یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۱ 23:28

سه چهار روزه که هیچی نخوندم . حالم بده . سرم چرا انقد درد می‌کنه ؟ دارم میمیرم 😢.

بچه ها ، یه فکری ذهنمو درگیر کرد همین چند دقیقه پیش . اگه این کارشناسی رو بتونم جون سالم به در ببرم ، بد نمیشه که توی ارشد ، یه شاخه میکروب شناسی رو ادامه بدم . اون طوری میتونم بعد از دکترا ، PhD به پزشکی رو بخونم چون رشته بهداشت محیط ، این قابلیت رو نداره . از طرفی ، درس جذابیه . فقد حوصله میخواد . به درد مغز و اعصاب و روانپزشکی هم می‌تونه بخوره . به درد پزشکی عمومیم همچنین .

خیلی سرم درد می‌کنه .

بابامم داره نماز میخونه و بخاطر میسوفونیا ، یه آهنگ از سوگند پلی کردم به اسم مرا ببوس . بازخوانی کرده اون آهنگ رو .

هم ناامیدم . هم سردرد دارم . هم بخاطر میسوفونیا ، مجبورم آهنگ بذارم و صدارو زیاد کنم که صدای نماز بابامو نشنوم .

خسته کنندست :)

ای کاش خنگ بودم ولی انقد حساسیت نداشتم به محیط .

آرزوی عجیبیه . ولی شاید اونطوری برام بهتر بود :) .

خدا منو ببخشه که نمک نشناسم .

ولی توان مقابله نداده .

چطور کنترل کنم خودمو ؟ چرا انقد سخته ؟ مگه میشه انقد دلگیر و غمگین و سرد و عصبی بود ؟ چطور کنترل کنم خودمو ؟ چطور ؟

کسی نیست توی زندگیم . توش خالیه ! بذارید راستشو بگم . قبلا خالی میبستم اینجا . اینجوری نیست که نخوام هیچ کس که هدف نداره ، توی زندگیم بیاد . می‌خوام بیان ! ولی وقتی میرم نزدیکشون ، دلم می‌شکنه . منو نمیخوان و منم بازخورد اونها میشم و ناخودآگاه نمیخوام اون هارو . وگرنه اگه آسیب نمیزدم (به من آسیب نمیزد) و آسیب نمی‌دیدم ، چرا نباید بین جمع می‌بودم ؟

همه نمک نشناسن . اخلاق کسل کنندمو دوست ندارن و منو برای دوران تنهاییشون می‌خوان . درست وقتی که کسی رو ندارن . من کسل کننده نبودم قبلا . قبلا هدفم زیاد بود . هرچند افسردگی رو خیلی وقته یدک میکشم . ولی قبلا یه چیزایی تو خودم داشتم که باعث میشد سرحال رفتار کنم . خشک نباشم و از هرکسی دور نباشم . ولی افسرده شدم چون کسی منو نمی پذیره . یه دونه آدمم کافی بود . ولی حیف .... یه نفرم نیست . 🥲

Mr.M

شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱ 1:31

خداوند متعال مى فرمايد: اهل اطاعت من در مهمانى من اند، اهل شكر و سپاس من در ديدار من اند، اهل ذكر و ياد من در نعمت من اند، و امّا اهل معصيت و نافرمانى من، آنان را هم از رحمت خويش نااميد نمى كنم. اگر توبه كنند، من دوستدار آنانم، اگر بيمار شوند، من طبيب آنانم و با سختيها و مصيبت ها آنان را درمان مى كنم، تا از گناهان و عيبها پاكشان سازم.

🌹🌹🌹🌹🌹

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: خداوند متعال مى فرمايد: اى فرزند آدم! با من انصاف نمى كنى! من با نعمت ها نسبت به تو دوستى و محبّت مى كنم، ولى تو با گناهان با من دشمنى مى كنى. خير من بر تو نازل مى شود، ولى از تو بدى به طرف من بالا مى آيد، و پيوسته فرشته اى بزرگوار، هر روز و شب، گزارش كارى زشت را از تو براى من مى آورد.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸

خداوند متعال فرمود: هرگاه بخواهم خير دنيا و آخرت را براى يك مسلمان فراهم كنم، براى او قلبى خاشع، زبانى ذاكر، جسمى شكيبا بر بلا و همسرى با ايمان قرار مى دهم كه هرگاه به آن همسر بنگرد، همسرش او را شادمان سازد و در غياب شوهر، نگهدار ناموس و مال او باشد.

🌺🌺🌺🌺🌺🌺

خداوند به حضرت موسى چنين وحى كرد: فقير كسى است كه كفيل و كارسازى مثل من ندارد و بيـمار كسى است كه طبيبى ماننـد مـن نـدارد و غريب كسى است كه همدمى مثل من ندارد.

⭐⭐⭐⭐⭐

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: خداوند متعال به حضرت داود عليه السلاموحى فرمود: اى داود! تو مى خواهى، من هم مى خواهم ، ولى جز آنچه من مى خواهم نمى شود. پس اگر تسليم آنچه من مى خواهم بشوى، آنچه را هم تو مى خواهى عطايت مى كنم. امّا اگر تسليم آنچه من مى خواهم نشوى، در آنچه خودت مى خواهى تو را به رنج مى افكنم و جز آنچه هم كه من بخواهم نخواهد شد.

💖💖💖💖💖💖💖💖💖

امام زین العابدین علیه السلام می فرماید:

مردی با خانواده خود سوار کشتی شد در میان راه، دریا به حرکت آمد و کشتی شکست و از سرنشینان آن جز همسر آن مرد کسی نجات نیافت. زن بر تخته پاره ای قرار گرفت و موج دریا وی را به یکی از جزیره های اطراف دریا برد. در آن جزیره مرد راهزنی زندگی می کرد که هر حرامی را مرتکب می شد و به هر کار زشتی دست می زد. ناگهان آن زن را بالای سر خود دید به او گفت: آدمی زادی یا پری؟ زن گفت: آدمم. آن مرد دیگر سخنی نگفت، برخاست و با زن درافتاد و قصد کرد با او درآمیزد. زن بر خود لرزید. راهزن سبب وحشت و ترس آن را پرسید. آن زن با دست اشاره کرد و گفت: از خدا می ترسم. راهزن گفت: تاکنون چنین عملی مرتکب شده ای؟ زن پاسخ داد: به عزّتش سوگند، هرگز به چنین عملی دامن آلوده نکرده ام. مرد راهزن گفت: با این که تو مرتکب چنین عمل خلافی نشده ای از خدا می ترسی، در حالی که من این کار را به زور به تو تحمیل می کنم، به خدا قسم من برای ترس از حقّ سزاوارتر از تو هستم.

راهزن پس از این جرقّه بیدار کننده برخاست و در حالی که همّتی به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد. در راه به راهبی برخورد و به عنوان رفیق راه با او همراه گشت، آفتاب هر دوی آنان را آزار می داد، راهب به راهزن جوان گفت: دعا کن تا خدا به وسیله ابری بر ما سایه افکند وگرنه آفتاب هر دوی ما را از پای خواهد انداخت.

جوان گفت: من در پیشگاه خدا برای خود حسنه ای نمی بینم، تا جرأت کرده از حضرتش طلب عنایت کنم. راهب گفت: پس من دعا می کنم و تو آمین بگو. جوان پذیرفت پس راهب دعا کرد و جوان آمین گفت. در همان لحظه ابری بر آنان سایه انداخت و هر دو در سایه ابر بسیاری از راه را رفتند. تا به جایی رسیدند که باید از هم جدا می شدند، همین که از یکدیگر جدا شدند ابر بالای سر جوان قرار گرفت. راهب گفت: تو

از من بهتری؛ زیرا دعا به خاطر تو به اجابت رسید، اینک داستانت را به من بگو. جوان ماجرای برخورد خود را با آن زن گفت. راهب به او گفت: به خاطر ترسی که از خدا به دل راه دادی تمام گناهانت بخشیده شد، سپس مواظب باش اینک بنگر که در آینده نسبت به خداوند چگونه خواهی بود.

💓💓💓💓💓💓💓💗💗

مرحوم قطب راوندی (رضوان اللّه تعالی ) روایت کرده است که : در بنی اسرائیل عابدی بود که سالها حق تعالی را عبادت می کرد . روزی دعا کرد که : خدایا می خواهم حال خودم را نزد تو بدانم ، کدامین عمل هایم را پسندیدی، تا همیشه آن عمل را انجام دهم،واِلاّ پیش از مرگم توبه کنم ؟! حضرت حق تعالی ، ملکی را نزد آن عابد فرستاد و فرمود : تو پیش خدا هیچ عمل خیری نداری! گفت : خدایا، پس عبادتهای من چه شد؟! ملک فرمود : هر وقت عمل خیری انجام میدادی به مردم خبر میدادی ، و می خواستی مردم به تو بگویند چه آدم خوبی هستی و به نیکی از تو یاد کنند... خُب،پاداشت را گرفتی!آیا برای عملت راضی شدی؟ این حرف برای عابد خیلی گران آمد و محزون و ناراحت شد ، و صدایش به ناله بلند گردید . ملک بار دیگر آمد و فرمود : حق تعالی می فرماید : الحال خود را از من بخر ، و هر روز به تعداد رگهای بدنت صدقه بده . عابد گفت:خدایا چطوری؟!من که چیزی ندارم.. فرمود : هر روز سیصد و شصت مرتبه، به تعداد رگهای بدنت بگو : سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لااِلهَ اِلا اللّهُ وَ اللّهُ اَکْبَر وَ لاحَوْلَ وَ لاقُوَهَ اِلاّ بِااللّهِ عابد گفت : خدایا اگر این طور است ، زیادتر بفرما ؟ ! فرمود : اگر زیادتر بگویی ثوابت بیشتر است...

❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

مرد فاسقي در بني اسرائيل بود كه اهل شهر از معصيت او ناراحت شدند و تضرع به خداي كردند! خداوند به حضرت موسي وحي كرد: كه آن فاسق را از شهر اخراج كن، تا آنكه به آتش او اهل شهر را صدمه اي نرسد. حضرت موسي آن جوان گناهكار را از شهر تبعيد نمود؛ او به شهر ديگري رفت، امر شد از آنجا هم او را بيرون كنند، پس به غاري پناهنده شد و مريض گشت كسي نبود كه از او پرستاري نمايد. پس روي در خاك و بدرگاه حق از گناه و غريبي ناله كرد كه اي خدا مرا بيامرز، اگر عيالم بچه ام حاضر بودند بر بيچارگي من گريه مي كردند، اي خدا كه ميان من و پدر و مادر و زوجه ام جدائي انداختي مرا به آتش خود به واسطه گناه مسوزان . خداوند پس از اين مناجات ملائكه اي را به صورت پدر و مادر و زن و اولادش خلق كرده نزد وي فرستاد. چون گناهكار اقوام خود را درون غار ديد، شاد شد و از دنيا رفت . خداوند به حضرت موسي وحي كرد، دوست ما در فلان جا فوت كرده او را غسل ده و دفن نما. چون موسي به آن موضع رسيد خوب نگاه كرد ديد همان جوان است كه او را تبعيد كرد؛ عرض كرد خدايا آيا او همان جوان گناهكار است كه امر كردي او را از شهر اخراج كنم ؟! فرمود: اي موسي من به او رحم كردم و او به سبب ناله و مرضش و دوري از وطن و اقوام و اعتراف بگناه و طلب عفو او را آمرزيدم.

يکصد موضوع 500 داستان / سيد علي اکبر صداقت

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

Mr.M

شنبه بیستم اسفند ۱۴۰۱ 21:24

سلام بچه ها . توی یه پیج مربوط به فلسفه خداشناسی که نسبتا معروفه ، ادمین های پیج داستانی ساخته بودن که توش یه پیر خردمند (!) به یه جوون میخواد این مفهوم رو برسونه که جهان محدوده ولی هستی نامحدود . از طرفی هستی خدا توسط جهانی که مخلوق خدا هست ، اشغال نمیشه . توش مثال احمقانه ای زده بود که می‌گفت : یه سیب رو توی فضا تصور کن . اگه سیب نبود ، فضا همچنان بود ! پس فضا چیزی فراتر از سیب هست (و در واقع ، سیب نمیتونه فضایی که فراتر از سیب هست رو اشغال کنه ) . من براش نوشتم که این موضوع رو نمیشه با مثال بیانش کرد چون اصلا شبیه هیچ چیز نیست . و مثال سیب ، اصلا نزدیک به موضوع اصلی نیست و بیشتر ، گمراه کنندس ! خلاصه اولین کامنتم این بود که سیب یه مکانی رو اشغال می‌کنه و از اون جایی که قبل از سیب مکانی وجود داشته که سیب توی اون مکان قرار گرفته ، پس توی اون مکان موجود قبل از سیب ، حتما موجودی بجز سیب وجود داشته . چون لازمه وجود مکان ، لازمه وجود موجودی غیر از مکان هست که نیازمند وجود مکان باشه . مثلا ذره ها ، جرم دارن و جرم ، یه مکانی رو باید اشغال کنه وگرنه حالت جرم پیدا نمی‌کرد ! پس قبل از سیب ، اونجا ذره ای بجز سیب وجود داشته که وقتی سیب میاد بین اون ذرات ، فاصله اون ذرات از هم زیاد تر میشه چون جاشون رو سیب گرفته ! حالا وقتی سیب اضافه شه ، یه چیزی که موجب هستی و وجود سیب شده هم زیادتر و گسترده تر میشه . ینی علت وجود سیب ، گسترده تر میشه . ینی مکانی که سیب به اون نیاز داشت ، گسترده تر میشه و بزرگ تر ! ینی علت یه موجود ، بخاطر به وجود اومدن اون موجود ، گسترده تر میشه .

بچه ها ، دیدین به تناقض رسیدیم ؟ 😅🤔 ادمین پیج میخواد بگه که خالق ، فراتر از مخلوفاته و مخلوقات ، اشغالش نمیکنن ولی مثالی که زده ، خلاف حرفشو داره میزنه .

توی دوتا کامنت بعدی ، به صورت جداگانه ، یه سری حرف زدم اونجا . البته خیلی روشون فکر کردم ! 😂

اون کامنت هارو به صورت کامل اینجا کپی کردم ! ببینید :

البته بهتر بود که می‌گفتین که همه موجودات به هم وابسته هستن و موجودی نیست که وابستگی به موجود دیگه ای نداشته باشه . مثلا وقتی یه ذره ای رو متصور بشیم ، اون ذره ، نیاز به مخلوق دیگه ای به اسم مکان داره . از طرفی ، مکان وجود نداره مگر اینکه ذره ای وجود داشته باشه ! انرژی های مادی هم شاید نیازمند مکان نباشن ولی نیازمند زمان هستن . چون هر انرژی ای با یه سرعتی گسترش پیدا می‌کنه و سرعت رو با زمان میسنجن . پس راه فراری از زمان وجود نداره مگر اینکه از این وضع در بیاییم ، باید فراتر از زمان و مکان باشیم .ولی در اون صورت باز هم نیازمند به چیز دیگه ای هستیم . ینی بعد زمان و مکان رو دور زدیم ولی ابعاد دیگه ای وجود دارن که از همه اونا نمیشه فراتر رفت .چون اگه این قابلیت وجود داشت ، تبدیل می‌شدیم به دلیل به وجود اومدن هر موجود و هر بعدی از جهان ! ینی تبدیل می‌شدیم به خدا ! از اون جایی که موجود هستیم ، پس محدود هستیم و نمی‌تونیم نامحدود بشیم . فقد به نامحدود شدن ، میتونیم یذره نزدیک بشیم ! باید به اجبار ، جهان و ابعادش ، به چیزی ختم بشن که فراتر از کل جهان هست و جهان به اون وابستس. ینی وجودی خارج از ابعاد جهان که بخاطر خارج از ابعاد بودنش ، اگر مکان و زمانی وجود نداشته باشه ، باز هم موجودیت داره .

🌹🌹🌹🌹🌹

و با این فرض که هستی ، فراتر از جهان هست ، پس میتونیم بگیم که یه زمانی (به اجبار از کلمه زمان استفاده میکنم ) ، جهان نبود ولی هستی موجودیت داشت . پس مکانی وجود نداشت که بشه اشغالش کرد . هیچ بعدی هم نبود که چیزی بخواد اون بعد رو اشغال کنه ! پس چیزی نبود که بخواد در مرحله بعد، پر بشه ! و از اون جایی که موجودات و در واقع همون جهان ، بخاطر خالقشون به وجود اومدن ، پس نمی‌تونیم بگیم که موجودات جزئی از خالق هستن و تناقض پیش میاد . چطور ممکنه یه برهه ای ، بعدی نباشه و خدا قابلیت اشغال شدن نداشته باشه ولی بعد از به وجود اومدن مخلوقات ، خالق قابلیت اشغال شدن پیدا کنه ؟ چه طور ممکنه که خدا هم اشغال بشه هم اشغال نشه ؟ اگر این طور فرض کنیم که موجودات، هستی خدارو اشغال کردن ، پس وقتی که موجوداتی نبودن ، خدا باید قابلیت اشغال شدن میداشت!! در صورتی که چیزی اشغال میشه که داخل بعدی قرار گرفته باشه که اون بعد ، نیازمند علت هست .

🌹🌹🌹🌹

خب بچه ها فهمیدین چی گفتم ؟

اگه اول خدا باشه و بعد موجودات ، پس وقتی که خدا بود و موجودی نبود ، بعدی وجود نداشت . چون وجود بعد ، نشان دهنده وجود جهانه و وقتی که فقد خدا باشه و چیز دیگه ای نباشه ، پس بعدی هم نباید باشه .

حالا بریم سوال اصلی رو مطرح کنیم : آیا موجودات ، خدارو اشغال کردن و موجودات ، جزئی از خدا هستن ؟

جواب :

موجودات نیازمند به علتی هستن که موجود نامیده نشه و در واقع علت به وجود اومدن موجودات باشه و وجودی باشه که بودنش ، واجب باشه برای وجود داشتن موجودات عالم . پس به به اجبار ، هستی موجودات ، وابسته به هستی خداست و میشه نتیجه گرفت که یه برهه ای ، خدا بود ولی موجودی نبود ! اگه موجودی نباشه ، پس بعدی هم نیست که خدا بخواد بخاطر وجود اون ابعاد ، قابلیت اشغال شدن پیدا کنه . پس خدا به هیچ وجه قابل اشغال شدن نبود . ولی بعد از وجود مخلوقات چی ؟ میتونیم بگیم که بعد از مخلوقات ، خدا شروع به اشغال شدن کرد ،چون موجودات ، خارج از وجود خدا نیستن ؟ نه نمیشه گفت ! چون خدا اگه میخواست قابلیت اشغال شدن داشته باشه ، قبل از وجود مخلوقات هم ، این قابلیت رو داشت ! ولی از اونجایی که مخلوقی قبل از خدا نبوده ، پس خدا نمیتونسته قابلیت اشغال شدن داشته باشه . درضمن اگر اینطور فرض کنیم که قبل و بعد از مخلوقات ، خدا کلن قابلیت اشغال شدن داشته و داره و خواهد داشت ، در اون صورت ، اون چیز ، خدا نخواهد بود ! چون وابسته به بعدی هست که باعث شده که قابلیت اشغال شدن پیدا کنه .

جدا از این حرفا ، اگر جهان جزئی از خدا بود ، پس هستی خدا ، با گسترش جهان ، افزایش پیدا میکرد . در صورتی که تغییر و تحول ، نباید توی خدا رخ بده وگرنه اسمش خالق موجودات نیست !

و البته ، اگر خدا جزئی از جهان بود ، در واقع ، بخاطر خدا بودنش ، به موجودات وابسته نبود ، ولی بخاطر قسمت های مربوط به جهان بودنش ، به وجود خالق نیاز داشت ! چون مثلا سنگ و چوب و انرژی های موجود ، به خالق نیاز دارن . آیا ممکنه که خدا ، هم نیاز به خالق نداشته باشه و هم نیاز به خالق داشته باشه ؟ نچ ! نمیشه ! پس این حالت نمیشه اتفاق بیفته !

Mr.M

جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱ 22:37

میخواستم ناقل های عصبی درگیر شده در وسواس رو پیدا کنم . رفتم همینو از اینترنت سرچ کردم . همه سایت هارو داشتم می‌گشتم که به پاسخ کاملتری برسم . چون مردم به کلی گویی قانعن و برای همین ، توی سایت ها به نوروترانسمیترهای دوپامین و سروتونین کفایت کردن . توی یه سایت دیگه ای ، اسم گلوتامات و اکسی توسین رو هم دیدم . البته هنوز نمی‌دونم چرا به اکسی توسین ، نوروترانسمیتر میگن . مگه هورمون نیست آخه ؟!!! نوروترانسمیتر با ناقل عصبی متفاوته ؟ در واقع آیا ناقل عصبی ، زیر مجموعه ای از نوروترانسمیتر هاست ؟ ولش کن ! بعدن پیگیری میکنم . الان میخواستم اینو بگم که توی یکی از سایت ها ، درمورد بیماری های مختلف مغزی حرف زده بود و اسم یکی از بیماری ها ، سندروم صدای گربه بود . بخاطر مشکلات کروموزومی ، حنجره این گروه از بیمارا ، درست شکل نمیگیره و موقع گریه نوزاد ، صدایی شبیه صدای گربه شکل میگیره . البته مشکل فقد مشکل حنجره نیست ! این بیمارا بخاطر مشکل کروموزومی ای که دارن ، دچار عقب موندگی شدید مغزی هستن ولی صداشون با گفتار درمانی یکم بهتر میشه .

اسم این بیماری رو سرچ کردم و توی قسمت ایمیج ، عکس های مختلف این بیماری اومد . روی یکیشون زدم و توی عکس های پیشنهادی ای که زیر اون عکس بود ، به یه سندروم خیلی عجیب دیگه هم رسیدم و با سرچ اون سندروم ، دوباره با یه سندروم عجیب و نادر دیگه مواجه شدم.

اسم اولی ، سندروم پاتاو (patau syndrome) هست که تریزومی 13 هم شناخته میشه . ینی سه تا کروزموم 13 دارن . اون چیزی که از عکس ها مشخص بود ، این بود که بخاطر وضعیت خیلی وخیم و بدنی که ناقص تشکیل شده و بهتره توصیفش نکنم ، اکثرا سریع بمیرن بعد از تولد . شایدم بعضیاشون مرده به دنیا بیان . مشخصه که پیش پا افتاده ترین مشکل این افراد ، مشکلیه که افراد سندروم داون دارن! ینی اگه دلتون برای این افراد میسوزه ، بهتره یه نگاهم به مبتلاهای این بیماری فاجعه بار بندازین 🤦. خیلی دلم سوخت براشون . همش داشتم فکر میکردم که ینی چه حکمتی پشت این اتفاقات عجیبه ؟ اگه قراره یه اتفاق خوب ، جایگزین این اتفاق بد بیفته ، اون اتفاق چی می‌تونه باشه ؟ اصلا چه رخدادی می‌تونه این فاجعه رو جبران کنه ؟

بیماری بعدی ، سندروم ادوارد هست که تریزومی 18 هم بهش گفته میشه . ینی از کروموزوم 18 ، سه تا دارن . این بیماری هم خیلی فجیعه و اون جوری که دیدم ، باعث کج بودن و شکل و فرم عجیب دست و پاشون شده . البته فقد روی دست و پا تاثیر نداره . روی کل وجودشون تأثیر منفی می‌ذاره . البته اگه شانس زنده موندن داشته باشن که البته این شانس ، بدترین نوع بدشانسیه و همون بهتر که با این وضع ، بزرگ نشن . چون هرچقدر هم کند ذهن باشن ، بازم فجیع بودن این وضعیت رو درک خواهند کرد .

Mr.M

جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱ 20:6

نميدونيد وقتي يكی داره بهتون ارزش ميده

و باهاتون مهربونه

و شما هی بهش تيكه ميندازين

و فکر میکنید تو کَفتونه

چقدر شبيه كفتار ميشين ...!

+ اینو از پیج دلارام خانوم کش رفتم . خیلی جمله زیبایی بود و متاسفانه منِ احمق ، بیشتر از فهم و شعور دیگران ، بهشون بها میدم . البته خیلی وقتا جلوی خودمو میگیرم ، مثل جلوی فامیل که سعی میکنم خیلی محلشون ندارم . چون نه اونا از من خوششون میاد و نه من از اونا . اونا فقد وقتی ازت خوششون میاد که بردشون باشی و هرچی گفتن تایید کنی و انجام بدی . اون موقعه که میشی آدمْ خوبه !

به دوستای دانشگاهی هم نمیشه مهربونی کرد چون فک میکنن که میخوای بگیری خفتشون کنی ! البته دخترارو میگم . واقعیتش خیلی برای دخترا غیر عادیه که پسرا بخوان باهاشون درست برخورد کنن و شخصیت داشته باشن و آخرش به خونه خالی نرسن. البته شاید بخاطر دولتی بودن دانشگاه باشه ، که دختراش انقد عجیبن . آخه سلیته بودن هم حدی داره! 😅

Mr.M

جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱ 13:25

نتیجه یه تست روانشناسیو می‌خوام بذارم . چند تا عکس بود . یکیشو که جذاب بود ، گفت انتخاب کن . بعدش شخصیتت رو می‌گفت . من نگاه که کردم ، متوجه شدم که بیشترین انطباق رو با اون عکسی که انتخاب کردم دارم . در واقع نتیجه های همه عکسارو خوندم و دیدم که اون گزینه ای رو انتخاب کردم که خیلی شبیه منه و از همه خیلی نزدیک تره به من :

اگر چیزی شما را نیمه شب بیدار نگه می‌دارد، آن شهود شماست. با اینکه به دنبال پیدا کردن راه حلی برای مشکلات خود هستید، اما این خودتان هستید که به نوعی باعث به وجود آمدن مشکلات در زندگی خود می‌شوید و علاوه بر این، در هر اتفاقی به دنبال قلب خود می‌روید و در نهایت هم بهترین راه را برای مشکلاتتان پیدا می‌کنید.

شما دارای حس ششم هستید که به شما امکان می‌دهد از تاریک‌ترین موقعیت‌ها، راه حل پیدا کنید. پس، از این توانایی خود بهترین استفاده را داشته باشید، چراکه همیشه شما را در مسیر درست قرار می‌دهد.

Mr.M

پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۱ 1:23

سلام بچه ها . جان سخت رو بروز کردم . اگه حال داشتین یه سر بزنید . حال نداشتینم مهم نیست ! من ازتون توقعی جز معمولی بودن ندارم :) . منظورمو متوجه نشدین 😅. معمولی بودن از نظر من ، انسانیت داشتن و ناراحت نکردن دیگران ، برای خوشحال کردن یا خوشحال موندن خودمونه . همین که بد نباشیم هم خوبه ! نمی‌خواد برجسته بازی در بیاریم :) . فقد آدم باشیم . سخت نیست و به جانِ سختی احتیاج نداره ⁦(⁠╯⁠︵⁠╰⁠,⁠)⁩ .

die-hard.blogfa.com

Mr.M

چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱ 20:10

عجیبه .

توی آهنگ گوش دادن اصلا تعادل و ثبات ندارم . یکی غمگین یکی شاد . یکی رپ یکی پاپ ! یهو از خارجی میپرم ایرانی و برعکس . البته خیالبافی ها این موضوع رو توجیه میکنن. چون توی فاز خیالبافی همش تغییر حالت میدم و به این موضوع ،عادت دارم .

بچه ها چند تا عکس خوشگل گیر آوردم . عکس تتو روی دست هستن ولی من هیچ وقت تتو نمیکنم . نقاشیشو اگه بتونم روی دست بکشم خوب میشه . نقاشی ای بجای تتو که دیر پاک بشه .

یه عکس ساختار نقطه_خط سروتونین با طرح و ایده باحال سیاره و ستاره .

یه عکس مغز و قلبی که باهم ارتباط دارن هم پیدا کردم که خیلی قشنگه.

البته اندازشون کوچولوعه! ضایع نیستن .

تف توی ساعت مطالعه . کارم یکم پیچ خورده . امشب اگه بخیر بگذره و درست بخونم ، فردا بیشتر از 4 ساعت شاید نشه خوند . چون دندون پزشکی ای که نرفته بودم ، افتاده فردا .

جمعه باید جبران شه این گند کاری ها . ینی زیاد تر بخونم .

Mr.M

سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۱ 12:45

سلام بچه ها .

هفته قبل میانگین ، دو ساعت خوندم ولی توی وبلاگ جان سخت ، ثبت نکردم .هم بخاطر تنبلی و هم بخاطر خستگی جسمی و ذهنی . جسمم بخاطر رفت و آمد زیاد و ذهنم بخاطر دو ساعت مطالعه بعد از خونه اومدن . درضمن وقتی بری بیرون ، کلن بیشتر فکر می‌کنی به واقعیت . واقعیت ینی نحوه ارتباطت با آدما و استادا و گوش گوش کردن به حرف اونا توی کلاس و چیزای دیگه .این موضوعات ، زودتر از خیالبافی ، آدمو خسته میکنن ولی وقتی خسته بشی ، افسرده نمیشی . برخلاف خیالبافی که وقتی خسته میشی ، افسرده هم میشی .

این هفته قرار گذاشتم که سه ساعت به طور میانگین بخونم . البته قبلا بنا بر این بود که توی هر روز ، سه ساعت بخونم ولی دیدم که شدنی نیست . بنابراین کردمش به طور میانگین سه ساعت ! ینی ممکنه یه روزی کمتر از سه ساعت بخونم ولی میانگین مطالعه هفتگیم ، سه ساعت بشه .

با ناباوری فراوان ، باید بگم که هر هفته من ساعت مطالعمو میبرم بالاتر . مثلا هفته بعد ، احتمالا چهار ساعت به طور میانگین بخونم که خیلی سخت میشه اگه کلاس های دانشگاه برگزار بشن و بخاطر عید ، تعطیل نکنن. حداقل شنبه هفته بعد رو مطمئنم که باید برم ! چون استاد بهداشت پرتوها ، همون استاد شیمی عمومیه که افتاده بودم و خیلی سخت گیره ! از طرفی ، وقتی کلاسی برگزار میشه ، حتما باید برم چون وقتی عقب بمونم ، باید جزوه یکی دیگرو بگیرم که ممکنه خوب نفهممش !

الآنم توی راه دانشگاهم . وقتی میرسم ، کلاس شروع شده و باید ناهارو بذارم توی کیفم و بعد کلاس بخورمش .

از طرفی تا پنج، کلاس دارم . ینی چهار و نیم اینطورا تعطیل میشیم و تا برسم خونه ، ساعت هفت و ربع بعد از ظهره . اون موقع خیلی خسته شدم و باید از ساعت حدود ده شب شروع کنم به خوندن تا ساعت دوازده شب . اونم با وجود خستگی راه و خستگی بعد از خوردن شام 😅.

عیب نداره. راهی جز این ، برای رسیدن به حدیث خویش نیست ! تحملش میکنم و همین روند رو ادامه میدم و حتی ساعت مطالعه رو بیشتر خواهم کرد و بیشتر سختی خواهم کشید .

مطمئنا خدا هم کمک می‌کنه . در واقع ، همین الآنم در حال کمک کردنه . وگرنه برمیگشتم خونه و قید دانشگاه رو میزدم ! چون خیلی خسته ام .

کم کم باید ادامه مسیر رو برم . پس فلن خدانگهدار .❤️

Mr.M

یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۱ 1:8

امروز ، در واقع روزی که قبل از ساعت دوازده شب گذشت ، یکی از سخت ترین روز هایی بود که تا حالا گذرونده بودم . البته از لحاظ فیزیکی و خستگی ذهنی ناشی از مشغله و تحرک . بچه ها ! من از لفظ «دیروز» استفاده میکنم برای حرفام . منظور از دیروز ، روز قبل از ساعت دوازده امشب هست ! دیروز ، ساعت شیش و خرده ای صبح از جام بلند شدم . تا هفت صبح همه کارارو کردم و هفت و خرده ای ، از خونه زدم بیرون . الان که فکر میکنم ، یادم میاد که ساعت چند بود ! ساعت ۷:۲۵ یادمه از در حیاط اومدم بیرون و وارد کوچه شدم . ساعت ۱۰:۰۲ یا ۱۰:۰۳ ، رسیدم به کلاس . هنوز استاد سخت گیرش ، وارد کلاس نشده بود . فک کنم ۱۰:۱۵ استادش اومد . تا ۱۱:۴۵ کلاسو نگه داشت و بعدش تعطیل کرد . طبق روال عادی ، نزدیک ۱۲:۱۰ ، ناهار رو آوردن توی سلف و بعدش هم پخش کردن . توی این مدتی که دانشگاه بودم ، با آرمین بودیم کلن . ناهارم توی یه میز بودیم . اون جا گرفت و منم کیفمو دادم بهش و اونم کارت دانشجوییشو داد بهم که غذای اونم بگیرم 😑. ناهار ، قیمه بود . بعد ناهار ، رفتیم سالن آمفی تئاتر که بین سلف دخترانه و پسرانه بود . البته چیزی به اسم سلف دختر و پسری که جداگانه باشه ، نداریم . خیلی وقته که ترکیبی شده . شایدم از اول همینجوری بود ولی بعد از ماجرای خانم امینی (حتی بهتره بگیم شهید امینی ! ☹️) ، این موضوع ترکیبی شدن ، جدی تر شد . خدارو شکر ، دانشگاه هم مسخره بازی در نمیاره . خلاصه رفتیم توی اون سالن آمفی تئاتر که یه سریای دیگه هم بودن . دانشجو ها منتظر بودن تا کلاسشون شروع شه. رفت و آمد، زیاد بود . ولی هرج و مرج هم بود . چون کلاس میخواست ساعت ۱۳ شروع شه ولی اون موقع ، یادمه حدود ۱۲:۳۰ بود . آرمین رفت تکالیف استاتیک رو بنویسه . من توی اینستا بودم . یهو کرمش گرفت که بره دایرکت هامو ببینه . میخواست این که پیام های ده سال پیشش رو سین نکردم رو بهم یادآوری کنه و بگه که خیلی ک... کشی! 😂 اون وسط چشمش به یه سریای دیگه هم افتاد و فضولی کرد و آخر سر چشمش به نون خامه ای هم افتاد . گیر داد برو دایرکت . خودم بهتر از خودش میدونستم که چیزی توی دلش نیست و فقد میخواد اعتماد کردن توی دوستیمون رو بهم یادآوری کنه . ولی من اول رفتم دایرکتش که ببینم چیا گفتیم . اگر حرفای خصوصی زدیم ، نشونش ندم ! چیز خاصی ندیدم . نشونش دادم و همینجوری رندوم رفت بالا . یهو رسید به یه جایی که عاطفی و احساسی حرف زدم و اصلا به رفتار و طرز حرف زدنم توی دانشگاه نمیخورد!!! اصلن نمی‌خورد !!!! ینی شما اگه منو از نزدیک ببینید ، کرک و پرتون می‌ریزه از این حجم از اختلاف . البته اگر یکم دقت کنید ، ممکنه ، مهربون بودنم رو متوجه بشید ولی باید دقت کنید ! 😅 در ظاهر ، خیلی سرد و بی روحم . ولی کسی رو تا حالا ندیدم که زندگیمو دو دستی بهش تقدیم کنم و قبل از تقدیم کردن ، انقدر پیشرفت کنم که تقدیم کردن خودم به اون شخص ، از نظر دیگران ، کار احمقانه ای بنظر بیاد ! آرمین اون پیامای احساسی با ایموجی های ☺️😢🥺🙃😘 رو یه لحظه دید ولی سریع ازش گرفتم . بعدش خودشو کشت که کاریت ندارم . به جون مادرم به کسی نمیگم و این حرفا ! بعدش شروع کرد به سخنرانی که دوستا کلن این حرفارو بهم میزنن و مشورت میگیرن و نظر همدیگه رو میپرسن و شیرینی دوستی و رفاقت به این چیزاس و این چرت و پرتا ! 🤣 منم طوری حرف زدم که انگار گفته باشم : تموم شد ؟ خیلی تاثیرگذار بود !! 😂 اونم بهش برخورد . البته وانمود بود بیشترش . ولی وقتی ساعت پنج دقیقه به یک بود ، گفت باید برم سر کلاس . الان شروع میشه ! و سریع همه چیش رو جمع کرد و رفت . منم جدی نگرفتمش . یکم که گذشت ، دیدم بیرون ، توی محوطه کنار در ورودی به راهرو نشسته . بقیه بچه ها هم هنوز نرفته بودن کلاس . استاد نیومده بود . من میخواستم برم IT که سامانه دانشگاهیمو درست کنه . رفتم که وارد راهرو بشم ، رفتم پیش جناب فوضول خان و گفتم چرا نمیری سر کلاس ؟ بیکاری مگه ؟ 😂 گفت بقیه هم نرفتن . زوده هنوز . من گفتم باشه پس من رفتم سامانه رو درست کنم . رفتم پیش یارو . بعد یه مدت ، آرمین زنگ زد گفت کجایی ؟ گفتم آی تیم! اونم اومد . بعدش که یارو کارارو کرد ، بزور ورم داشت کشوند توی سالن مطالعه . اونجا کلن سگ پر نمیزنه ! گفت می‌خوام منم یه چیزی نشونت بدم ! یه چیزی که خودش نبود رو نشون داد و بخاطر قسمت های سانسوری نمیتونم بهتون بگم 🤦😂. گفت حالا تو ام نشون بده مکالمه رو . الان کلاسم شروع میشه ! بهش گفتم دهنمو گ..... ! بذار بیارم ببین ! سرویس کردی مارو . نشونش دادم و دید و با لبخندی که حالت خنده داشت ، آخی کنان به بحث. خاتمه داد ! بعد گفت دیدی چیزی نشد ؟ دیدی اتفاقی نیفتاد ؟ گفتم خب آخه چه کرمی بود که حتما ببینی؟ 😕😕 میخواست دانشگاه نگه داره منو . گفت بیا سر کلاس ما ! گفتم باید برم دکتر ! تو کتش نمی‌رفت! بهش گفتم فردا دوباره میام دانشگاه . جون هرکی دوس داری ولم کن کار دارم 😂😂🤦🤦. گفت چه دکتری میخوای بری ؟ نگفتم روانپزشک . گفتم دکتر گوارش ! گفت ینی معدت طوری شده ؟ گفتم آره دیگه . حالا بعدن بهت میگم ماجرارو اگه بچه خوبی باشی ! 🤣 گیر داد که حتما باید ماجرا رو بگم ! گفتم توی تلگرام میگم . الان نمیشه . پیچوندمش و از دانشگاه زدم بیرون . یادمه وقتی بیرون دانشگاه بودم ، ساعت ۱۳:۳۰ بود . ساعت ۱۶ بود تقریبا که رسیدم مطب دکتر . ساعت ۱۸ نوبتم شد ! چون بین مریض بودم و بیرون نوبت میخواستم برم داخل . به دکتره کل ماجرای این یک ماه رو گفتم و اونم ویاس رو کرد ۵۰ میلی . ینی ۲۰ میلی بیشتر . بقیه دارو ها هم همونطوری. بهش گفتم لااقل یه چیز دیگه رو کم میکردی ! گفت با من چونه نزن . نمیشه ! 😕🤦😂 ساعت ۱۸:۲۰ اینطورا بود که بیرون بودم و داشتم میرفتم سمت اتوبوس . ۱۹:۲۰ اینطورا خونه بودم . نتونستم همون لحظه بخونم ! خیلی خسته بودم و دراز کشیدم و عین جنازه بودم! مامانم شام آورد ولی حتی انرژی شام خوردن نداشتم ! بزور رفتم سمت شام . خوردم . گشنمم بود اتفاقا . ولی انرژی نداشتم که غذا بخورم . بعد از غذا ، ساعت حدود ۲۱:۰۰ بود که دراز کشیدم و بین خواب و بیداری بودم . انگار یکمم با گوشی ور رفتم ولی نمی‌دونم چطور گذشت ! نزدیکای ده شب بود که گفتم باید حتما دو ساعت رو بخونم . سه ساعت که نشد ! ولی تونستم دو ساعت رو بخونم . دو ساعت رو از کتابی غیر درسی خوندم . کتاب باشگاه پنج صبحی ها . داستانش خیلی قشنگه . توصیه میکنم شمام بخونید .

فردا به این آرمین چی بگم ؟ آدم ظاهر بینیه! اگه بگم پیش روانپزشک بودم ، ممکنه کرک و پرش بریزه و به چشم یه آدم دیگه بهم نگاه کنه . مثل دفعه قبلی که درمورد روانپزشک و کم کردن دارو ها باهاش حرف زدم . بهش گفته بودم که کم کم داره دارو هارو قطع می‌کنه ! البته به دروغ ! 🤣 ولی باز هم متعجب شد از این که دارو های روانپزشکی میخورم !

اکثر مردم ما توی فقر فرهنگی به سر میبرن! آخه چه ایرادی داره خوردن یه مشت دارویی که یکی از مهم ترین اهداف ساختش ، بی خطر بودن و یا کم خطر بودنشه و راحت میشه با تعداد نه چندان کم هم مصرفش کرد ؟! در ثانی ! تو چی میدونی از من ؟ خانوادم منو نمیشناسن! اون وقت تو انقد راحت منتظری که بهانه گیر بیاری و قضاوت کنی که لابد دیوونه شدم ؟

ولش کن !

فردا بهش میگم .

اون به کسی نمیگه . ولی ممکنه فک کنه دیوونه شدم .

بهش میگم . هرچی میخواد فک کنه !

اصلن بره به همه بگه ! مگه کار بدی دارم میکنم ؟

اگه کسی به این راحتی میخواد فکر کنه که دیوونه شدم ، خب فکر کنه !

به همین راحتی !

و تمام !

Mr.M

شنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۱ 15:18

سلام دوستان . از سایت esanj.ir خواستم یه تستی بدم . یدونش خیلی باحال بود و کامل . ینی قشنگ مو به تنت سیخ میکرد وقتی نتیجه تست رو میدیدی . منظورم اینه که نتیجش خیلی دقیق بود . ولی مشکلی که داشت این بود که نتیجه دقیق ، فقد با خرید تست داده میشد ! نتیجه معمولی هم خیلی کلی بود و اطلاعات نمی‌داد . خلاصه رفتم خریدمش 🤦. سی و نه تومن شد . بعد از این که آزمونش رو دادم ، متوجه شدم که فقد یه بار میتونم آزمون رو بدم و اگه بخوام دوباره شرکت کنم و جواب دقیق جدید بگیرم ، باید ۳۹ تومن بدم 😂. سایت کلاه بردار 🤦.

ولی خوبیش به این بود که نتیجه توی سایتش سیو میشد . ولی اسکرین شات هم گرفتم و نزدیک سی تا اسکرین شات شد .

بچه ها خیلی سخت بود جمع کردن این متن . بخاطر نوع فونت و عکس بودن درصد ها و ....

مجبور شدم کل عدد هارو ، دوباره بنویسم .

خلاصه قدر بدونید 😂.

گزارش دقیق رو نمیدم که کلافه نشید اگر این پست رو میخونید . ولی عدد هارو میدم :

جست و جو گری : 68/5%

اجتماعی: 54%

قراردادی : 52/7%

هنری : 47/7%

متهور : 47/1%

واقع گرا : 36%

برای قسمت جست و جو گری :

پژوهش : 78%

علوم پزشکی : 75/7%

علوم : 74%

ریاضی : 60%

برای قسمت اجتماعی :

مشاوره و یاری : 73/6%

علوم اجتماعی : 70%

منابع انسانی : 50%

آموزش و تدریس : 47/8%

مذهب : 47/1%

خدمات مربوط به امر سلامت : 40%

برای قراردادی :

امور مالی و سرمایه گذاری : 60%

اداره دفتر : 55%

سیستم های اطلاع و برنامه ریزی : 55%

حسابداری و مالیات : 38%

برای قسمت هنری :

نویسندگی : 60%

هنر اجرایی : 46%

هنر آشپزی : 46%

هنر بصری : 37/5%

برای متهور :

مدیریت : 70%

کار آفرینی : 58%

بازاریابی : 50%

فروشندگی : 35%

سیاست و سخنرانی در جمع : 34/4%

قانون : 15/7% (😂)

واقع گرا :

مکانیک و سازه : 45/6%

ورزشکاری : 41/1%

خدمات حفاظتی : 38%

طبیعت و گردشگری : 32%

سخت افزار و الکترونیک : 30%

نظامی گری : 20% (😂)

بالاترین درصد ها از بین زیر واحد های 6 حوزه ای که بررسی شده :

پژوهش : 78%

پژوهشگر علوم مدیر پژوهش و توسعه جامعه شناس مدرس علوم محض جغرافی دان پژوهشگر حقوق پژوهشگر پزشکی پژوهشگر موزه مورخ انسان شناس استاد دانشگاه زبان شناس پژوهشگر دارویی شجره شناس گیاه شناس دستیار پژوهش پژوهشگر نرم افزار و سیستم

علوم پزشکی : 76%

پزشک عمومی

پزشک متخصص

چشم پزشک

دندان پزشک

ارتودنتیست

روان پزشک

داروساز

جراح عمومی

جراح متخصص

دامپزشک

پژوهشگر پزشکی

فیزیولوژیست

رادیولوژیست

پزشک مراقبت های اولیه

بینایی سنج

شنوایی سنج

متخصص تغذیه

متخصص پزشکی قانونی

پزشک خانواده

مسئول فنی داروخانه

متخصص طب ورزشی

پیراپزشک

پزشک اورژانس

متخصص طب کل نگر

مشاور بهداشت خانواده

زیست شناس

علوم : 74%

شیمی دان فیزیک دان زیست شناس ستاره شناس کیهان شناس پزشک جراح داروساز دامپزشک دندان پزشک چشم پزشک متخصص ژنتیک پاتوبیولوژیست میکروبیولوژیست گیاه شناس معلم علوم زمین شناس جانور شناس بیولوژیست دریایی باستان شناس دیرینه شناس پژوهشگر روانشناس جامعه شناس انسان شناس زبان شناس اقتصاددان مورخ فیلسوف استاد دانشگاه مدیر دانشگاه مفسر مترجم ریاضی دان جغرافی دان نظریه پرداز مهندس هسته ای

مشاوره و یاری : 74%

روان درمانگر

مشاور

روانشناس بالینی

روانشناس صنعتی- سازمانی

روانشناس خانواده

زوج درمانگر

روانشناس کودک

مشاور تحصیلی

مشاور شغلی

هنر درمانگر

گفتار درمانگر

کار درمانگر

مددکار اجتماعی

مشاور بهزیستی کودک

مدیر خدمات اجتماعی

سرپرست خانه سالمندان

پرستار سالمند

پرستار کودک

مشاور توانبخشی

کارمند بهزیستی

کارمند آسایشگاه

مدیر آسایشگاه

روانشناس کودکان استثنایی

معلم کودکان استثنایی

درمانگر اعتیاد

فعال امور عام المنفعه

مشاور مدرسه

معلم ابتدایی

سازنده نرم افزار آموزشی

مربی مهدکودک

علوم اجتماعی : 70%

(هیچی نگفته . پیشنهادی نداده .شاید ایراد از سایته .)

مقیاس های سبک فردی :

سبک کاری : 42%

محیط یادگیری : 59%

سبک رهبری : 64%

ریسک پذیری : 42%

جهت گیری گروهی : 42%

مقیاس های سبک فردی چون یکم تیترشون مبهم بیان شده ، توضیحشون رو هم میذارم :

سبک کاری : 42%

شما نمره 42.4 را در این مقیاس کسب کرده اید، که به قطب «داده ها» نزدیک تر است. این نمره، نمایانگر این است که شما به جای کار کردن با افراد، کار کردن با داده ها، ایده ها یا اشیا را ترجیح می دهید. به نظر می رسد که شما، فردی درون گرا و نسبتاً ساکت هستید.
برخی رشته های تحصیلی که مناسب شما هستند، عبارتند از:

علوم فیزیک،علوم زیستی،ریاضیات،فنی و مهندسی،علوم اطلاعات،حسابداری

محیط یادگیری : 59%

شما نمره 59.3 را در این مقیاس کسب کرده اید، که نمره بالایی در قطب آکادمیک محسوب می شود. این نمره، نشان دهنده این است که شما به جای فعالیت های اداری، تکنیکی و بدنی، فعالیت هایی را ترجیح می دهید که فرهنگی-کلامی و تحقیقی-آموزشی باشند. همچنین شما، احتمالاً به مباحثی که هنری باشند نیز علاقمندید. برای یادگیری، ترجیح می دهید که در محیط های آکادمیک بوده و از طریق کتاب ها و سخنرانی ها مطالب را فرا بگیرید. شما از آن دسته افرادی هستید که علاقه ی زیادی به کسب دانش داشته و سال های زیادی را صرف تحصیل می کنند.
برخی رشته های تحصیلی که مناسب شما هستند، عبارتند از:

زبان،ادبیات،تاریخ،روزنامه نگاری،علوم اجتماعی،شیمی،علوم فیزیک

سبک رهبری : 64%

شما نمره 63.8 را در این مقیاس کسب کرده اید، که به قطب «هدایت کردن» نزدیک تر است. این نمره، بیانگر این است که شما در قبول هدایت و رهبری دیگران و برانگیختن آنها، احساس راحتی کرده و تمایل به ابراز علنی خود و بدست گرفتن ابتکار عمل در محیط های سازمانی دارید. احتمالاً شما جزء آن دسته از افرادی هستید که هنگام انجام رای گیری تمایل دارند که رای گیری به صورت علنی انجام گیرد.
به طور کلی، می توان گفت مشاغل و فعالیت هایی برای شما مناسب است که در حیطه های سازمانی و بین فردی بوده و در آنها، نقش سرپرست، مدیر و یا رئیس مجموعه را ایفا کنید.

ریسک پذیری : 42%

شما نمره 42 را در این مقیاس کسب کرده اید، که به قطب «ایمن» نزدیک تر است. این نمره، نشان می دهد که شما اصولاً فرد بی پروا و جسوری نیستید و تمایل چندانی برای مخاطره جویی و اقدامات پر ریسک ندارید. شما ترجیح می دهید به فعالیت های آرامی مشغول شوید که حاشیه امن شما را تامین کرده و شما را از تلاطم تصمیم های بزرگ حفظ کند.

جهت گیری گروهی : 42%

شما نمره 57.3 را در این مقیاس کسب کرده اید، که به قطب «گروهی» نزدیک تر است. این نمره، نشان دهنده این است که شما از کار کردن با دیگران و همکاری با سایرین، در جهت رسیدن به اهداف گروهی، لذت می برید. شما اغلب ترجیح می دهید که مسائلتان را با کمک و مشورت دیگران، حل و فصل نمایید. بنابراین بهتر است در مشاغلی فعالیت کنید که این نیاز شما را برآورده کنند.

Mr.M

چهارشنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ 21:43

دهن هرچی تست روانشناسیه سرویس ! یه تستی دادم که از طریقه نشستن ، رفتارت و افکارت رو توضیح میداد . شیش مدل نشستن رو گذاشته بود انگار . من یکیشو که بیشتر وقتا اون مدلی میشینم انتخاب کردم . من معمولا پامو میندازم روی اون یکی پام . ینی پای راستمو ، کامل میندازم روی پای چپم . ینی رون پای راست ، کامل میاد روی رون پای چپ . شایدم گره خوردنم کمتر بشه و پای راستمو یکم به زانوم نزدیک تر کنم که بندازم روی زانوم . همه تعبیرهای عکس هارو خوندم . فقد یکیشون خیلی به شخصیتم نزدیک بود که تعبیر همین عکسی که انتخاب کردم بود. روی خیال‌پردازی تاکید زیادی کرده . درست مثل خود واقعیم :

ویژگی های کلیدی: هنری، خلاق، تخیلی، رویاپرداز، تدافعی یا بسته.

اهل هنر هستی؟ آیا تمایل زیادی به رویاپردازی با چشمان باز دارید؟ شما باید عادت به نشستن با پاهای روی هم داشته باشید. مطالعات نشان داده است که اگر فردی هستید که با پاهای ضربدری می‌نشینید، اغلب با ایده‌های خلاقانه همراه است. شما دارای تفکر بسیار تخیلی هستید. شما کاملاً رویاپرداز هستید. وقتی در جمعی از افراد نشسته اید، می توانید در رشته افکار خود گم شوید. شما معمولا شخصیت بزرگی دارید.

با این حال، در یک نکته منفی، نشستن با پاهای ضربدری نیز به عنوان یک نگرش دفاعی یا بسته به نظر می رسد. ممکن است از شما محافظت شود و نخواهید یا نتوانید اجازه دهید کسی وارد زندگی شما شود. شما یا می ترسید یا ناامنی های خود را پنهان می کنید.

اگر به آرامی روی صندلی خود نشسته اید و پاهای خود را روی هم قرار داده اید و پای خود را در جهت طرف مقابل خود قرار داده اید، اعتماد به نفس دارید و از گفتگو لذت می برید.

در طول یک مکالمه، نشستن با پاهای روی هم بی‌علاقه به نظر می‌رسد، به خصوص اگر پای شما به سمت در باشد یا از شخصی که با او صحبت می‌کنید دور باشد. کارشناسان خاطرنشان کرده‌اند که در یک محیط کاری، فردی که با پای ضربدری می‌نشیند، در مقایسه با افرادی که با حرکات باز نشسته‌اند، به احتمال بیشتری ایده‌ها را رد می‌کند، کمتر صحبت می‌کند یا حتی بی‌توجه می‌شود. بدتر از آن، اگر دست‌هایتان را هم ضربدری کنید، نشانه‌ی واضحی از کناره‌گیری شما از مکالمه است.

Mr.M

چهارشنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ 1:7

این پیام من به یکی از دوستان مجازیه که اسمش پویاست. کتاب کیمیاگر رو اونم خونده و پرسید ازم که جان جهان چیه ؟ با این که برای خودمم مبهم بود ، ولی چیزی که فهمیده بودم رو بهش گفتم و بخاطر زحمت زیادی که برای نوشتنش کشیدم ، گفتم اینجام بذارم 😂 .

من فک میکردم منظورش به خداست ولی اشتباه میکردم . آخرای کتاب تازه فهمیدم اشتباه میکردم !
منظور به حقیقت جهانه . یعنی روح جهان .
همین الان دانشمندا ، ذرات رو طوری میبینن که انگار فهم و شعور دارن و برای یه هدفی برنامه دارن . ینی مثل همین سرب که توی کیمیاگر گفت . حدیث خویش داره . حدیث خویش رو می‌تونه کسی یا چیزی داشته باشه ، که فهم و شعور نداره و برنامه ای نداره برای ادامه راه و نمیدونه میخواد به کجا برسه ؟ پس سرب ، مثل هرچیز دیگه ای ، حتی الکترون ها ، فهم و شعور دارن . لازمه فهم و شعور داشتن ، داشتن روحه . می‌دونی چرا اینو میگم ؟ به خودمون دقت کن . با مغز فکر میکنیم . ولی توی مغز چه اتفاقی موجب فکر کردن میشه ؟ یه مشت مولکول ؟ اگه این طور در نظر بگیریم ، این سوال پیش میاد که اون یه مشت مولکول ، چطور باعث فکر کردن میشن و مجبور میشیم بازم دنبال علت بگردیم ! این علت ، نمیتونه مادی باشه و حالت ذره داشته باشه . چون اگه ذره باشه ، خودش نیازمند شعور داشتنه ! هیچ ذره ای نداریم که ذاتا شعور داشته باشه و در واقع ، علت همه شعور های عالم باشه ! حتی انرژی های دنیای ما هم نمیتونن منشأ شعور باشن. چون میتونیم این انرژی هارو از طریق حواس پنجگانه حس کنیم . مثلا گرما رو میتونیم با لمس و درد گرفتن دست که ناشی از گرما گرفتنش هست ، درک کنیم . یا میتونیم بخار آب رو ببینیم روی ظرفی که در حال غل غل کردنه . اون بخار آب رو چرا میبینیم ؟ چون مولکول های داخل ظرف ، خیلی گرما گرفتن و از بقیه مولکول های هوا ، انرژی جنبشی بیشتری دارن و قشنگ میتونیم غیر مستقیم ولی با حواس پنجگانه ، انرژی گرمایی رو حس کنیم .
انرژی های دنیای مادی رو میشه حس کرد ! بنابراین یه چیزی هستن که میتونیم حسشون کنیم ! در واقع چون وجود دارن ، میتونیم حسشون کنیم و وجود داشتن انرژی دنیای مادی ، نشون میده که باید توی یه مکانی وجود داشته باشه و اگر همزمان توی همه جا باشه ، دیگه انرژی مادی نیست ! بلاخره اگر یه چیزی وجود داشته باشه، توی یه مکان خاصی وجود داره . نمیشه که توی چند تا جا باشه ! ولی اگر انرژی های دنیای مادی ، از چیزی ساخته نشده بودن ، میتونستن همزمان توی چند جا باشن . ینی مکان مند نبودن . روح انسان یا روح هرچیز دیگه ای حتی یه الکترون سرگردان در عالم (!) ، به مکان وابسته نیستن . حتی به زمان هم وابسته نیستن. ینی بدون گذر زمان ، میتونن توی چند تا جا باشن.
👇👇👇👇👇
پس همه ذرات و انرژی های دنیایی ، فهم و شعور دارن و این فهم و شعور ، ذاتا از خودشون نیست . چون اگر از خودشون بود ، می‌تونستیم بگیم ، خود وجود فهم و شعور ، اون ذرات و یا انرژی ها هستن ! وقتی میگیم یه چیزی ذاتا فلان چیز رو داره ، در واقع داریم میگیم که صد در صد وجودش از اون چیز تشکیل شده ! خب حالا میتونی متصور بشی که یه انرژی دنیایی ، صد در صدش ، فهم و شعوره و از فهم و شعور تشکیل شده ؟ نه نمیتونیم ! پس منشأ فهم و شعور انرژی ها و ذرات ، روح اونهاست . و روح اون ها ذاتا شعور و اختیار داره و منشأ تصمیم گیریه .
وقتی میگیم که کیمیاگر به روح جهان پی برده بود ، ینی به یکی از مهم ترین سرمنشأ های علت ها پی برده بود .
وقتی میگیم یه نفر مرد ولی به جان جهان رسید ، ینی بعد از مرگ ، به روح جهان رسید . روح جهان ، ذاتا فهم و شعور داره (ینی خود فهم و شعوره . ذاتا دانایی و علم داره (ینی خود علمه ! و به همه علوم دسترسی داره) . وقتی میگیم خوشحال و شاده ینی عین خوشحالی و شادیه . در واقع ، صد در صدش از خوشحالی پر شده و جای خالی برای غم و اندوه نداره.
هدف انسان رسیدن به جان جهانه . که البته باید قبلش بهش پی ببریم که بخوایم بهش برسیم .
وقتی به جان جهان رسیدیم ، در واقع به خدا رسیدیم .
البته در حد خدا نمیشیم چون خدا خواسته که روح افرادی که خوب زندگی کردن ، ذاتا خوشحال و عالم و ... باشه .
من نمی‌دونم چه فرقی بین روح انسان با خود خدا وجود داره و باید تحقیق کنم . ولی منطقا نباید انسان ،تبدیل به خدا بشه ! چون اگه تبدیل به خدا بشه ، در واقع ، خدا دیگه تسلطی نمیتونه روی انسان داشته باشه . در صورتی که وقتی خدا یه چیزی خلق می‌کنه ، ینی یه سری آپشن ها داره که مخلوقش نداره ، چون اگر مخلوقش ویژگی های خالق رو داشت ، آفریده نمیشد و مثل خالقش ، همیشه موندگار بود .
این قسمت رو باید سوال کنم .

Mr.M

چهارشنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ 1:1

این هفته ، خیلی سخت گذشت ولی دووم آوردم . چهار روز اول هفته رو دانشگاه رفتم . هر کدوم ، پنج ساعت و بیست دقیقه توی مجموع مسیر رفت و برگشت بودم . پیاده رویش هم کم نبود . الان یکم بدنم درد می‌کنه . مثل کسی که بدن سازی رفته باشه و خودشو کشته باشه 😑. بماند کلاس هایی که داشتیم ! با این وجود ، روزی دو ساعت خوندم . حداقل تا الان . نتیجه مطالعه این سه هفته رو ، توی جان سخت خواهم گذاشت . تنبلی کردم و نذاشتم. جمعه میذارم. فردا هم شاید برم خرید کتاب انسان شناسی . در واقع همون اندیشه اسلامی ۲ . این ترم ، یه کتابی مخالف ادامه کتاب قبلی می‌خونیم . نمی‌دونم چرا . ولی انگار سخته و مسائل خدا شناسی وقتی سخت نباشن ، ینی عمیق یاد نداده و خودمونم که نمیریم عمیق بشیم ! ینی نمیریم مطالعه آزاد بکنیم . پس همین بهتر که خودش ، ذاتا سخته . ینی از همکلاسی ها گفت که اگه رفتم کتاب بخرم ، به اونم زنگ بزنم و اطلاع بدم که برا اونم بخرم . اون با یکی دیگه هماهنگ کرده که فلانی براش کتاب بخره ولی هنوز نخریده . اگه من بخوام برم بخرم ، من جایگزین اون فلانی میشم و جناب همکلاسی ، زنگ میزنه به اون شخص و میگه برام کتاب نخر چون خورشید تاریک میخواد بره برام بگیره .

ممکن هم هست که فردا برم پیش دکتر روانپزشک و در عوض پس فردا برم کتاب بگیرم . ولی در حال حاضر ، تصمیم دارم که روانپزشک رو بذارم برا پس فردا ‌‌.

هدف گذاری هفته بعد تا این ثانیه ، هر روز سه ساعته . ینی اینجوری نیست که صرفا میانگین مطالعم سه ساعت باشه ! باید هر روز یکنواخت سه ساعت بخونم یا اگر شد ، بیشتر از سه ساعت . حساب کردم که تا چهار ساعت جا داره . بعد از مطالعه هر روز چهار ساعت ، روزای پنجشنبه و جمعه رو میتونم ساعت مطالعشو زیاد کنم و بقیه روزارو ثابت نگه دارم . پنجشنبه و جمعه هم در حالت عادی ، تا هشت ساعت جا داره . ینی پنج روز اول رو ۴ ساعت بخونم و دو روز آخر رو ۸ ساعت . ینی ۲۰+۱۶=۳۶ . البته حتی بعد از رسیدن به این هدف ، کارو سخت تر میکنم و به هر روشی که شده ، ساعت مطالعه رو میبرم بالاتر . ولی این که چقدر جا داره بره بالاتر از ۳۶ ساعت ، قابل پیشبینی نیست . چون نمی‌دونم چقدر جان سخت هستم ! فلن کار خودمونو بکنیم . فردا حداقل دو ساعت باید بخونم . ولی سعی میکنم بیشتر بخونم .

راستی باید یه کتاب ، جایگزین کیمیاگر کنم . هفته بعد ، اونو روزی یک ساعت میخونم و دو ساعت باقی مونده رو از درس های دانشگاه میخونم .

حرف دیگه ای نیست .

❤️

Mr.M

دوشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۱ 12:46

الان توی مسیر دانشگاهم. چهار روز اول هفته رو میرم و میام . اونم یه شهر دیگه ! پنج ساعت و بیست دقیقه تقریبا توی هر کدوم از این چهار روز ، فقد توی راهم . البته مجموع رفت و برگشت رو گفتم . از شنبه تا سه شنبه . این کتاب کیمیاگر رو که خوندم متوجه شدم ، هرکس که هدفش خیر باشه و واقن هدفش باشه و چیزی باشه که مطابق مدل آفرینشش باشه ( نه این که فکر کنه برای مهندسی عمران یا مثلا دندون پزشکی آفریده شدم و مدل بزرگ شدنم ، منو تبدیل به کسی کرده که اگر این رشته رو انتخاب کنم ، توش بهترین میشم ! ) ، خدا نشانه هارو جلوی چشمش می‌ذاره . منظورم از نشانه، گوشزد شدن هدف شخص ، توی ذهنشه . مثلا یه نفر همش ذهنش درگیر پزشکی و فلان تخصص هست . یا یه نفر حس می‌کنه اگر برنامه نویسی رو یاد بگیره ، یکی از بهترین های کشور ایران یا حتی جهان میشه ! نشانه هارو اینجوری باید پیدا کرد . به طور مثال وقتی توی ذهنت میگی : «پرستاریم بد نیست که برم سمتش .... ! » ، این توهم ذهنیت هست که پرستاری تو رو به آرزوت میرسونه . باید بدونیم که چی میخوایم از فلان رشته . درساش رو به طور کلی یه نگاه بندازیم و ببینیم که قراره که کتاب هایی رو بخونیم . من خودم توی اینترنت قبلا قسمت های مختلف مغز رو سرچ میکردم که ببینم چقدر گستردگی داره و هر کدوم از این موضوعاتی که با چشم میبینم ، درمورد چی هستن و در واقع مدل فرایند های مغزی چطورین . مثلا یه نفر که میخواد روان پزشک بشه ، بنظرم باید بدونه که بیشتر چیزی که قراره بدونه ، درمورد ناقل های عصبیه . ینی کم و زیاد شدنشون . تعداد های ناقل های عصبی هم ، فک نکنم زیاد باشه . توی اینترنت که بیشتر درمورد دوپامین و سروتونین توضیح داده و بعضی جاها درمورد گابا ! فک کنم منظور از گابا ، گاباآمینوبوتریک اسید باشه . توی بیشتر بدانید زیست یازدهم درس اول اومده بود . درسش درمورد مغز بود ولی هر چیزی بجز حس کردن رو توضیح میداد . البته تاکیدش روی این بود وگرنه قاطیش اونم می‌گفت ! خیلی درس خوبی بود . خیلیم عصبیم میکرد چون توش هیچی نمی‌گفت و مسخره بازی بود . تست های کنکور هم بازی با کلمات بودن و کج و کوله کردن جمله ها با استفاده از ادبیات فارسی ! ینی بار علمیت اضافه نمیشد و فقد ادبیات فارسیت قوی تر میشد 🤦. توی حاشیه نریم ! بریم سر اصل مطلب .👇

وقتی یه نفر ، خودش رو می‌شناسه ، هدف خاص خودش توی زندگیش رو هم می‌شناسه .درسته هدف اصلی هرکس ، رسیدن به اوج تکامل و تکوینه ، ولی شیوه انجام شدنش کاملا متفاوته. پس باید بدونیم که اگه چطور عمل کنیم ، بهترین راه رسیدن به تکامل رو انتخاب کردیم . راهی که مناسب ماست و براش ساخته شدیم . اصلا هم سخت نیست . معمولا وقتی بچه ها کلاس نهم میرسن ، ذهنشون درگیر این موضوعات میشه و میفهمن که چی رو خیلی دوست دارن و در نتیجه توش موفق خواهند بود . وقتی وارد دبیرستان میشن و علی الخصوص سال یازدهم یا دوازدهم ، خیلی هدفشون واضح تر میشه . اونجاست که ناخودآگاه ، یه فکر و هدفی ، همش میاد توی ذهنشون و فرد رو تحریک میکنه که بره سمتش . وقتی اون فرد ، اون خیال رو دور از انتظار و تواناییش میبینه و سعی می‌کنه که فراموشش کنه ، اون فکر و خیال ، بیشتر میاد سمتش و در واقع ، اون فرد با خودش میگه که اگر فلان کار رو بکنم ، حتما توش میترکونم چون خودمو خیلی خوب و بهتر از بقیه میشناسم . ینی بهتر از شناخت بقیه نسبت به خودم . این وسط ، دوتا اتفاق می‌تونه بیفته . یه اتفاق ، محل نذاشتن و سعی در کوچیک جلوه دادن فرد ، توسط خودشه و این که افکارش احمقانن و بخاطر وجود یه مشت آشغال ، نمیتونن بهش برسن ! نتیجه این فکر این میشه که به مرور ، اون افکار و اون ایده ها و اون قریحه ، از بین می‌ره و در واقع نشانه های هدف زندگیش ، دست از سرش بر میدارن . خدا جهان رو طوری طراحی کرده که نشانه ها ، راه رو بهت نشون بدن . ولی وقتی نمیخوای بهشون توجه کنی و توی این مسیر ، تلاش می‌کنی ، نشانه ها دیگه خودشون رو بهت نشون نمیدن. اونجاست که یه حسی ، درونت میگه که زندگیت هدر رفته ! تو هیچ کاری برای خودت نکردی و می‌تونستی بهتر از این باشی . این احساس عذاب وجدان ،بخاطر پس زدن کمک خداست .

حالت دوم هم که مشخصه ! فرد می‌ره دنبال هدفش . البته همین که یک قدم برداره ، خدا بهش کمک می‌کنه و راهو براش باز می‌کنه . حتی اگه درجا بزنه ، بازم خدا اونو از مهلکه نجات میده . حتی اگر تلاش کنه ولی تلاشش کافی نباشه ، بازم خوشبخت میشه . چرا ؟ چون توی ذهنش تصمیم گرفته که تلاش کنه و در مرحله دوم ، تلاش کردن رو شروع کرده . پس کار مهمی انجام داده برای خودش . خدا برای همچین اشخاصی ، ارزش خاصی قائله چون کار با ارزشی دارن انجام میدن . حتی همین سعی برای تلاش ، نشانه خوبیه .کسی که هدف داره ، تلاشش زیاده . بعضی وقتا مشکلات ، برای فرد کوچیک میشن و تلاش فرد ، بارز میشه و خودش رو نشون میده ولی بعضی وقتا مشکلات زیادن و تلاش فرد رو کسی نمی‌بینه ! مثل کسی که مشکل روحی ارثی یا غیر ارثی گرفته و داره همزمان با اون هم میجنگه. مشخصه که خیلی از انرژیش ، با سر و کله زدن با خودش و تلاش برای خوب شدنش هدر می‌ره و خیلی کار به مطالعه درمورد اون حرفه ، نمی‌رسه .ولی مطمئنا اگر این فرایند تلاش کردن ، ادامه داشته باشه ، خرد خرد مشکل ذهنیش حل میشه و یا حداقل انقدری میاد پایین و کاهش پیدا می‌کنه که به هدف بزرگ داخل ذهنش میرسه . ینی استمرار ، همه چیز رو درست می‌کنه . ولی نه استمراری که توش اذیت نمیشیم یا فقد یکم اذیت میشیم ! باید بدن و ذهنمون خسته بشه . ینی شب بیداری بکشیم یا در عوض ، صبح زود بیدار شیم و تا شب ، مشغول زحمت کشیدن باشیم . اگه دیدیم نمیشه این کارو انجام داد و ذهنمون خیلی خستست ، اهمیتی نداره ! یه بخش از انرژی رو ، روی تنظیم افکار و نظم دادن به اونا میذاریم و یه بخشیش رو ، روی تلاش های زورکی میذاریم ! خودش درست میشه . در واقع نباید به این که چطور درست میشه فکر کنیم چون خدا خودش کارشو بلده و سوتی نمی‌ده . از طرفی ، فرایند درست شدن اوضاع ، خیلی پیچیدست و ما نمیدونیم که چی میشه که اوضاع درست میشه . فقد می‌دونیم که کاری که میکنیم درسته و نتیجه میده . البته خودمونم باید فکر کنیم تا حدی . چون بدون فکر کردن ، نمیشه تصمیم گرفت . اما لازم نیست که خیلی توش غرق بشیم . اتفاقات غیر مترقبه و دور از انتظار ، همیشه میفتن و هرچقدر هم فکر کنیم ، بازم نمی‌تونیم وجودشون رو پیشبینی کنیم . در این مواقع باید به حکمت خدا ، که لازمه وجود خداست اعتماد کنیم . خدا زحماتمون رو هدر میده ؟ اگر هدر میده پس وجود نداره! اگر وجود داره ، پس هر زحمتی ، نتیجه میده . به شرطی که ادامه بدیم و از فرآیند زحمت کشیدن و جلو رفتن ، لذت ببریم و نیمه پر لیوان رو ببینیم . نه این که فقد به جون کندن دقت کنیم .

Mr.M

دوشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۱ 11:42

کتاب کیمیاگر رو دیشب تموم کردم . خیلی زیبا بود و کامل ، در عین زیاد نبودن . چون معمولا رمان ها پونصد صفحه رو رد میکنن 🤦. این کتابه ، یه راست اصل مطلب رو گفت و وقت مردم رو هدر نداد . مشخص بود که نیت نویسنده خیر بوده ، وگرنه با این قریحه نویسندگی ، میتونست داستانو کشش بده و باز هم بقیه خوششون بیاد . ولی اونجوری ناخالصیش زیاد میشد چون هرچی که میخواست بگه رو ، توی همین حجم از کتاب هم میتونست بیاره . آخرش هم قشنگ تموم شد ولی ای کاش می‌گفت که سانتیاگو به فاطمه میرسه یا نه 😢🥲. پایانش نیمه باز بود ! ینی میدونستیم تهش چی میشه ولی دوست داشتیم برای اطمینان ، اینو از زبون نویسنده هم بشنویم .

حس میکنم با خوندن این کتاب ، قوی شدن و قوی موندن رو یاد گرفتم . چون توش به شدت تاکید داشت که وقتی یه کاری رو شروع می‌کنی ، اولش شانس میاری و خدا کمک می‌کنه که بیفتی توی مسیر . وقتی وارد مسیر هدف و آرزوهات میشی ، بدبختی ها ده برابر میشن و اصلا معلوم نیست که کی تموم میشن ! توی این موارد باید بدونیم که این که تصمیم میگیریم ول کنیم و ساکن بمونیم ، کاملا عادیه . این که همه چیو میشناسیم و از عملکرد کائنات آگاهی داریم ، ولی بازم میل به سکون داریم هم کاملا عادیه نباید فکر کنیم که کارمون احمقانست و الکی اطلاعات جمع کردیم ! حتی اگر دقیق نگاه کنیم ، متوجه میشیم که افکار غمگین و ناامیدی و احساس شکست ، می‌تونه نشانه ای باشه از این که در مسیر هدفمون داریم حرکت میکنیم . چون در حالت طبیعی ، وقتی در مسیر درست ، در حرکتیم ، بعضی وقتا همه چی برعکس میشه و بجای این که بخاطر تلاشمون و هدفمون خوشحال و راضی باشیم ، بدتر ناامید میشیم و پیش خودمون فکر میکنیم که اگر اصلا شروع نمی‌کردیم وضعمون بهتر بود ! این مرحله طولانی مدت ، برای ۹۹/۹۹۹۹۹۹۹ درصد آدما پیش میاد ، مگر یه عده خیلی قلیل که خدارو خوب شناختن و خدا هم بخاطر تلاششون برای خودشناسی ، آرزوشون رو بی چون و چرا تقدیمشون می‌کنه ! (هرچند ممکنه در مسیر رسیدن به آرزو بمیرن ، ولی از صمیم قلب ، احساس آرامش میکنن. ‌‌)

بچه ها کتابی که فازش مث کیمیاگر باشه میشناسین ؟ چه رمان ، چه غیر رمان . فقد ترجیحا رمان نباشه چون تقریبا هیچ رمانی مث کیمیاگر پیدا نمیشه که انقد مفید باشه . اگر هست و میشناسین که چه بهتر . اگر ممکن بود کامنت کنید اسمشو ❤️.

Mr.M

شنبه ششم اسفند ۱۴۰۱ 0:54

پیام های تایید نشده رو فردا تایید میکنم 🌹.

داشتم توی گروه maladaptive daydreaming می‌چرخیدم . چشمم به یه پیام خورد . یه دختری گفته بود که اگه کسیو دارید که پیشتون بشینه و پا به پاتون درس بخونه _ینی به کاراش ، پیش شما برسه_حتما این روش رو امتحان کنید چون جواب میده و استرس رو کم می‌کنه. 🤔آخه چی بگم به تو ؟! اگه اعضای گروه ، همچین کسیو داشتن که به حرفشون گوش بده ، اصلا توی این گروه نمیومدن ! مگر این که حماقت کرده باشن و فک کرده باشن مشکل اساسی ای دارن ، یا مشکلات کوچیک ، براشون بزرگ باشه . ینی یا فک کنن مشکلشون بزرگه ولی اگه دقت کنن بفهمن کوچیکه ، یا این که مشکل کوچیک ، کلا براشون بزرگ باشه . کاری به حرفایی که رد و بدل شد اصلا ندارم و همینم زیادی توضیح دادم . ولی در آخر یه جمله هایی گفتم به این مضمون: «توی خیالبافی هام به اون دوستم(منظورم به نون خامه ای بود) کمک میکنم و بغلش میکنم و بوسش میکنم و توی موفقیت هایی که توی ذهنمه ، همیشه کنارمه و یکی از آرزو هام اینه که مجانی بهش کمک کنم و کنارش بشینم تا اگه به هر مشکلی خورد ، بهم بگه و باهم راه حل پیدا کنیم . در واقع کنارش درس بخونم . من کار خودمو بکنم و اون هم کار خودشو .» در جواب این پیام گفتش که : «خوش به حالش 😅. من فقد یه دوست مجازی دارم که سوالای ریاضیمو برام حل می‌کنه و جواب میده . خیلی خوبه که دوست داری به بقیه کمک کنی ، ولی حواست باشه که از خودت غافل نشی.»

بهش گفتم که خیلی باهم حرف نمی‌زنیم . خودمم دوست ندارم ساعت مطالعش بیاد پایین . درضمن به هرکسی محل نمیذارم و این که به دوستم کمک میکنم ، بخاطر اینه که با بقیه دوستای مجازی فرق داره و با اختلاف بهتره . از بین همه آدمای اطرافم هم ، تاثیر گذاری بیشتری داره و بیشتر از بقیه برام قابل احترامه .

بعدش چیزی نگفت. حرفامو شوخی گرفته بود یا فک کرده بود که جو گیر شدم 🤦. شایدم فکر میکرد که شیرین عقلم که انقد به یه نفر اهمیت میدم و احترام قائلم براش . وقتی که امشب کتاب کیمیاگر رو میخوندم ، این صحنه مکالمه مرور شد توی ذهنم ، و پیش خودم گفتم که چرا یه سریا متوجه مسائل خیلی ساده نمیشن ؟ این که یه نفر (خودم رو میگم) ، دست به همچین کاری میزنه ، یا مهربون هست یا حداقل سعی می‌کنه مهربون باشه ، ینی توی مسیر درستی هست یا حداقل داره متمایل میشه به سمت مسیر درست . یه جوری به شوخی گرفت و بعدش هم دیگه جواب نداد ، که اگه هرکی جای من بود ، به عقل خودش شک میکرد که نکنه راه رو داره اشتباه میره و زیادی با یه نفر خوبه!

توی کتاب کیمیاگر ، حرفای زیادی درمورد «حدیث خویش» زده شده . حدیث خویش من ، کمک کردن به یه عده زیادی از مردمه ، ولی به شیوه ای که خودم انتخاب میکنم . ینی از راه پزشکی . من بنظرم هرکس یه حدیث خویش داره . وقتی تعداد ، از یدونه بیشتر میشه ، میشه نتیجه گرفت که فقد یدونه از اون موارد ، حدیث خویش فرد هست و مابقی ، اسباب رسیدن به مورد اصلی . مثلا هدف یه نفر متخصص مغز و اعصاب شدنه . قبل از متخصص شدن ، باید کنکور رو موفق شه . بعدش موفق شه که حدود هفت سال پزشکی عمومی بخونه و ... این موفقیت ها ، هدف اصلی نیستن. فقد واسطن. پس در واقع ، هدف از رسیدن به نون خامه ای ، کمک به تعداد زیادی از انسان هاست که این بین ، به یه سری ها ، خیلی بیشتر کمک میشه . پس نه من حدیث خویش نون خامه ای هستم و نه اون حدیث خویش من هست . ما بهم کمک میکنیم و همراه هم ، سعی میکنیم به خوشبختی برسیم .

Mr.M

جمعه پنجم اسفند ۱۴۰۱ 1:11

حواسم نبود . چهار روز در هفته باید برم دانشگاه . شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه

دوشنبه هم باید برم پیش روانپزشک و هم دکتر دندون پزشک و هم دانشگاه 😕. دانشگاه رو باید برم . روانپزشک رو میندازیم عقب و دندون پزشک رو میتونیم چهارشنبه یا پنجشنبه بریم . البته مطمئنا منشی قبول نمیکنه و میگه برو یه هفته دیگه بیا و شاید هم برو بعد عید بیا ! سر این دکتره یکم شلوغه.

سایت رزرو غذا نمیتونم وارد شم . در واقع اصلا اطلاعاتم از سایت حذف شده . فک کنم جلو جلو بخاطر مشروط شدن ، اطلاعاتم رو از اینجا حذف کردن هرچند میتونم توی سایتی که انتخاب واحد میکنیم و سایتی که جزوه میذارن برم .

الان که به برنامه هفته بعد ، دقت کردم ، متوجه شدم که باید ۱۴ ساعت ، هدف‌گذاری کنم . این هفته اصلا هدف‌گذاری نداشتم ! نمی‌دونم چرا . شاید بخاطر این بود که هدف‌گذاری هفته قبل و قبلش محقق نشد . البته اون موقع ، دانشگاه باز نبود و اصلا محرک نداشتم و کاری نبود که بخوام براش تلاش کنم یا استرس بکشم . درضمن این ترم ، امتحان اقتصاد مهندسی و مکانیک سیالات رو باید باهم بدم و توی یه زمان 😅. چون تداخل داره زمان امتحانشون . کل وقت امتحان ، برای کسایی که یدونه امتحان دارن ، یه ساعته. من توی اون یه ساعت ، باید دوتا امتحان بدم . چاره ای هم نبود چون تعداد واحد ها کم بودن و لازم بود که این کارو انجام بدیم .

فقد سه شنبه ها آرمین رو نمی‌بینم . زبون بسته می‌گفت وقتی نیستی مث روح سرگردان ، دانشگاهو دور میزنم و کسیو ندارم باهاش حرف بزنم . واقعیتش خودمم وقتی نباشه ، خیلی حوصلم نمی‌کشه . چون آبم با این ترم دومی ها که باهاشون کلاس دارم ، توی یه جوب نمیره . دختراش احساس ندارن 😑. منظورم اینه که معمولا با هیچ پسری حرف نمیزنن مگر برای خنده . اونم خنده هایی که به موضوعات پرت و پلا و کسشر مربوطه و خستگی رو توی تن آدم می‌ذاره! مثلا اگر توی اون حجم از پرت و پلا گفتن ، هرکس یکم درباره خودش حرف میزد یا همه بهم کمک میکردن که فلان مشکلی که یه همکلاسیشون داره ، حل بشه یا ارتباط دوستانه تر بود و همه در حالت تدافعی آماده به حمله قرار نداشتن ، خیلی دانشگاه جای بهتری بود . بخدا توی این دانشگاه خراب شده ما ، این که دختری که فازش شبیه من باشه وجود نداره اصلا مهم نیست ! مهم اینه که حتی کسی سعی نمیکنه به دوستش کمک کنه . مثلا وقتی یه نفر توی راه میمونه و به اتوبوسی که بچه هارو میبره به محل آزمایشگاه میکروب شناسی نمی‌رسه ، کسی براش مهم نیست که فلانی چقدر براش اهمیت داشته که همراه بقیه بیاد . باید طرف خودشو خفه کنه و صد دفعه به صد نفر زنگ بزنه و هماهنگ کنه و اصرار کنه که بدون من راه نیفتین! آخر سرم بچه ها همش نقشه رفتن میکشن و منتظر بهانه میگردن که فلانی رو بپیچونن و برن !

اون دختر خانومی هم که اسمش رو دیگه اینجا نمیارم ، سعی می‌کنه حتی نگام نکنه . یادمه یه بار یه پسری بقلم بود . اون دختره که قبلا ارتباطمون دوستانه و خوب بود ، نگام نکرد و فقد یه لحظه چشمش خورد بهم و سریع به اون یکی پسره نگاه کرد و شروع کرد به حرف زدن با اون . آخه روش کراش داره انگار . همش خودشو سعی می‌کنه بچسبونه بهش . پسره ووشو کاره و قدش خیلی بلنده و از شهرستان اومده اینجا . خوابگاهیه . من فک کنم این دختره از پسرای هیکلی و بزرگ خوشش بیاد چون از اون پسره که توی کافی شاپ کنار دانشگاهمون کار می‌کنه هم خوشش میاد ، در حالیکه یکی از دوستای پسرم ، داشت تعریف میکرد که ازش میترسه 😂. چون هیکلیه و یکم کچل و ریش بلند داره. لحن حرف زدنش هم تنده ظاهراً 🤣. خلاصه سلیقه خاصی داره و منم بهش احترام میذارم. اگه یه روز به طور اتفاقی بهم نیاز داشته باشه و کار واجب داشته باشه ، مث خودش باهاش برخورد نمیکنم . چون من بیشعور نیستم و درضمن میفهمم که آدما ، شاید به روشون نیارن ، ولی بعضیاشون واقن با این محل سگ نذاشتن ها ، ناراحت میشن. در واقع انسان ها ، یه عده زیادیشون احساس دارن و با بی ادبی ، خیلی ناراحت میشن. یه چیزی که بهش دقت کردم و بهش پی بردم اینه که کسایی که بقیه رو خیلی ناجور ناراحت میکنن ، مثل کاری که این دختر خانوم سعی می‌کنه باهام بکنه ، خیلی تاثیر پذیری بیشتری ، نسبت به مورد ظلم واقع شدن دارن. ینی اگر همین کارو ، یکی که این دختره دوسش داره ، با دختره بکنه ، افسردگی شدید میگیره که به خودکشی منتهی میشه 😑. برای همین من به شخصه قرار گذاشتم که اگر کسی خیلی ناراحتم کرد ، وقتی زندگیش به کار من وابسته بود ، از کمک دریغ نکنم . چون کمک نکردن من و سرد برخورد کردنم ، اونو دیوونه می‌کنه . درست برخلاف من که دیوونه نشدم . البته خیلی سرد به اون شخص فرضی کمک میکنم که بهش نشون بدم که احمق نیستم و بی حس هم نیستم ! اون کارت خیلی زشت بود و منم ناراحت کرد ولی با این حال ، بخاطر انسان بودنت و این که تو ام به هر حال دل داری و منم دلم نمیاد موجب ناراحتیت بشم ، بهت کمک میکنم . ولی بعد از کمک کردن ، ازش دور میشم و عهد می‌بندم که تحت هیچ شرایطی مگر وقتی که بهم احتیاج فوری داشت ، بهش نگاهم نکنم.

Mr.M

پنجشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۱ 0:42

اون برنامه ای که باهاش با نون خامه ای حرف میزنم سبزه . بعد بالای صفحه ، نوتیفیکیشن یه برنامه ای که سبز رنگه اومد . فک کردم بعد از نزدیک یک هفته ، جوابمو داده . خیلی خوشحال شدم . یهو توی دلم یه چیزی فوران کرد ! سریع صفحه رو کشیدم پایین ببینم خودشه ؟ دیدم علامت فیلترشکنه که در حالت connecting مونده و وصل نشده 😑😑😑🤦. اون چیزی که توی دلم فوران کرده بود ، همش جم شد رفت سر جاش 😑‌. هنوزم اون علامت هست . توی روحش . هی چشمم میخوره بهش ، گول میخورم 😕. باید برم disconnect بکنمش ولی حال ندارم . بذار به حال خودش خوش باشه .....

فردا یادم باشه ساعت مطالعه هارو توی جان سخت بذارم .

یکم بیشتر جون بکنم که ساعت مطالعه بره بالا .

و بیشتر صبر کنم .....

الان توی کتاب کیمیاگر ، به جایی رسیدم که مرد انگلیسی ، هر کاری می‌کنه ، زورش نمی‌رسه سرب رو به طلا تبدیل کنه . کیمیاگر هم کمکش نمیکنه ! دنیا روی سرش خراب شده ولی امیدواره .

جوان اسپانیایی هم با دختر عرب صحبت کرد و دختره قبول کرد باهاش ازدواج کنه . پسره بهش وابسته شد ولی دختره فداکاری کرد و بهش گفت که بره پی گنج . ولی بعد از رسیدن به هدف زندگیش ، برگرده . جوان اسپانیایی هم حسابی بهم ریخته . چون خیلی راه تا مصر مونده و نمیدونه که آیا میتونه دختر رو دوباره ببینه یا نه ......

اینجای داستان داره به داشتن صبر اشاره می‌کنه . چند بار توی کتاب گفته شده بود که وقتی یه هدفی رو با تمام وجود میخوای ، تمام کائنات ، دست به دست هم میدن تا به خواستت برسی ولی توی کتاب ، هر دو جوان اسپانیایی و انگلیسی ، شکست خورده بودن و فکرشون درگیر این بود که چرا کائنات کاری نمیکنه ؟ جوان اسپانیایی پیش خودش فکر کرد که نکنه حرف های پادشاه هم اشتباه باشه !

جالب شده کتاب .

Mr.M

چهارشنبه سوم اسفند ۱۴۰۱ 18:52

سلام . دیشب یه سری چیزا نوشتم که بگم . صبح حال نداشتم . خیلی خوب نبودم . به هر حال این اتفاق غیر عادی ای نیست و نباید بهش فکر کنم .

دیشب یه فیلم سینمایی گذاشته بود تلویزیون . من چون آخرای فیلم قبلیش رو دیدم ، تونستم این یکیو از اول ببینم . چون همینجوری نشسته بودم ببینم چی می‌ذاره بعد از فیلم اولی . اسمش توی صدا و سیما فک کنم «لذت آشپزی» بود . البته این اسم خیلی استفاده شده و اگه بزنید توی اینترنت ، به فیلم نمی‌رسید . بهتره انگلیسیش رو بزنید . به انگلیسی : cooking with love هست . درمورد یه برنامه تلویزیونی هست که توش استعدادهای آشپزی رو از کل کشور جمع کردن و همشون بچه هستن و ده دوازده سالشونه . این بچه کوچولو ها ، سرآشپز شدن توی این سن! مجری برنامه که یه خانوم مسن بود ،دیسک کمرش میگیره و نمیتونه ادامه بده . عوامل برنامه تصمیم میگیرن که یه نفر دیگرو بیارن بجای اون مجری . راستی اون خانوم مسن هم سرآشپز بود و نیاز بود که یه سرآشپز دیگه بره جای اون . یکی از عوامل برنامه که یه خانوم جوان بود ، از یکی از دختر بچه ها شنیده بود که یه سرآشپز که اسم کوچیکش هریس بود رو خیلی دوست داره . در واقع یکی از اسطوره های زندگیش بود . بقیه بچه ها هم دوسش داشتن . این خانومه اونو به مدیر برنامه معرفی می‌کنه ولی رقیبش که اونم مسئول اجرایی بود ، یکی دیگرو معرفی کرد و گفت این آقایی که میخوای بیاریش ، ناشیه! بعد یه فیلمی از یوتویوب پخش می‌کنه که هریس ، ظرفو خالی می‌کنه توی صورت مشتری رستورانش ! اون ویدیو ۵۰۰ هزار بازدید خورده بود توی یه هفته . با این که همه فک میکردن مدیر ، اینو انتخاب نمیکنه ، ولی بخاطر بازدید بالای ویدیو ، فهمید که آدم معروفیه و میشه روش حساب کرد . خلاصه توضیح نمیدم که چطوری میارنش ، ولی وقتی میاد ، کله شق بازی در میاره و کار خودشو می‌کنه . شوخی توی کارش نیست و لبخند نمیزنه . از همه چی ایراد میگیره حتی از ظرفا و قابلمه های برنامه . اون خانومی که هریس رو آورده بود ، وظیفه داشت که اون یارو رو راه بندازه ولی پدرش در میاد . هریس وقتی بچه ها رو میبینه و باهاشون آشنا میشه ، اون روی واقعیشو نشون میده . یکی از بچه ها ، اعتماد به نفسش پایین بود و میترسید غذارو توی مسابقه خراب کنه . هریس می‌ره پیشش و داستان اولین غذایی که به طور رسمی درست کرده بود رو تعریف می‌کنه . اون خیلی جاها غذا درست کرده بود حتی برای رئیس جمهور ، ولی. به هیچ جاش نبود ! در حالیکه اولین غذایی که درست کرده بود ، برای پدرش بود و از استرس ، زد غذارو سوزوند . با این حال ، پدرش با عشق و علاقه ، کل غذارو خورد و حتی یه بشقاب دیگه هم ازش خواست . این تشویقی که پدرش کرد ، اونو تشویق کرد که ادامه بده . اونم با اشتیاق صد برابر ! در آخر ، یکی از بزرگ ترین سرآشپز های کشورش میشه و اسمی برا خودش در می‌کنه . منظور هریس از این داستان این بود که حتی اگه خراب کاری کنی ، عیب نداره . اولش هممون خراب کاری میکنیم حتی بزرگ ترین سرآشپز کشور ! این ارتباطی که هریس با بچه ها میگیره ، روی مهربون و واقعیش رو نشون میده و اون خانوم که مسئول اجرایی بود رو به اون وابسته میکنه . یه روز ، هریس به خانومه میگه : تو ام فک می‌کنی من کله شق و بی شعورم ؟ اون فیلمی که دیدی ، ناقص بود ! اون آقا که غذارو خالی کردم توی صورتش ، آدم بیشعور و خشنی بود و گریه یکی از بچه های رستوران رو در آورده بود . من الکی اون کارو نکردم ....

اون خانوم هم ، بیش از پیش بهش علاقه مند میشه و باهم میرن بیرون و آخر سر هم ، هریس از خانومه ، خواستگاری می‌کنه .

مسابقه هم به قشنگی و خوبی به پایان میرسه و برنده اعلام میشه .

شخصیت هریس رو خیلی دوست داشتم . کار درست رو می‌کنه حتی وقتی می‌دونه قراره با آبروش بازی کنه ! توی کارش خیلی جدیه و برخلاف چیزی که همه میبینن ، مهربونه .

بچه ها ! باید یاد بگیریم توی کارمون هم حریص باشیم هم هریس 🙂❤️. خیلی فیلم قشنگی بود و الهام بخش . و درضمن باید در عین جدی بودن ، به کسی آسیب نرسونیم . بعضیا لایق آسیب دیدن نیستن .

بگذریم ....

پسرخاله هام و یکی از دختر خاله هام وقتی سریال Wednesday رو دیدن ، بهم گفتن توی فیلم یه دخترس که عین توعه! همه حرکاتشو که میبینیم ، انگار داریم تورو نگاه میکنیم و یاد تو میفتیم . اولین حرفی که بهشون زدم این بود که دختره جذابه ؟ 😅 گفتن خیلی خشکه و بی احساس و بی روح رفتار می‌کنه و حرف میزنه . البته خیلی توضیح ندادن ولی وقتی دو روز پیش ، تریلر فیلم رو دیدم ، فهمیدم چرا میگن شبیه منه 🤦. ولی دختر باحالیه . راستی منظورشون همون شخصیت ونزدی بود . بنظر من خیلی ام جذابه و تو دل برو 🙂. دخترایی که میزنن ملت رو به خاک و خون میکشن و حتی پسرارو لت و پار میکنن و پیشرفت میکنن ، خیلی باحالن.

برم دانلودش کنم و ببینمش .

راستی درمورد دانشگاه ، بذارین یه چیزی بگم .

وقتی رفتم دانشگاه ، اول مجبور شدم برم پیش مشاور دانشگاه . پیش اون که رفتم ، ازم درمورد دلیل نمره های پایین سوال کرد . فک میکرد که یا نمی‌خوام درس بخونم یا رشتمو دوس ندارم یا برنامه ریزی بلد نیستم . بهش گفتم هیچ کدوم 🤦. ماجرای پیش روانپزشک رفتنم رو تعریف کردم براش . بهش گفتم دکتره چی گفته . و این که چه دورانی رو گذروندم هم تعریف کردم . گفتم بهش که توی یه دوره ای از مدرسه ، بد نبودم و توی کلاس اول میشدم . این در حالی بود که قبل از اون دوران ، جزو نفرات آخر کلاس بودم 😅 . بعد از اینکه اول شدم و توی همین رتبه موندم ، یه مدت گذشت و نتونستم مقاومت کنم . با وسواس و افسردگی و اضطراب هزاران حالت غیر عادی دیگه ، تونستم یه مدت ، اول بمونم . ولی نشد که ادامه بدم . پنج ماه آخر نخوندم و سه ما آخر ، اصلا کتابم باز نکردم . فقد چند تا از امتحان نهایی هارو خوندم . امتحانایی مثل سلامت و بهداشت و فک کنم دفاعی . دوتا کتاب کسشر که دلیل درست کردنشون هنوز برام مبهمه! حالا درستش کردین ، چرا توی نهایی میاریدش آشغالا ؟ 😑 بهش گفتم که تا جایی که یادمه ، وسواس رو داشتم . خیالبافی های زیاد هم همیشه داشتم و اضطراب زیاد هم همچنین . ولی افسردگی ، به مرور اضافه شد . دوران کودکی ، حالت غم و اندوه رو داشتم و همیشه به مامانم میگفتم حوصلم سر رفته و همیشه هم یه جواب مزخرف بهم تحویل میداد😕. می‌گفت الان برات برقصم حوصلت میاد سر جاش ؟ منم روی زمین غلت میزدم و بزور میزدم تلویزیونی که دوست نداشتم رو میدیدم . اون موقع ، تلویزیون ها آنالوگ بود و فقد شبکه یک و دو و سه و پنج رو می‌گرفت . فک کنم چهارم نمی‌گرفت 😅. شبکه خبر هم ۹۵ درصدش برفک با صدای مزخرفش بود ! خواهر و برادر هم نداشتم و دوستمم یادمه فقد یه نفر بود توی دبستان . ینی کلاس اول و دوم و پیش دبستانی ، کلن یه دوست داشتم که همونم فقد توی مدرسه می‌دیدم . کلاس سوم اینطورا ، با یه دوقلو آشنا شدم و به مرور یه پسر مو فرفری هم به لیست دوستان اضافه شد . اون پسری که اولین دوستم بود ، همون دوران گذاشت رفت یه جای دیگه و ندیدمش . اون سه تا دوستمم ، خوب بودن ، ولی خب سمی هم بودن . ینی وقتی درس میخوندی ، تعجب میکردن و مسخره بازی در میاوردن . با این سه تا دوست ، تا آخر کلاس نهم باهم بودیم و کلاس زبانمون هم باهم میرفتیم. قبل از تموم شدن کلاس نهم ، موسسه زبانم رو عوض کردم و رفتم شکوه . اونا موندن. البته گفتن که میان ولی نیومدن. منم ناراحت بودم که تنهایی میرم و میام ولی از یه نظر هم خوشحال بودم چون مسخره بازی ها و تقلب ها و درس نخوندناشون ، تموم شد ! وقتی کلاس نهم تموم شد ، من و اون دوقلو ها رفتیم تجربی و اون پسر موفرفری رفت ریاضی . دوقلو ها دانشگاه آزاد آوردن . اونم رشته مدیریت فک کنم . و یه جای ناشناخته که فک کنم خارج شهرمون بود . در واقع اطرافش . اون پسر موفرفری هم ، مهندسی آورد ولی توی شهر خودشون . گیلان آورد و اونجا میخونه . فکر نمی‌کردم چیزی بیارن . واقنم نیاوردن. خرخون ترین بچه مدرسمون که با پارتی بازی تونست بره مدرسه نمونه دولتی ، رتبش ۵۰۰۰ منطقه شد . قیافشو میدیدی فک میکردی از نوادگان انیشتینه ولی گول قیافشو خوردم . وقتی وارد دبیرستان شدم ، فهمیدم از نوادگان عنیشتین هم نیست ! تازه فهمیدم که حتی بلد نبود درس بخونه و اگرم میخوند ، بازم از چندین هزار نفر ، عقب تر بود . تلاشگر هم نبود خیلی . در واقع بیشتر بخاطر نفوذ باباش تونست بره یه مدرسه خوب . مدرسه خوب هم به کارش نیومد و رید . اونم با ر دسته دار ! وقتی وارد دبیرستان شدم ، فهمیدم دوستای راهنمایی و دبستان ، در مقابل یه عده خیلی خیلی زیادی ، پشم هم نیستن! از نظر درسی گفتم . درضمن همشون دنبال زد و بند و خایه مالی رئیسشون هستن که هزار تومن به حقوقشون اضافه کنه :) . شاید باورتون نشه که برای صحیح کردن برگه های کار و فناوری ، قتل عمد انجام میدادن! وقتی هم تصحیح کننده برگه ها انتخاب شد ، شروع کردن به خایه مالی اون شخص ! انگار یه شخصیت علمی بزرگ مثل خانوم مریم میرزاخانی رو دیده باشن! واقن وقتی اسم ایشون میاد ، توی دلم یه جوری میشه . واقن به ایرانی بودنش افتخار میکنم . امثال خانوم میرزاخانی مدرسه داشتن ، ماهم مدرسه داشتیم! یه مشت درس نخون و بی خیال اومده بودن توی دبیرستانمون که غیرانتفاعی هم بود . با اینکه کلاس یازدهم ، یه سری ها فیلترشدن و ثبت نام نشدن ، ولی بازم کلاسمون پر از متقلب بود ! کسایی که برای اینکه بهشون برچسب باهوش بچسبونن و ازشون تقدیر بشه ، تراز قلمچیشون رو روی ۶۹۰۰ نگه میداشتن. اون موقع بیشترین تراز حدود ۷۶۰۰ بود . همه کسایی که تقلب میکردن ، وقتی به دوازدهم رسیدن ، ریدن! چون هم درسا تلمبار شده بود و هم آزمونی که میگرفتن ، قابل تقلب نبود 🤣. ولی به هر حال ، ۹۰ درصد بچه ها درس نمیخوندن و ۱۰ درصد باقی مونده ، شاید ۹ درصدشون بلد نبودن که چطوری بخونن و فقد درجا میزدن. من میدونستم چیکار کنم . کلاس یازدهم ، اواخرش تونستم قلق گیری کنم . با اینکه مغزم ریده بود ، ولی دست و پا شکسته یه غلطی میکردم 😑. کلاس دوازدهم ، بین کسایی بودم که درس نمیخوندن . مجبور بودم بینشون نباشم و پانسیون مدرسه رو نمونم و حرفای مشاوره ای رو نشنوم . دوتا مشاور خوب داشتیم . البته یکیشون در مقابل اون یکی ، پشم هم نبود و یه جورایی شاگردش بود . اون مشاور ارشد کلاس دوازدهممون ، یکی از معروف ترین ها بود . یکی از معدود آدمایی بود که وقتی منو شناخته بود و میدونست اول شدم توی تابستون ، وقتی امتحان می‌دادیم و توی کلاس ها راه می‌رفت (دوتا کلاس بودیم . یه تجربی یه ریاضی . البته توی دوازدهم رو گفتم .) ، وقتی به من می‌رسید وایمیساد و نگام میکرد . بقیه آدما به چشم یه احمق نگام میکردن. اون موقعا خیلی استرس داشتم و مشکلات دیگه هم فوران میکرد . بخاطر همین یه پامو مینداختم روی اون یکی پام و همش تکونش میدادم که آروم بگیرم . سر جلسه امتحان تستی ، حس میکردم که وارد میدان جنگی شدم 🤦. یادمه یکی از مراقبا که رتبه سه رقمی ریاضی آورده بود توی همین مدرسه ، نگام میکرد و به استرسم می‌خندید پنهانی . ولی تنها کسی که فهمید احمق نیستم و حتی شاید هدفمند تر از بقیه هم باشم ، اون مشاور ارشد مدرسمون بود . اون مشاور ارشد ، توی خیلی از دبیرستان های معروف ، مشاور بود و همه براش سر و دست میشکستن. یادش بخیر ! یه بار مث بنز ، یه نمودار درختی درمورد زیست کشیدم روی تخته . درمورد گوارش بود . همینجوری اون نمودار بدخط روی تخته مونده بود . مشاور ارشد مدرسه وقتی اومد سر کلاس ، برای این که به بقیه یاد بده چطور خلاصه نویسی کنن ، به نمودار من اشاره کردش . گفت خلاصه نویسی خوب ،ینی این ! البته نمیدونست که کار منه و فقد چند نفر میدونستن کار منه. من قشنگ میدونستم ایراد کتاب های کمک درسی زیست شناسیم چیه . هر کدوم یه سری نقاط ضعف داشتن . توی فکرم بود که وقتی قبول شدم ، یه کتاب بنویسم که مو لای درزش نره و همه انتشارات به خاک سیاه بشینن 😅. با اینکه بچه هامون اذیت میکردن و ببخشید که اینجوری میگم ، ولی یذره اعصابم سرشون خرده ، ولی کند ذهن بودن ! هرکی بهم می‌گفت چطوری زیست میخونی و میتونی تست بزنی ، بهش میگفتم باید بری فارسیتو قوی کنی ! وقتی یه قیدی رو بچه ها میدیدن ، نمیدونستن که اون قید به چی برمیگرده یا مثلا منظور جمله رو نمیفهمیدن با این که علم حل سوال رو داشتن تقریبا . بچه های اسکلمون ، سر کلاس زیست دوازدهم باهم میجنگیدن سر اینکه فلان گزینه درسته یا غلطه . من بین اون هرج و مرج و مشارکت کلاسی ، به استدلال های بچه ها نگاه میکردم و پیش خودم میگفتم ، آخه چرا ؟! چرا فارسی بلد نیستین حرف بزنید ؟ ☹️ حتی جمله های فارسی رو نمیتونستن درست بفهمن ولی چون تست زیست رو زیاد میزدن ، ادعاشون زیاد بود . قسمت ناراحت کننده ماجرا این جا بود که معلممون خیلی وقتا کم میاورد و از بچه ها کمک می‌گرفت و نظر اونا رو می‌پرسید . خیلی وقتا هم می‌گفت تست ایراد داره ! درصورتی که اون نمی‌فهمید چی میگه توی تست .

وقتی به جو مطالعاتی مریم میرزاخانی و رویا بهشتی و اون نخبه های فرزانگان توی اون سال نگاه میکنم ، از خودم سوال میکنم که چرا بین اون درس نخون ها باید به زور درس میخوندم ؟ همه منو به پشمشون حساب میکردن و می‌گفتن اشتباه می‌کنی . حتی پدر و مادر منو انسان حساب نمیکردن. این بیماری روحیمم که بهم تجاوز کرد .

خلاصه اینارو الان یادم اومد بگم و خیلی از این چیزارو به اون مشاور دانشگاه نگفتم .

مشاور دانشگاه گفت برو از روانپزشک و روانشناس ، نامه بگیر که بیماریت چیه و چه داروهایی میخوری و چه تشخیص هایی روت دادن. و چه داروهایی میخوری .

یه سری کارای دانشگاهی هم سر انتخاب واحد کردم که دو ساعت طول کشید و دهنم به گاج رفت .

من دهنم توی کل زندگی سرویس شده و امیدوارم این روند فروپاشی ، متوقف شه.

پیش اون آقاعه که بهش میگن «سید» رفتیم ، همه چیو بهش میگم . هرچند خودش همه چیو می‌دونه . شنیدم آدم خیلی خاصیه و لازم نیست پیشش حرف بزنی . خودش راهکار میده .

خدایا کمکم کن . باور کن انقدرام آدم بدی نیستم که اینجوری می‌کنی 🤦. راه درست رو بذار جلوی چشمم که انتخاب کنم . یا حداقل بیناییم رو قوی کن 😅.

همین .

❤️❤️❤️❤️❤️

Mr.M

سه شنبه دوم اسفند ۱۴۰۱ 23:0

یادم باشه بعدا درمورد فیلم ونزدی و cooking with love بحرفم .

امروز مکافات داشتم . کارای دانشگاه رو کردم . مسئول آموزش گفت از جلسه بعدی برم دانشگاه . دیدم اولین روز دانشگاه ، شنبه میشه.

سه روز در هفته باید برم. فک کنم شیش تا درس برداشت . دوتا از درس ها ، امتحانشون توی یک روزه. مجبور بودیم این کارو بکنیم چون واحد ها کم میشدن.

۱۳ واحد برداشت ولی ثبت نکرد . چون هنوز به طور رسمی اعلام نکردن که برم دانشگاه . کارای کمیسیون تموم نشده . نظر مشاور دانشگاه هم لازم بود . امروز پیش اون هم رفتم . همه چیو تا جایی که میشد گفتم . مشکلم با خانواده و شکست عاطفی رو پیچوندم . درست نبود بگم . با بقیه حرفامم میتونستم کارو جلو ببرم .

بعدا توضیح میدم .

Mr.M

سه شنبه دوم اسفند ۱۴۰۱ 1:3

کامنتارو تایید میکنم بعدن .

پنج روز پشت سر هم نخوندم . فک کنم دو روزی میشه که دوباره شروع کردم . ساعت مطالعه ، یک ساعت در روز بود . امروز ، متاسفانه نخوندم . خب این یه فاجعس. فردا دوباره همین هدفگذاری امروز رو دنبال میکنم .ینی سه ساعت . چند وقتی هست که میخوام سه ساعت بخونم ولی نمیشه . خب ساعت شیش صبح یا هفت یا هشت ، راه میفتیم میریم دانشگاه . بابام باید تعهد بده . ریدم تو دهن آموزش دانشگاه ! بچه های ترم دو ، فردا کلاس دارن . اونا منو میشناسن. خب امیدوارم منو نبینن. اگرم دیدن ، نفهمن که با بابام اومدم 🤦. البته بقیه منو تقریبا نمیشناسن. بچه های ترم چهار هم کلن کلاس ندارن. راستی توی پست قبلی فک کنم گفته بودم که چهارشنبه قراره بریم دانشگاه . چون اون موقع ، کسی از ترم دو یا چهاری ها نیست . ولی بخاطر یه مسئله ای ، فردا میریم و اون اینه که :

از دانشکده زنگ زدن و گفتن که باید بیای دانشگاه . البته با خودم کار دارن. مشاور دانشگاه ، گفت که ساعت یازده بیا اینجا . قسمت مشاوره . میخواد درمورد تقاضای ادامه تحصیل صحبت کنه . فقد اونه که نظرشو توی کمیسیون نگفته و اون بگه ، دیگه تموم میشه کار . یا اخراج میشم یا میمونم . البته احتمالا اخراج نمیشم . ولی خب این خانومه میخواد ببینه کسخل مسخل هستم یا نه . دیوونه هستم یا نه . شایدم مشکلمو میخواد بدونه . شایدم میخواد بدونه که میتونم ادامه بدم یا نه . به هر حال ، این اتفاق ، اصلا عادی نیست و ناراحت کنندس. باید برم پیشش اثبات کنم که دیوونه نیستم ، یا شاید مشکلمو میتونم حل کنم ، یا شاید میتونم ادامه بدم .

خب حالم خیلی رو به راه نیست بخاطر این موضوع . یکم عصبیم . ولی خب ، اگه بیرون بریزم بد تر میشه . این خانومه که ادعا می‌کنه مادرمه ، وقتی نقطه ضعف ازم میبینه ، شروع می‌کنه به سواستفاده و تا منو روانی نکنه ، ول نمیکنه . منم مقابله به مثل میکنم و میشاشم به روح و روانش ولی این کاری نیست که براش ساخته شدم! من که مث اون نباید وحشی باشم ! من با اون فرق دارم . نمیخوام بگم خودشیفته ام یا خودشیفته بودنم رو بهتون اثبات کنم ، ولی بنظرتون فرقی نیست بین کسی که بده ، و کسی که سعی می‌کنه بد نباشه ؟ من کسیم که سعی می‌کنه بد نباشه و ادعای خوب بودن نمیکنم . کسیم که میگه خوبه ، مطمئنا یه جای کارش میلنگه ! ینی یه گندی بالا آورده و فقد لو نرفته ! کسی که افسردس ، افسردگیشو پیش دوست و آشنا جار نمیزنه ! دنبال ترحم نیست ! من یادمه یه پستی بود درمورد افسردگی توی اینستا . نصف مردم ایران ، قشنگ زیرش گفته بودن : «من که همه علائم رو خیلی شدید تر از بقیه دارم !» . خب همچین شخصی بنظرتون افسردس یا دنبال دیده شدنه یا میخواد توی مسابقه اول شه و امتیاز مرحله رو بگیره ؟ بجز این موضوع ، کسی که باهوشه ، اصلا به روش نمیاره که از میانگین ، بهتره ! من با چند نفر مثل چند تا از پشتیبان های قلم چی (سال دوازدهم ، سال اول پشت کنکوریم ) ، صحبت کردم و همون ب بسم الله ، گفتن ترازت خیلی جا داره بره بالا ! میگفتن خیلیا خودشونو میکشن ، ترازشون اندازه توعه ولی تو با این وضع نابسامان ساعت مطالعه ، ترازت باهاشون برابری میکنه . این موضوعو برای این اینجا مطرح کردم که منو هیچ وقت از نزدیک نمی‌بینید . و احتمالا بازدید کننده هایی که اینو میخونن زیاد نیستن. و کسایی که میخونن هم ، به تواضع داشتن و رو مخ نبودنم شک ندارن. وگرنه نمیگفتم . کسایی که سر و صدا میکنن و سعی میکنن به همه نشون بدن که خیلی حالیشون میشه ، نخود مغز تشریف دارن! این ارتباط مستقیم تواضع و هوش بالا ، شاید نود درصد اوقات برقرار باشه . بلکه ام بیشتر ! شما اگه منو از نزدیک میدیدید ، عمرا نمی‌فهمیدین که کم فکر نمیکنم و کوته فکر نیستم . حتی اینجا هم نمیخوام از کلمه «باهوش» استفاده کنم چون بدم میاد که خودشیفته بازی در بیارم . ولی بذارید کارو راحت کنم و بگم ! اگه منو از نزدیک میدیدید ، هیچ وقت فکرشو نمی‌کردید که باهوش هستم . پیش خودتون میگید یه پسر بی عار یا شاید تلاشگر ، ولی با دوستای کم و تلاش غیر مفید باشم . شایدم بگید فلانی چقد حوصله سر بره ! چون خیلی وقتا حرف نمیزنم . هم بخاطر افسردگی ، هم بخاطر این که با هیچ کس نمیتونم احساس راحتی کنم . در حال حاضر یدونه دوست صمیمی دارم توی دانشگاه . امروزم باهاش حدود ده دقیقه یا بیشتر ، تلفنی حرف زدم . زنگ زد بهم ولی سریع قطع کرد بیشعور 🤦. میخواست من زنگ بزنم . خدارو شکر رایتل بهم یه بسته یکی دو هزار ساعته یک ماهه داد و مشکلی پیش نیومد 😁. خلاصه می‌خوام بگم که بخاطر دوستای کمم یا درس نخوندنم ، ممکنه فکر کنید کند ذهن هستم . البته از نزدیک و حضوری . چون توی مجازی ، یکم منو میشناسین. پس اگه دیدید کسی قد قد می‌کنه ، گول حرفاشو نخورید ! بیشتر از مرغ نمی‌فهمه !

بحث اصلی رو گم نکنیم ! کسی که میگه من خوبم ، خوب بودنش زیاد و کم نیست . بلکه اصلا خوبی ای نداره توی اون زمینه ! مثلا وقتی یکی مث این اوباش بلاگفا که اسمش با س شروع میشه ، میگه من آبروی هرکس که فساد راه بندازه توی مجازی رو میبرم ، چون خیلی مذهبی و معتقدم و این کسشرا ، مشخصه که یه جای کارش میلنگه . من از همون اولش هم شک داشتم ، تا روزی که بهم اثبات شد ، جناب مذهبی نمای بلاگفا ، دخترارو بلند می‌کنه 😕. ینی بهشون تهمت میزنه که به خواستش تن بدن . شاید این وسط مسطا ، بعضیا رو بخاطر دلایل دیگه ای رسوا کنه یا سعی کنه رسوا کنه ، ولی بخاطر در خطر افتادن اسلام و امر به معروف و نهی از منکر و این چیزا نیست ! برای یه چیز دیگس! حتی اگه حرف این جاندار درست باشه ، راهی که می‌ره ، از راهی که حیوونا میرن ، پایین تره . کجای دین گفته آبروی کسایی که باهم یه کارایی میکنن رو ببر ؟ توی تلویزیون یه روحانی داشت یه داستان از پیامبر رو می‌گفت . می‌گفت بهش اطلاع دادن که فلانی (که انگار شخص صاحب نامی بود و این کارا بهش نمی‌خورد 😅، مث همین جناب «س») ، یه دختریو داره می‌کنه . توی خونن جفتشون ولی ما اطلاع داریم ! پیامبر شروع کرد به لفت دادن . وقتی راه افتاد ، سعی میکرد آروم راه بره که کار اون دوتا ، تموم شه . وقتی رسیدن دم خونشون ، نخواستن آبرو ریزی کنن و غافلگیر کنن اون دوتارو . در زدن و منتظر موندن تا اونا خودشونو جم کنن و جلوی بقیه بی آبرو نشن! ازش بعدن دلیل کارشو پرسیدن . گفت درست نیست آبروی یه مسلمون رو ببریم . شاید توی گناه کردن ، مسابقه گذاشته باشه ولی به هر حال کسی که هم خدارو قبول داره و هم پیامبرش رو ، قابل احترامه . اگه اموال مردم رو مثل مسئولای مفت خور و بی خاصیت ما ، غارت میکرد و همه به عنوان یه شخص مذهبی میشناختنش ، بخاطر زور و نفوذش بهش چیزی نمیگفتن! ولی وقتی چند نفر با رضایت هم ، یه کاری رو میکنن ، خودشونو جر میدن ! خیلی مذهبی هستین برید کله گنده هارو جر بدین ! خیلی احساس هنرمند بودن میکنید ؟ پشم هم نیستین! شماها آبرو نداشتین برای اسلام . من خودم که اصلا مذهبی نیستم ، ولی برای دو گروه ارزش قائلم و خودمم سعی میکنم که رعایت کنم و مث یه گروه جونور بی خاصیت ، گوه زیادی نخورم . البته همون‌طور که گفتم ، کسی که خیلی سر و صدا می‌کنه و خودشو میخواد توی یه حیطه ای ، خفن نشون بده ، پشم هم نیست !

دیدید چی شد ؟ بحث از کهکشان راه شیری ، به سپر پراید رسید 😑. ولی این چیزا رو میخواستم بگم همیشه .

امیدوارم آدمای منفعت طلب و دو رو که از اسم اسلام ، استفاده ابزاری میکنن ، مث دایناسور ها منقرض شن و کسایی که افراطی گرایی میکنن و آبروی هرچی دینه میبرن ، از صحنه برن کنار !

خوابمم نمیبره. فردا باید زود بیدار شم 😂. ولش کن .... یه جوری میخوابیم دیگه 😕.

راستی یه چیز دیگه هم میخواستم بگم ! درمورد این یکی خیلی خوشحالم . به نون خامه ای یه ویس دادم که توش یه صحبت چند دقیقه ای درمورد کندن پوست دست و پا و خودارضایی کردم و بهش گفتم که اگه مخالف این دوتا کار هستی _که مطمئنا هستی _ بهم توی یه ویس ، بگو این موضوع رو . و بگو که این کارو نکنم . چون به حرفت گوش میدم .

شاید خیلی مذهبی نباشم و وقتی از یه نفر خوشم میاد ، بغلش کنم و بوسش کنم ، ولی خودارضایی خیلی خریت محضه ! هم افسردگیمو بیشتر می‌کنه و هم شوره مو هام خیلی بیشتر میشن . دکترا میگن به شوره سر ربط نداره! ولی به طور خیلی خیلی واضحی ، شوره سرم بعد از این کار بیشتر میشه و تا چند روز فقد باید دو سه کیلو شوره بتکونم! اگر این فرایند ، تنهایی انجام نمی‌شد و یه نفر دیگه هم بود ، و متعهد هم بودیم و نمیخواستیم بعدش بزنیم به چاک ، مطمئنا از نظر روحی ، ناخواسته حالم خوب هم میشد ! شوره سر هم زیاد نمیشد . چون تحت فشار قرار نمیگرفتم . شما از هرکس که خودارضایی می‌کنه سوال کنی که راضی ای از زندگیت یا نه ، حال بدش رو بروز میده و میگه که از روی ناچاری این کارو میکنم . از روی ناچاری ، کاری که دوست نداره و با روحیاتش سازگار نیست رو میکنه . خب معلومه حالش می‌ریزه بهم ! البته در ظاهر ، فک میکنید که چیزی نشده و دیگه حشری نمیمونه ! ولی به فروپاشی روانی میرسه .

خب پس این دو تا عادت رو ، بعد از ویس نون خامه ای ترک میکنم .

بخاطر خودم ، نون خامه ای ، و مردم !❤️❤️❤️

با روحیه خراب نمیشه به مردم کمک کرد . پس نگید که چه ربطی داره !

همین دیگه !

حرفی نیست .

تمام .❤️

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Tags
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم