روزی که گذشت تونستم برنامه درسی رو درست و طبق برنامه انجام بدم .
کار خاصی انجام ندادم امروز . حتی هنوز نرفتم سریال s.t رو ببینم . ازین به بعد به stranger things میگم s.t . اینطوری میتونم راحت و زیاد از اسمش استفاده کنم توی مجازی .
دوست مامانم که همسایمونم هست اوایل ظهر اومده بود خونمون . سوغاتی هایی که توی سفر گرفته بود رو داد به مامانم . منم مامانم گفت برم اتاق خواب و درو ببندم که اون خانومه راحت باشه . تعداد و تنوع سوغاتی هاش یکم غیر عادیه . ما خیلی کوتاه مدته که باهاشون ارتباط داریم چون حدوداً یک ساله که اومدن و انگار دارن آپارتمانشونو توی یه خیابون دیگه میسازن و رفتنی هستن . پولدار نیستن ، ولی چرا حدود یک میلیون هزینه کرده بود ؟ 😑 افسانه ها میگن که اون خانومه ازم خوشش میاد و شاید میخواد ارتباطشو بیشتر کنه که ما یا اونا بریم خواستگاریِ برای هم . من حتی یه دفعه ام دخترشو ندیدم ! نمیدونم دقیقاً کجاست و چیکار میکنه ولی به چشمم نخورده کلاً . امسال کنکور دومش رو داده و ظاهراً رتبش در حد پیراپزشکی هستش . در تکمیل حرفام اینم اضافه کنم که اون خانومه خیلی با متانت صحبت میکنه باهام . هرچند این ویژگی بین خیلیا هست و این خانومه نفرِ اول نیست ، ولی مجموع اتفاقات آدمو به شک میندازه . اسم ازدواج میاد حس سکته مغزی بهم دست میده :/ . من آدم خوبیم ولی هیچی ندارم . نه کار ، نه پول ، نه ماشین و خونه . صرفاً دارم خودمو برای کنکور سال بعد آماده میکنم که اگه خدا لطف کرد و از هفت خانِ کنکور گذشتم پزشکیو شروع کنم !
راستی امروز روز چهارم بود که کتابی رو میخوندم و این جرقهٔ خوبی برای انفجار های مطالعاتی در چند ماه بعده .
الگوی کنکوری من رستگار رحمانیه . خیلی سختی کشید و کار کرد ، ولی ۱ کشور شد و الان جراح مغز و اعصاب شده و توی شهر خودشون ظاهراً خدمت رسانی میکنه . امیدوارم در عمل هم مثل اون بشم . خیلی خسته شدم توی شیش سالِ اخیر . ولی نمیخوام ۶ سالِ دیگه رو تمدید کنم :) . درضمن هر بدبختی ای میتونه به عنوان شارژر عمل کنه . خدا عاقبت هممونو بخیر کنه .

