . خدایا یه کاری کن مث اینا نشم ! خدایا ، من ازت یه شخصیت متمایز می‌خوام که ایرادات خیلی کمی داره .

البته مطالعه هم داشتم . ساعت مطالعه دقیقاً همون قدری شد که باید میشد :) . خدارو شکر .

الآنم نمی‌دونم چرا سردرد دارم . به مغزم خیلی فشار آورد این پیرمرد 😑 . صداش هنوز توی سرمه .

Mr.M

چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۴ 2:0

یه چیزی به ذهنم خطور کرده . وقتی ساعت مطالعم از یه حدی بالاتر رفت ، اضافه بر سازمان ، یکی دو درس عمومی رو بخونم و جلو ببرم . ترجیحاً فارسی و دینی . این اضافه شدن باید مستقل از اختصاصی هایی که هر روز میخونم باشه . ینی اگر شیش ساعت اختصاصی میخونم ، یک درس عمومی هم به عنوان آخرین ضربه می‌شینم میخونم و احتمالاً تبدیل به جنازه بشم 😂 . به هر حال این روش برای شتاب گرفتنِ ساعت مطالعه فکر خوبیه . بعدشم به هرحال عمومی ها راحت تر هستن و یکم امید به زندگی میگیرم 😁 . مجموعاً به فنا خواهم رفت ولی زیبایی هایی هم دیده خواهند شد :) .

🌹🌹🌹🌹🌹

تا رسیدن به هدف حق جا زدن ندارم . میتونم استراحت کنم ولی نباید جا بزنم ؛ درست مثل گذشته و زمانِ حال، با این تفاوت که بهتر و بی نقص تر انجام میشه . من امسال با همه سالها تفاوت دارم . هیچ وقت سابقه نداشت که انقد خوب بتونم کارای درسی رو انجام بدم . نمی‌ذارم این شعلهٔ آتشِ فروزان خاموش بشه . کل روحم رو تبدیل به آتیش میکنم . آتشی از جنس عشق رسیدن به هدف .

خداوکیلی خیلی دست تنهام و چاره ای هم بجز این ندارم . آدمای اطرافم سمی هستن و نمیشه باهاشون درمورد رتبه دو رقمی یا تک رقمی حرف زد . مامانم که منتظره یه چیزی پیش بیاد و مسخرم کنه . بابامم که کلاً قطع امید کرده و واکنشی نشون نخواهد داد با حرفام . دوستی هم ندارم توی واقعیت . در واقع با هیچ کدوم از هم مدرسه ای ها یا هم دانشگاهی ها صمیمی نشدم . پس چرا خودمو خراب کنم توی این وضعیت ؟ فامیلامم که خاله زنکن همشون 😂 . منتظرن یه خبری بهشون برسه و بعدش کنفرانس بین المللی تشکیل بدن و برای آیندم قانون تصویب کنن ! فقدم کارشون غیبت کردنه . نباید به هیچ کس نزدیک شد ، ولی فقد تا زمانی که امتحان تستی کنکور رو بدم و ورقه رو تحویل بدم . خیلی سخته که با این شرایط کنار بیام . چطوری یه نفر که صرفاً کوته فکر یا سمی یا بی معرفت نیست رو پیدا کنم ؟ خدایا مشکلمو حل کن 💔 . یا منو با تنهایی وفق بده یا یه نفرو وارد زندگیم کن و منو از تنهایی در بیار . خدایا ، فقط تو را می پرستم و تنها از تو یاری میخواهم . به حق پیامبر اکرم دست های این بندهٔ حقیرت را بگیر ، که تو مهربان ترین مهربانانی .

Mr.M

سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ 22:7

روزی که گذشت تونستم کارای درسیو انجام بدم . ریاضی باید میخوندم . امروز آخرین روزی بود که درسنامه ریاضی میخونم . از پایانِ امروز تا زمان نامعلومی فقط تست میزنم . سه تا فصل از مهر و ماه رو باید تست بزنم . البته جزومو دوره میکنم حتماً . بخاطر کوتاه بودنِ جزوه ، راحت میتونم هر روز یه دور بخونمش . فردا نوبت زیست شناسیه . ادامه تست هارو میزنم و جلو میرم . احتمالاً تستارو به نزدیکای پایان گفتار دوم از فصل تولید مثل برسونم .

🍂🍂🍂🍂🍂

قسمت چهارم از فصل دوم s.t رو هم دیدم . خیلی داره هیجان انگیز میشه . خیلی ال رو دوس دارم . واقعاً دختر نازیه هرچند زیادی کم حرفه 😁 .

🍃🍃🍃🍃🍃

روزای سختی رو دارم میگذرونم . امیدوارم تحت هیچ شرایطی برنامم به هم نخوره .

Mr.M

سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ 1:17

روزی که گذشت هم تونستم برنامه درسی رو کامل انجام بدم و از این موضوع خوشحالم . روز شنبه خیلی کم خوندم و نگران شده بودم که نکنه بازم روزای بعدی رو به شکل رگباری خراب کنم ؟! خداروشکر اینطور نشد و یکشنبه و دوشنبه بخیر و خوشی گذشتن . البته از نظر مطالعه ای گفتم نه از نظر روانی 😒😁 .

راستی دوباره صبح نتونستم بخونم . این دفعه سعی میکنم به بطالت نگذرونم .

✨✨✨✨✨

بلاگفا یکم سوت و کور شده از بعدِ کنکور . پست گذاشتن نزدیک کنکور خیلی زیاد میشه . الان که وبلاگارو میخونم یکم حوصلم سر می‌ره ولی چند ماه دیگه همه به تکاپو میفتن . هم بخاطر امتحانات مدرسه و نهایی ها و هم برای کنکور . فعلا باید این سکوت رو تحمل کنم و البته به فال نیک بگیرم چون اکثراً هیچی نمیخونن و تعداد زیادی جلو میزنم . منم کارام دارن سامان میگیرن . دو ماه دیگه رتبم از صد هزار کشور به زیر پنجاه هزار میرسه ( اگر کنکور دو ماه دیگه بود ) . البته سعی میکنم نتیجه بهتر از این تخمین های تقریبی بشه .

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

خدایا به من صبر بده که با تنهایی کنار بیام . من نمیخوام توی تنهاییا صرفاً زنده بمونم . می‌خوام تنهاییارو دوس داشته باشم هرچند که در حدِ انزوا باشن . آخه چاره ای جز این ندارم . خدایا کارم رو سامون بده . من ازت می‌خوام زندگیمو طوری تنظیم کنی که با آرزو هام که هیچ کدوم گناه نیستن همراه بشه و آرزو هام تاثیر بدی روی زندگیم نذارن . البته خودت منظورمو میفهمی و لازم نیست خودمو بکشم با توضیحات 😂 . پزشکی دولتی شهرمون + روانپزشکی دولتی شهرمون + عصب روانپزشکی دولتی شهرمون . می‌خوام تا ده سال دیگه ، خونه و ماشین و موتور داشته باشم و تا ۳۵ سالگی ازدواج کرده باشم . خدایا من پر رو نیستم ، فقد تورو بزرگ می‌دونم ❤️ .

Mr.M

دوشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۴ 11:14

بچه ها سه تا سوال دارم . اگه کسی بلد بود لطفاً بگه :

آیا دور اووگونی مث اووسیت ها فولیکول هست یا نه ؟

اگر اولین سلول قطبی خودش میوز ۲ رو انجام بده ، به سلول های به وجود اومده چی میگن ؟ بهشون نمیشه گفت دومین سلول قطبی ؟

آی کیو گفته که اووگونی اندازه بزرگتری از سایر یاخته های موثر در تخمک زایی دارد . بعدش یکم پایین تر گفته که تقسیم سیتوکینز نابرابر ندارد ! خب اگر اووگونی بخواد تبدیل به اووگونی + اووسیت اولیه بشه ، باید تقسیم سیتوپلاسمش نابرابر باشه و به اووگونی سیتوپلاسم بیشتری برسه ! چرا گفته تقسیم سیتو پلاسمش برابره ؟

Mr.M
1 2 3 4 5 Next
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Tags
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم