پنجشنبه سوم مهر ۱۴۰۴ 22:44

روزی که گذشت تونستم برنامه درسی رو درست و طبق برنامه انجام بدم .

کار خاصی انجام ندادم امروز . حتی هنوز نرفتم سریال s.t رو ببینم . ازین به بعد به stranger things میگم s.t . اینطوری میتونم راحت و زیاد از اسمش استفاده کنم توی مجازی .

دوست مامانم که همسایمونم هست اوایل ظهر اومده بود خونمون . سوغاتی هایی که توی سفر گرفته بود رو داد به مامانم . منم مامانم گفت برم اتاق خواب و درو ببندم که اون خانومه راحت باشه . تعداد و تنوع سوغاتی هاش یکم غیر عادیه . ما خیلی کوتاه مدته که باهاشون ارتباط داریم چون حدوداً یک ساله که اومدن و انگار دارن آپارتمانشونو توی یه خیابون دیگه می‌سازن و رفتنی هستن . پولدار نیستن ، ولی چرا حدود یک میلیون هزینه کرده بود ؟ 😑 افسانه ها میگن که اون خانومه ازم خوشش میاد و شاید میخواد ارتباطشو بیشتر کنه که ما یا اونا بریم خواستگاریِ برای هم . من حتی یه دفعه ام دخترشو ندیدم ! نمی‌دونم دقیقاً کجاست و چیکار می‌کنه ولی به چشمم نخورده کلاً . امسال کنکور دومش رو داده و ظاهراً رتبش در حد پیراپزشکی هستش . در تکمیل حرفام اینم اضافه کنم که اون خانومه خیلی با متانت صحبت می‌کنه باهام . هرچند این ویژگی بین خیلیا هست و این خانومه نفرِ اول نیست ، ولی مجموع اتفاقات آدمو به شک میندازه . اسم ازدواج میاد حس سکته مغزی بهم دست میده :/ . من آدم خوبیم ولی هیچی ندارم . نه کار ، نه پول ، نه ماشین و خونه . صرفاً دارم خودمو برای کنکور سال بعد آماده میکنم که اگه خدا لطف کرد و از هفت خانِ کنکور گذشتم پزشکیو شروع کنم !

راستی امروز روز چهارم بود که کتابی رو میخوندم و این جرقهٔ خوبی برای انفجار های مطالعاتی در چند ماه بعده .

الگوی کنکوری من رستگار رحمانیه . خیلی سختی کشید و کار کرد ، ولی ۱ کشور شد و الان جراح مغز و اعصاب شده و توی شهر خودشون ظاهراً خدمت رسانی می‌کنه . امیدوارم در عمل هم مثل اون بشم . خیلی خسته شدم توی شیش سالِ اخیر . ولی نمیخوام ۶ سالِ دیگه رو تمدید کنم :) . درضمن هر بدبختی ای می‌تونه به عنوان شارژر عمل کنه . خدا عاقبت هممونو بخیر کنه .

Mr.M

پنجشنبه سوم مهر ۱۴۰۴ 0:33

امروز هم به برنامه مطالعاتی تونستم عمل کنم خداروشکر . هنوز توی روزای اول هستم و باید جا پامو محکم کنم .

قسمت دوم فصل دوم stranger things هم دیده شد .

صبحم مامانم یه طرفه با من دعوا کرد 😂 . منم حال نداشتم جواب بدم و فقد کار خودمو میکردم . هر از چند گاهی صدامو می‌بردم بالا که صداشو بِبُره ولی خب رد داده بود و تاثیر چندانی نداشت .

دوولینگو رو دارم مرتب هر روز بازی میکنم و جدیداً یه قسمت برای شطرنج بازی کردن اضافه شده . برای من تعیین سطح کرد و منو برد از فصل دو شروع کنم . یکم بازی کردم ولی چون قبلش چندین مرحله از عربی و ریاضی رو رفته بودم خسته شده بودم . بعداً بیشتر بازی میکنمش .

Mr.M

چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۴ 0:9

روزی که گذشت ، به عهد مطالعاتیم عمل کردم . چه چیزی خوندم و یکم سوال حل کردم بنظرتون ؟ ریاضی 😆 . همون کتابی که ازش متنفرم . ولی امروز دلم براش تنگ شده بود و درضمن حسابی مغزم آمادگیِ ریاضیو پیدا کرده . دلیل آمادگیم اینه که خیلی وقته محاسبات ریاضی پیچیده نداشتم و میتونم حجم زیادی از اطلاعات رو بدون اینکه قاطی کنم یا سخت یاد بگیرم در ذهنم ذخیره کنم .

حمومم رفتم و تر و تمیز شدم . سشوارم زدم و این دفعه خوب از آب در اومد 😅 . یذره تافت هم زدم که صرفاً باد نتونه اونو به هم بزنه .

قسمت اول فصل دوم stranger things رو هم دیدم . خیلی صحنه داشت لامصب 😂 . همش به اطراف نگاه میکردم که مامانم چشمش به صفحه گوشی نیفته و یا صداشو نشنوه ....

اتفاق خاصی نیفتاد امروز ، ولی یکم پیشرفت داشتم . بیشتر از دیروز سرگرم کارا بودم . فک کنم ساعت 4 بعد از ظهر بود که نسکافه خوردم و بعد از یک ربع آروم آروم رفتم تو آسمونا 🥰 . البته من هر روز نسکافه نمی‌خورم و رعایت میکنم ؛ به هر حال شکر زیادی هم در خودش داره که برخلاف قسمتِ کافئین دارش خیلی آسیب زنندست .

امروز چیزی که بیشتر مغزم رو درگیر کرده بود این بود که من حتی اگه رتبه برتر هم بشم باز تنها میمونم چون به هیچ دختری اعتماد ندارم که منو واقعاً دوس داشته باشه . نه این که پارانوئید باشم ، نه ! خودمو انقدری ناقص میبینم که هیچ آدم سالمی نمیاد طرح رفاقت بریزه و به مرور صمیمی بشه . یه چیز سر راهی بودم توی این سالها . در واقع یه آدمِ ذخیره ای ! اگر فلانیا نبودن ، تازه اون موقع میان پیش من . حالا ای کاش حرفای قشنگ بزنن ! مشکل اینه که چرت و پرت میگن و منم جوابای تموم کنندهٔ مکالمه بهشون میدم 😅 . البته همون مکالمه ها هم زیاد نیستن . آن‌چیز که یافت می‌نشود ، آنم آرزوست ! خب .... باید به تنهایی عادت کرد . آخر آخرش ما میمونیم و خدا . همه میان و می‌رن . نباید دنبال دوست معمولی ، رفیق صمیمی ، روابط رمانتیک ( 😅 ) ، موجودی برای بغل کردن ، و گوش های شنوا بگردم . باید فقد چند قطره اشک بریزم و بدونِ این که فازِ دیوونه شدن بردارم ، برم کارای مربوط به موفقیت رو به سرانجام برسونم و زندگیِ شخصیمو قشنگ تر کنم . خودم باید با خودم زندگی کنه ، ولی توی یه جای تمیز ؛ توی یه شرایط پر از آرامش ، و احتمالاً درآمد نسبتاً خوب .

Mr.M

سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴ 1:38

مداومت به ذکر با حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم رو شروع کنم .

هر روز صد مرتبه . ولی همیشه .

هیچ جنبش و حرکت ، و هیچ نیرو و قدرتی نیست جز به واسطهٔ خدای والا و با عظمت ❤️‍🔥 .

Mr.M

سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴ 0:40

روزی که گذشت تونستم بلخره بخونم . درمورد ساعت مطالعه ها سعی میکنم کمتر حرف بزنم . ساعت مطالعه های پایینم رو ممکنه مایه ننگ بدونم و با اشتراکشون غمگین تر بشم . البته ممکنه بعضی وقتا آمارم رو ثبت کنم ولی بیشتر وقتا نباید درموردشون چیزی یادداشت کنم .

فصل اول سریال چیز های عجیب تموم شد و من خیلی انرژی مثبت گرفتم وقتی اِل و اون پسر کوچیکه همدیگرو بوس کردن 🥰 .

امروز نسبت به چند روز اخیر سبک تر بودم . شاید ترکیبی از ۱_ گیر ندادن مادر و دعوا نکردن با اون ، ۲_ جمع کردن لباسا و جارو کشیدن اتاق خواب برای شروعی تازه ، ۳_ دیدن یه سریال جذاب ۴_ بیرون رفتن از خونه برای خریدن سیب زمینی ۵_ خوردن بستنی قیفی حین گذر از خیابون فرعی و ۶_ یکم جلو بردن کتاب ها دست به دست هم داده باشن که کمی کلافگیِ کمتری حس کنم . به هر حال خدارو شکر میکنم که یه تحول کوچیک اتفاق افتاد .

وقتی به آیندهٔ مبهمم فکر میکنم خیلی ذهنم درگیر میشه و انگار یهو فعالیتش چند برابر میشه 😂 . واقعاً آینده من به یه مو بنده . معافیت دائم اعصاب و روان . تازه بعدش کارم جدی تر میشه و برای کنکور و امتحانات نهایی آماده میشم . و بعدش باید برم تو برزخِ آیا قبول میشم یا نه ! و بعدش باید از دانشگاه قبلی تصفیه حساب کنم و مدارک جدید رو ببرم برای دانشگاه جدید . دعا میکنم و از خدا می‌خوام که پزشکی دولتی اون دانشگاهی که هدفمه رو بیارم . اینطوری دید دانشگاه قبلی نسبت به من عوض میشه و دیگه منو یه آدم ضعیف و سست عنصر و یا شاید خنگ نمیدونن ، و درمورد من به دانشجو هاشون میگن . 🥲❤️

الان وقت تلاش کردنه . باید برگردم به دورانی که همه منو پزشک میدیدن بخاطر نمره های مدرسه . باید از اون دوران هم فراتر برم .

وقتی این پست رو نوشتم یکم انرژی گرفتم . بهتره استفاده کنم و قبل از خواب یکم بخونم . شاید ریاضیو انتخاب کنم .

Mr.M

دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ 0:3

اتاق خوابو مرتب کردم . لباسهایی که بعد از برگشت به خونه برنداشته بودم و آویزون نکرده بودم رو جمع کردم و گذاشتم سر جاشون . کتابای اضافه رو جمع کردم . دفتر برنامه ریزی قلم چی رو بروز کردم و هدف‌گذاری این هفته رو با تفکیکِ درس ها اضافه کردم .

یه قسمت از فیلم چیزهای عجیب رو هم دیدم . داره جذاب و جذاب تر میشه داستانش .

یه انعطاف پذیری درست کردم که بتونم باهاش ساعت مطالعه رو زیادتر کنم . تصمیم گیری ای که چه درسی رو بخونم رو به زمانِ پشت میز نشستن محول میکنم . ینی هر روز صبح برنامه ریزی نمیکنم که چی رو باید چه زمانی از روز بخونم .کلاً سه تا درس رو باید بخونم . هر کدوم رو هرچقدر خواستم میخونم . اینطوری ذهنم آروم میگیره که : دیگه مجبور نیستی خودت رو زندانیِ برنامه کنی و خودتو بزور پشت کتاب بنشونی .

ولی یه برنامه ریزی کلی میکنم اول هفته برای کل هفته . این برنامه ریزی می‌تونه ذهنم رو در لحظاتی که پشت میز هستم کنترل کنه و روش تاثیر بذاره و بهم پیشنهاد بده که اگه چیکار کنم نه سیخ میسوزه نه کباب .

این هفته و هفته بعد ، هر روز صرفاً دو ساعت .

بعد از این دو هفته ، نگاه میکنم که اوضاع چطور هست و چطور بوده تا الان . طبق اون شرایط ، تعیین میکنم که تا چند وقت ، چند ساعت بخونم .

خوبه نه ؟ 🥺

خدایا به تو توکل میکنم و از تو کمک می‌خوام . خدایا منو از لذت های زودگذری که بین من و هدفم فاصله میندازه دور کن . خدایا ، منو از وسواس ها و افسردگی ها و اضطراب ها و بعضی مشکلات شخصیتی در امان نگه دار ، چون هم من می‌دونم و هم تو می‌دونی که چقدر بهم آسیب وارد کردن . خدایا منو به شیاطین جنی و انسی مسلط کن و راه نفوذ حرف های منفی یا بی ربطِ دیگران رو ببند . خدایا من ازت پزشکی دولتی می‌خوام توی همون دانشگاهی که توی ذهنمه و تو می‌دونی . منو آماده و ورزیده کن که فقط با یه یا علی گفتن دوازده ساعت بخونم !

خدایا یه کاری کن که امسال تا کنکور سال بعد وابسته به کسی نباشم و عاشق هیچ کس هم نشم . خدایا منو از حاشیه ها دور نگه دار و آدم هایی رو بهم نزدیک کن که ارزشمند باشن . ممنونم ازت .

Mr.M

یکشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۴ 0:6

پنجشنبه صبح با مامانم رفتیم خونه خاله بزرگم . من و مامانم و دوتا دختر خالم و دختر دختر خالم رفتیم باغشون .

خاله بزرگم و شوهرش زود تر از همه رفته بودن و رسیده بودن . بعد از اونا ، اون خالم که بچش مکانیک خودرو میخوند ، با دوتا پسرش رسیده بودن . ما گروه آخر بودیم 😁 .

جمعه شب بود که بعد از خوردن شام ، هممون راه افتادیم برگشتیم . من و مامانم رفتیم خونه اون خالم که دوتا پسر داشت ( = داره ) . شنبه بعد از ظهر ( = امروز ) هم بابام از سر راهش که داشت برمیگشت خونه ، اومد اونجا و باهم برگشتیم خونه خودمون .

یه اتفاق جالبی افتاد وقتی باغ خالم بودیم . پسر خالم که کلاس دهمش تموم شده آزمون قلم چی داشت . به گفتهٔ خودش عربیشون نرسیده بود به یه قسمتایی از بودجه بندی قلم چی . پشتیبانش گفت نمی‌خواد جاهایی که نرسیدی رو جواب بدی . ولی من بیخود و بی‌جهت تصمیم گرفتم به یاد قدیم برم عربیارو جواب بدم . ده تا سوال داشت . ۸ تا درست ، ۲ تا غلط . مجموعاً 79 درصد . من آخرین باری که عربی میخوندم از خاطرات داخل مغزم پاک شده . خیلی جالب بود که هنوز قوی بودم 🫠❤️ .

فک کنم آخرین باری که عربی خوندم مربوط به امتحانات نهایی سال 98 بود . البته من توی دولینگو دوره عربی رو برداشتم و بازی میکنم ، ولی قوانینش زمین تا آسمون با قوانین کتاب عربی متفاوته . کتاب عربیمون بیشتر سعی می‌کنه قرآن رو به ما بفهمونه و مکالمات داخل کتاب ، اکثراً فیک هستن .

اونجا کارت بازیم کردیم . بازیِ Uno و منچ و مارپله . توی هیچ کدوم از این سه تا بازی شانس نداشتم 🤦🥲😁 . کشتی هارم می‌دیدیم علی الخصوص آخریارو که مربوط به مدال گرفتن میشدن . خیلی بخاطر نتیجه ای که کشتیمون گرفت خوشحالم . خداروشکر که انقدر آدمای مستعد و نابغه ای داریم . چه توی ورزش چه توی المپیاد ها . المپیاد نجوم رو هم امسال اول جهان شدیم و هم پارسال ، اونم با ماکزیمم حالت ممکن : 5 مدال طلا برای هر سال ! پنج نفر اعزام میشن و همشون طلا میگیرن . و این اتفاق دو سال پشت سر هم میفته . واقعاً اگه تحریم نبودیم از ژاپن جلو می‌زدیم ....

پنجشنبه و جمعه ، کاملاً خالی از مطالعه گذشت ، ولی من ناراحت نیستم از این موضوع ، چون اونجا حتی اگر میخواستم بخونم نمی‌تونستم خوب و زیاد بخونم و فقد فشار روانی ای که چرا درس نمی‌خونی می‌رفت رو اعصابم ! بعدشم فقد دو روز اونجا بودیم و اگه چیزی میخوندم خیلی ضایع بود :/ .

البته فقد جنبه های مثبت نداشت و حس تنهایی میومد سراغم بعضی وقتا . و میرفتم ایرپاد میزدم و آهنگای بیلی آیلیشو گوش میکردم . من آدمارو خوب میتونم بفهمم . دختر دختر خالم ازم خوشش نمیاد و نمی‌خواد حتی مکالمه دوستانه ای داشته باشه . من روش کراش ندارم و دلیلی که این حرفو بهتون میزنم اینه که ،، مگه آدم بدیم ؟ ینی چیکار کردم که ازم خوشش نمیاد ؟ بخاطر تیپ نزدنم و معمولی رفتار کردنمه ؟ این حس که یه نفر که آدم خوبیه از من بدش میاد خیلی اذیتم می‌کنه . البته بچه های خالم که اونجا بودن از نظر ارتباطات میان فردی از من خیلی جلوتر هستن . و درضمن غم کمتری از رفتارشون دیده میشه . حتی شاید غمی از رفتارشون ندیدم و فعالیتشون به اختلالی نمی‌خورد توی این سفر کوتاه . به هر حال همه آدما ازمون جدا میشن یه روز . باید به این مدل اتفاق ها عادت کنم . حالا جدا از همه این حرفا ، منو خیلیا طرد کرده بودن توی دانشگاه . بخاطر نمراتم بود فک کنم . و ارتباطات اجتماعیم با یکی از پسرای کلاس که صرفاً دوستم بود و رابطه ای زبونم لال بینمون نبود 😅 . بنظرم بلخره یه نفری که باید عقلش برسه عقلش میرسه و منو پیدا می‌کنه . کسی که ظواهر زندگیمو نمی‌بینه و می‌دونه الماس تراش نخورده ای هستم ( مثل خیلی از پسرای دیگهٔ جامعه که گمنام ترین آدم هان ) .

Mr.M

پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ 1:42

بخشی از سخنرانی حضرت محمد ( صل الله علیه و آله ) بعد از فتح مکه :

هان اى مردم، مكه هم چنان بلد الحرام است، چون خداى تعالى آن را از ازل حرمت داده، براى احدى قبل از من و براى خود من كشتار در آن حلال نبوده، تنها براى من پاسى از روز حليت داده شده، از آن گذشته تا روزى كه قيامت بپا شود اين بلد، بلد الحرام خواهد بود، گياه و روییدنی هايش مادامى كه سبز باشد كنده نمی شود، و درختانش قطع نمیگردد، و شكارش مورد تعرض احدى قرار نمی گيرد (و با اشاره دست و يا سر و صدا فرارى نمی شود) و كسى نمی تواند گم شده ‏اى را بردارد، مگر به منظور اينكه صاحبش را پيدا كند، و گم شده ‏اش را به او بدهد.

آن گاه فرمود: هان اى مردم مكه! براى پيامبر خدا همسايگان بسيار بدى بوديد، نبوت و دعوتش را تكذيب كرديد، و او را از خود رانديد، و از وطن مألوفش بيرون كرديد و آزارش داديد، و به اين اكتفاء نكرديد، حتى به محل هجرتم لشكر كشيديد و با من به قتال پرداختيد، با همه اين جنايات برويد كه شما آزاد شدگانيد.

Tags :

#حدیث حضرت محمد

Mr.M

چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴ 3:28

اوضاع روانم بهتر شده خداروشکر . یکم پیشرفت کردم و بعداً درمورد ساعت مطالعه ها حرف میزنم .

می‌خوام عمومی هارو اضافه کنم به برنامه خوندنم . اگر قرار بود سه ساعت بخونم ، ترجیحاً فقد اختصاصی میخونم . اگه قرار بود چهار یا پنج ساعت بخونم ، یه درس عمومی میاد وسط و این دو ساعت رو پوشش میده . بیشتر از پنج ساعتم فعلاً وللش . اون درس عمومی احتمالاً دین و زندگی باشه .

خدایا ، تحت هر شرایطی دوسِت دارم ❤️ . تورو به خودت کمکم کن و باهام مهربون تر باش 🫂 . اگه این خواسته ام رو جدی نگیری من ناراحت نمیشم . کاری که درسته رو انجام بده 🤝🌹💋 .

Mr.M

سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۴ 0:16

امروز روز چرت و پرتی بود . مامانمم قاطی کرد بخاطر یه موضوعی . بابام به یه بهانه ای میخواست برم سر کارش ( که کنار دستش کار کردنو یاد بگیرم ) . منم بهانه بودنِ موضوع رو فهمیدم و نرفتم . مامانم بخاطر همین عصبی شد و از ساعت حدود ۱۱ تا ۲۲ پاچمو می‌گرفت :/ . فک کنم از اوایل کودکی یا اواسطش ، مشکلات روانیم شروع شدن و با سرعت زیادی اوج گرفتن و تثبیت شدن . از اون موقع تا الان ، حتی یک دفعه ام پدر و مادر نپرسیدن که چرا حالت بده . هیچ وقت دنبال حرفای داخل ذهنم نبودن و نیستن و نخواهند بود . وقتی شروع به حرف زدن میکنم ، مامانم فقد میخواد به آسون ترین و کوتاه ترین شکل ممکن جواب بدم و البته همونم گوش نمی‌ده ! و در نهایت میگه که : خب ! آخرش ینی چی ؟ الان باید چیکار کنیم ؟ ( اوج کار کشیدن از مغز 😑😠 )

بعد از ظهرم چشم درد و پیشونی درد داشتم . هیچ فیلمی ندیدم . نه اون سریال ایرانی و نه سریال خارجی ای که دنبال میکنم . حال خوش گذشتنم نداشتم ظاهراً 😅 .

زندگیِ چرت و پرتی شکل گرفته . معلول شدم انگار 🤦 . مث اوتیسمی ای شدم که تقریباً ساختار مغزش رو نمیشه تغییر داد و مشکلش لاعلاجه .

ای کاش یاد بگیرم با مشکلاتم نخندم . الان همه فک میکنن همه چیز بر وفق مراده و از تنبلی کردن خوشم میاد . بذار حداقل ظاهرِ موضوع با باطنِ موضوع یکرنگ بشه .

خدایا ؟ شاید دوسم نداشته باشی ، ولی تورو شکر میکنم که مشکل جسمی خاصی ندارم 🌹 . اگر در آتشم افکنی به دوزخیان میگویم که تو را دوست دارم . شاید میخوای منو از گناه پاک کنی . شاید میخوای منو برای آیندهٔ پیچیده ای که دارم آماده کنی . شاید میخوای مشکلات روانی رو درک کنم که روانپزشک خوبی بشم و آدمای دارای مشکل روانی رو دوست داشته باشم . نمی‌دونم چی میخوای ، ولی یکم قدرتم رو زیادتر کن که تلف نشم 😢 . خدایا دارم میترکم . یا رسول الله ، یه کاری کن . نمی‌دونم میخوای چیکار کنی ولی یه کاری کن 💔 .

Mr.M

دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۴ 10:57

وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ

و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بياموخت و وى آن همه را به انجام رسانيد، (خداوند به او) فرمود: من تو را امام مردم قرار دادم!
عرضه داشت: از دودمانم چطور؟
فرمود: پيمان من به بيدادگران نمى‌رسد!
سوره‌بقره آیه۱۲۴

قالَ سیدنا الصَّادِقُ صلوات الله علیه:
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اتَّخَذَ إِبْرَاهِيمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ نَبِيّاً وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ نَبِيّاً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ رَسُولًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ خَلِيلًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ خَلِيلًا قَبْلَ أَنْ يَجْعَلَهُ إِمَاماً فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ الْأَشْيَاءَ قَالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قَالَ فَمِنْ عِظَمِهَا فِي عَيْنِ إِبْرَاهِيمَ قَالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ قَالَ لَا يَكُونُ السَّفِيهُ إِمَامَ التَّقِيِّ.

امام صادق علیه‌السلام فرمودند:
به راستی خداوند حضرت ابراهيم علیه‌السلام را بنده‌ی خویش قرار داد، پيش از آنكه او را به پیامبری بگیرد. و به راستی خداوند او را به عنوان پیامبر انتخاب كرد، پيش از آنكه رسول خود سازدش. و به راستی رسول خود انتخابش كرد، پيش از آنكه او را به عنوان خلیل خود برگزيند. و به راستی او را خليل خود قرار داد، پيش از آنكه او را امام قرار دهد. پس هنگامى كه همه‌ی اين مقامات را در او گرد آورد به وی فرمود: من تو را امام مردم قرار می‌دهم!
اين مقام به قدرى در نظر حضرت ابراهيم علیه‌السلام بزرگ جلوه نمود كه عرضه داشت: پروردگارا، از دودمانم چطور؟!
خداوند فرمود: پيمان من به ستمكاران نمی‌رسد!
امام صادق علیه‌السلام فرمودند: يعنى احمق‌ها هرگز نمی‌توانند امام پرهیزکاران باشند!

کافی ط - الإسلامية جلد۱ صفحه۱۷۵

Tags :

#احادیث زیبای زندگی

Mr.M

دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۴ 10:54

أَبُو حَفْصٍ مُحَمَّدُ بْنُ خَالِدٍ عَنْ أَخِیهِ سُفْیَانَ بْنِ خَالِدٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) یَا سُفْیَانُ إِیَّاکَ وَ الرِّئَاسَهَ فَمَا طَلَبَهَا أَحَدٌ إِلَّا هَلَکَ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَدْ هَلَکْنَا إِذْ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَّا إِلَّا وَ هُوَ یُحِبُّ أَنْ یُذْکَرَ وَ یُقْصَدَ وَ یُؤْخَذَ عَنْهُ فَقَالَ لَیْسَ حَیْثُ تَذْهَبُ إِلَیْهِ إِنَّمَا ذَلِکَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلًا دُونَ الْحُجَّهِ فَتُصَدِّقَهُ فِی کُلِّ مَا قَالَ وَ تَدْعُوَ النَّاسَ إِلَى قَوْلِه‏

سفیان‌بن‌خالد می‌گوید امام صادق علیه‌السلام فرمودند: اى سفیان، آگاه باش و از رفتن در پى ریاست بپرهیز، که هیچکس در جستجوى آن بر نیامد مگر اینکه تباه شد!
عرض کردم: فدایتان شوم، ما نیز تباه‏ شده‏ایم، زیرا هیچ یک از ما نیست مگر اینکه دوست دارد نامدار باشد و مردم او را در نظر گرفته و به او مراجعه کنند و از او مطالب را فرا بگیرند!
حضرت فرمودند: اینگونه نیست که تو پنداشته‏اى! بلکه ریاست این است که تو شخصی را بدون اینکه حجت باشد منصوب کنی و هر آنچه می‌گوید تصدیقش نمایى و مردم را بر گوش فرا دادن به قول او دعوت کنی!

معانی‌الأخبار صفحه۱۷۹

Tags :

#احادیث زیبای زندگی

Mr.M

یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۴ 22:58

امروز فک کنم یه قسمت از استرنجر تینگز رو دیدم .

توی یوتیوبم کلیپای جذاب روانشناسی دیدم . یکی از کلیپ هارم خلاصه نویسی کردم روی کاغذ .

صبحم تونستم ساعت ۹ بیدار شم و تا ساعت ۱۱ خودمو کنترل کنم که نخوابم . بدون نسکافه . عجیب بود ولی واقعی :) .

چند تا کانال خوب روانشناسی تاریک توی یوتیوب فارو کردم که میتونن منو صبح ها بیدار نگه دارن . البته امروز برای صبح فک کنم سریال چیز های عجیب رو دیدم که خوابم پرید .

امشب می‌خوام دوتا کار بکنم . اسم کارهارو میارم ، با اینکه می‌دونم شاید مثل همیشه بزنم زیر همه چی . این دفعه می‌خوام شجاعت بیشتری به خرج بدم . میرم حموم و بعدش دو ساعت زیست میخونم و تست میزنم .

یا محمد یا رسول الله ، منو از این داغونی نجات بده . اگرم نجاتم ندی همچنان دوسِت دارم 🤝🫂 .

+ الان ساعت ۲۳:۵۰ هست و آب قطع شده و نمیشه برم حموم 🫠 . بنابراین تایم حموم رو می‌شینم میخونم . دو ساعت بود ، شد سه ساعت .

Mr.M

شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۴ 14:7

چند روز پیش که پیش روانپزشک رفته بودم ، یه چیزی متوجه شدم درمورد تشخیص بیماریم که بهم نمی‌گفت . نشسته بودم تا نوبتم شه . نوبتم شد و پروندمو گرفتم که برم داخل اتاق دکتر . یهو دیدم شوهرِ شخصِ بیمار رفت داخل ! خانومش معذرت خواهی کرد و منم با پروندم نشستم . برای اولین بار داخل پروندمو واکاوی کردم 😁 . دنبال ردِ بیماری هام گشتم و کلاً میخواستم ببینم دکتر چی می‌نویسه توش . چیزی که باهاش مواجه شدم ، فراتر از وسواس بود . هرچند که اختلال وسواسی_جبری مهم ترین مشکلمه ولی چیزای دیگه هم دیدم :

دوبار توی جاهای مختلف نوشته بود : paranoid personality

دو دفعه ام نوشته بود : schizoeid personality

وقتی رفتم داخل ، به دکتر گفتم که چرا مشکلاتی که دارمو بهم نمی‌گید اکثرشو ؟ بلخره تشخیص نهاییتون چیه درمورد من ؟ اونم گفت که اسم بیماری مهم نیس ؛ مهم اینه که علائم بیماری رفع بشن .

به هر حال من فهمیدم که تشخیص اصلیش چیه .

احتمالاً اینا : OCD ، Schizoeid personality disorder ، Paranoid personality disorder .

دپرشن هم نوشته شده بود که نمی‌دونم صرفاً علائمی از افسردگی مدنظرش بود یا خود اختلال .

Anxiety هم دیدم فک کنم .

خدارو شکر میکنم که خودشیفته و یا هیجانی_نمایشی نیستم ❤️ .

Mr.M

پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴ 21:57

دیروز و امروز استرنجر تینگز رو دیدم . دیروز قسمت اول سریال شغال هم دیدم و مغزم حسابی درگیر شد 🫠 . تجاوز اونم توی قسمت اول یه سریال خیلی حرفه🤦 . پسرخالم از تلویزیونمون پخشش کرد . منم نمک گیر شدم که بقیه قسمت هارو ببینم 😄 .

نیمه دوم فصل دوم ونزدی

فصل اول استرنجر تینگز

سریال شغال

این سه تارو خرد خرد باید ببینم .

راستی ، خالم که آرایشگره پریروز اومد خونمون و من و پسرخالم براش ده کیلو سبزی گرفتیم . نزدیکای عصرِ پریروز هم اون یکی خالم که بچش مکانیک خودرو میخونه با پسرش اومدن . برادرِ پسرش هم که چند روزی خونمون بود . خاله کوچیکم سبزیاشو همون روز پاک کرد و رفت . اون یکی خالم ، دیروز صبح سبزیاشو با پسر بزرگترش رفتن از اون مغازه خریدن و با مامانم پاک کردن و با سبزی خرد کن خرد کردن . دیشب هم اونا هر سه نفرشون رهسپار خونشون شدن .

امروز متاسفانه خیلی خوابیدم 🤦 . نمی‌دونم چرا . ولی ای کاش اینطور نمی‌شد ...

حوصله ندارم نق بزنم . حالم به درک . 💔

Mr.M

چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۴ 1:25

انگار همین دیروز بود که به وجود خدا شک داشتم . بعضی وقتا خدا ناباور بودم ، بعضی وقتا خداباور و بعضی وقتا ندانم گرا . فکر میکردم پیامبر اکرم مبتلا به صرع لوب گیجگاهی یا شاید اسکیزوفرنی باشه . واقن چی شد که وجود خدا و حقانیت پیامبر رو قبول کردم ؟ خدا کمکم کرد که OCD تحت کنترل در بیاد . خدا بود که کمکم کرد تا مشکلات روانیم تحت کنترل در بیان . تا حد خوبی به زندگیِ عادی تونستم برگردم . خداروشکر که صبرم بیشتر شد ، و فلسفه رو کمی شروع کردم به خوندن و متوجه شدم که اکثر حرفای خداناباور ها ناشی از غرور کاذبشونه . خیلیای دیگه هم با دلایل ناکافی و ناقص خدارو مثلاً رد کردن . برام جالبه که خیلی از اساتید ، بدون دلیل کافی خدارو قبول دارن یا قبول ندارن .

خلاصه خداروشکر که خودش بهم لطف کرد ❤️ . از حضرت محمد هم ممنونم که واسطه کمک های خدا شد . شاید اگه دعاهای اون نبود خدا نگاهمم نمی‌کرد از فرطِ انرژی منفی ای که در خودم جمع کرده بودم .

پدر امت ، تولدت مبارک 🫂🥹🥺 .

Mr.M

سه شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۴ 1:30

خدایا ، باور کن روم نمیشه باهات حرف بزنم 🥲 . چی بگم بهت ؟ جسمم حدود ۹۸ درصد سالمه ولی طوری زندگی میکنم که انگار دست و پا ندارم و به صورت همزمان اوتیسم شدید هم دارم . خدایا ، اگه میبینی هیچ غلطی نمیکنم به حساب روان خسته ام بذار که نمی‌دونم چیکارش کنم .... خیلی حس بی کس بودن میکنم ولی به روم نمیارم که کسی نفهمه نقطه ضعفمو . جالبه که از نقطه ضعف ها سواستفاده میکنن و هر بحثی که میشه پای نقطه ضعف ها میاد وسط :) . اگرم به روم نیارن ، بازخورد منفی نشون میدن و ازم بدشون میاد ! توی دنیای بیرون از فضای مجازی انگار هیچ کس منو گردن نمیگیره :)) . واقنم گردن گرفتن یه آدم افسردهٔ وسواسی باید خیلی عجیب باشه 🤔 .

فردا تولد حضرت محمده :) . دوستت دارم پدر امت 🫂❤️ . لطفاً کسی که دوستت داره رو از دایرهٔ دیدت خارج نکن :) . ای کاش میدیدمت ....

Mr.M

سه شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۴ 0:42

دیشب حال خیلی گرفته ای داشتم . نمی‌دونم نیم ساعت یا شاید حدود یک ساعت سر جام در حالیکه به سقف نگاه میکردم گریه میکردم . صورتم گریه نمی‌کرد و تغییری نداشت . فقد از چشمام اشک میومد . بعدش رو یادم نیست . ظاهراً خوابم گرفته بود و بعدش به خواب رفته بودم .

روزی که گذشت حالم انگار بهتر بود . دقیقاً نمی‌دونم چرا .

راستی دیروز قسمت اول stranger things رو دیدم و امروز قسمت دومش رو . زیرنویس میبینم طبق معمول . خیلی شخصیتای سریالو دوس دارم 🙃 .

صبح زود احتمالاً خاله هام بیان اینجا برای خرید سبزی . چون اینجا یه مغازه ای هست که سبزیاش خیلی تازه‌ن و قیمتشم اوکیه . احتمالاً من و پسرخالمو بفرستن حدود پونزده کیلو سبزی بگیریم ! فاصله سبزی فروشی با خونمون کم نیست و حسابی قراره اذیت شیم انگار .

برای ۱۵۰۰۰ اُمین بار می‌خوام ریکاوریِ خودمو شروع کنم . فردا که خاله ها میان و نمیشه ظاهراً . پس فردا احتمالاً یه کاراییو که خودتونم میدونید شروع کنم .

راستی ! ساعت ۱۹ روز سه شنبه که الان در ابتدای اون هستیم باید برم دکتر روانپزشک . نمی‌دونم بهش چی بگم . خبرای خوبی ندارم برای گفتن .

Mr.M

دوشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۴ 0:42

قرار بود صبح فردا بریم یه جایی با پسرخالم . ولی من گفتم نمیتونم بیام . حالشو ندارم . ننم یکم قاطی کرد که بمون خونه ، خونرو متر بزن ببین کم و زیاد شده یا نه . بعدش قیافه اومد برام و تا همین الان که خوابید یجوری نگام میکرد که انگار دشمنشم . من توی این حالت ، اینطور برداشت میکنم که منو دشمن میبینه ، پس منم حالت وحشیانه میگیرم و بداخلاق میشم . اگه مامانم نمی‌خوابید مطمئناً یه دعوایی راه می‌افتاد .

این ساکراستارزم ادا اطوار در میاره و حالمو بدتر می‌کنه . هر کاری میکنم نمیتونم با حساب گوگلم وارد بشم و فقد منو با guest وارد بازی می‌کنه . خیلی با پسرخالم تلاش کردیم درستش کنیم ولی نشد .

حالم خیلی بده . الان توی پذیرایی دراز کشیدم و اینارو تایپ میکنم . حتی حال ندارم برم از کمد دیواری بالش و پتو وردارم .

با این مدل وضعیتا هیچی نمیشم . یه مشت امید واهی توی سرم بود که ۹۹ درصدشون ناشی از بیماری روانی بودن . حداقل ۱۰ ساله که به یه تیکه آشغال تبدیلم کردن . خدا لعنتشون کنه . پدر و مادرشونم لعنت کنه که اینارو مریضِ روانی بزرگ کردن .

Mr.M

یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴ 20:24

ماهِ ما بجای قرمز شدن داره سیاه میشه .... 😒

پ.ن : دورِ سیاهی ها قرمزی ماه دیده شد 🫠 .

Mr.M

یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴ 15:53

چند نفرو توی ایران داریم که وقتی پولدارن بشینن برای کنکور درس بخونن ؟ چند نفر پیوسته میتونن دوازده ساعت در روز بخونن ؟ هر قشری از آدما سختی های خاص خودشونو تجربه میکنن . نوع سختی کشیدن ها متفاوته ، ولی اندازه‌شون بیشتر از ۵۰ درصد اوقات ، برابر .

Mr.M

یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴ 15:42

Mr.M

شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ 1:36

لطفاً بزنید روی لینک زیر و داستان تلخ یه دختر باهوش که میتونست رتبه یک بشه رو بخونید . ببینید روانِ داغون ، آدمو تا کجا می‌بره !

لینک

Mr.M

شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ 1:9

من احتمالاً جواز شرکت در کنکور سال آینده رو بگیرم . باید هر روز یادم بندازم که : از مجموعِ اشتباهات و تجربه های قدیمی درس بگیر . وقت تلف نکن . هرچقدر بیشتر فکر کنی زمانِ زیادی داری ، زمان برات زودتر تلف میشه و تایم زیادی هدر می‌ره و خسارت خیلی خیلی بزرگتری میبینی . هر روز طوری زندگی کن که انگار دو سه ماه دیگه کنکوره و برای آخرین بار میخوای استارت مطالعهٔ بالارو بزنی . خیلی گذشتهٔ چندش آوری داشتی پسر ! ولی تو باید سعی کنی مثل طلا از معدنش استخراج و خالص بشی .

Mr.M

شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ 0:58

امروز با پسر خالم یه فیلمی که شبکه نمایش گذاشته بود رو شانسی و برحسب اتفاق شروع کردیم به نگاه کردن . از قضا تا آخرشم دیدیم و خیلیم بی محتوا بود 🤦😂 . بعدش یه فیلم دیگه پخش شد که پسرخالم خیلی تعریفشو میکرد . فیلم «نفس نکش» . فیلم خیلی رومخی بود ولی هیجانش قابل قبول بود .

عصرم با پسرخالم رفتیم بستنی قیفی بگیریم . مکانش نزدیک خونمون بود و میشد بدون آب شدن اونارو رسوند به خونه . خیلیش آب شد ولی بازم اوکی بود 👌 .

ظهر جفتمون خوابیدیم و بعد از ظهر هم همش تو اینستا می‌چرخیدیم و پستای جذابو می‌دیدیم . آخراشم رفتیم پستای مربوط به غذاهای خفنِ رستوران هارو دیدیم . با قیمتای خیلی پایین ، غذاهای پرو پیمون میدادن . توی کرج و تهران بودن اکثرشون . پسرخالم میگه یکیشون که توی کرجه رو از نزدیک خیلی دیده و اصلاً خبری از قیمتای های داخل پست نیس 🤦 . روباهای مکار 😒 . به هر حال خیلیاشونم واقعی هستن . یکیشون بخوره به پستم حتماً میرم خرید میکنم از رستورانش ، ولی متاسفانه اکثرشون نزدیک خونه ما نیستن 🫠 .

با اینکه یه حسِ فقدانِ یه چیز باارزش توی وجودم بود ، ولی امروز افسردگی و وسواس پایین بودن . با بعضی از آدما میتونم برای مدت کوتاهی مچ بشم . این مچ شدن باعث میشه که افسردگی و وسواس تق و لق بشن و خیلی خوب تحت کنترل در بیان .

Mr.M

جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ 1:11

روزی که گذشت یکم افت کردم و فقط زیست خوندم . یه اتفاقی ام افتاد و اون این بود که یکی از پسرخاله هام که رشته انسانی میخونه و میخواد بره کلاس یازدهم اومد خونمون . نزدیکای شب رسید . مغزم درگیر حرف زدن با اون بود و یادم رفته بود چقدر توی تنهاییم دپرس میشم . کلاً مشکلاتی که دارمو یادم رفت . شب ، عموم که خرگوشمو داده بودم به دخترش اومده بود خونه مامانبزرگم و اتفاقاً پسرشم بود . اون میخواد بره کلاس دهم . اف اف زنگ خورد و پسرعموم گفت خرگوشتو آوردیم ؛ اگه میخوای ببینی بیا . منم رفتم حسابی با پشمک خان ور رفتم 😂 . اونم طوری بزرگ شده که کلاً با بازی کردن و ماساژ دادن خیلی حال می‌کنه . بعد ولش کردم توی راهرو که بره بچره ! اونم که عاشق جاهای تنگ و تاریکه ؛ برا همین می‌رفت لای وسایل بابام که جاهای جدیدو کشف کنه و اونجارو مال خودش کنه 😂 . یه سری جاهام که گونی بود رو میخواست با دستاش بکنه . فک میکرد مث خاک میمونه ! ولی آخر سر تونست گونیو پاره کنه با دهنش . وقتی می‌دیدم که چقدر آروم راه می‌ره ولی موقع کندنِ گونی چقدر پرانرژی عمل می‌کنه خندم می‌گرفت . خیلی خرگوش باهوشیه بین همنوعان خودش . فقد یک ماه دست من بود ، ولی من انقدر باهاش بازی کردم که انگار بخشی از مغزم که آدمم وارد مغزِ خرگوشم شد 🤔 . یه سریا میگن حیوونایی که آدما نگه میدارن ، اخلاقشون شبیه صاحبشون میشه . من نسبتاً به این حرف باور دارم . عروس هلندی خالمینا که یکی از بچه هاش ( پسرخالم ) الان خونمونه ، به شدت عصبی و وحشیه . جو توی خونه خالم مثل اخلاق عروس هلندیشونه . خونشون کلاً سر و صداست . خالم و دوتا پسرش و شوهرش همش الکی به هم گیر میدن و سر و صدا میکنن و یکی دو دقیقه بعد آشتی میکنن و میخندن 😂 . عروس هلندی مام اخلاقش رو مخه . ساکته ، ولی بعضی وقتا خیلی حرف میزنه یا سوت میزنه . درست مثل مامانم . مامانم توی خونه آرومه ولی یهو تصویری زنگ میزنه به خواهراش و به شدت سر و صدا راه میفته ؛ چون هم خودش بلند حرف میزنه هم خاله هام . من چون نزدیک عروس هلندیمون نمیشم شبیهم نشده . راستی یادم رفت بگم . بخاطر جو سنگین خونمون و ساکت بودنش در طی روز ، عروس هلندیمون یکم غمگینه . البته مامانم خیلی دوسش داره و باهاش خیلی وقتا حرف میزنه و پرندمونم خوشحال میشه و سوت می‌زنه 😂 . شوهر خالم گفت عروس هلندیمون ماده‌ست . الان که بزرگ شده خیلی کم حرف میزنه . کم حرف زدن ویژگی ماده‌هاست . ولی ممکنه بخاطر تمرین نکردن های مامان و بابامم باشه . بابام که فقد بهش سوت یاد میده و باهاش بازی می‌کنه ( پیش بابام اهلیه ولی به من و مامانم اعتماد نداره ) .

Mr.M

چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ 23:50

از چت جی پی تی درمورد وضعیت تصفیه حساب ناقصم سوال کردم . گفت که اگه یک مرحله از تصفیه حساب هم مونده باشه ، باید تا قبل از تاریخ ثبت نام کنکور انجامش بدی . من میخواستم اول سال بعدی قبول شم و بعدش که مطمئن شدم که دانشگاه خوب آوردم ، برم تصفیه حسابِ مالیو انجام بدم . خداروشکر کاغذ بازیا تموم شدن . خیلی پدرم در اومد توی اون بازه . فقط یه کارت کشیدنِ ساده می‌تونه آیندمو نجات بده 🥺 .

چهار ترم توی مقطع کارشناسی ، دانشگاه دولتی میرفتم . رشته مهندسی بهداشت محیط . پول چهار ترم فک کنم خیلی بشه 🫠 . امیدوارم ۱۵۰ میلیونو رد نکنه ....

Mr.M

چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ 22:48

سه ساعت و ده دقیقه 😍 . تست شیمی و زیست .

تنکس گاد

Mr.M

چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ 0:3

از صبح تا الان آلرژیم فلجم کرده 🫠 . صبح تا عصر بینیم مسدود شده بود و وقتی افقی میشدم این اتفاق تشدید هم میشد . از حدود عصر تا الان هم آبریزش بینی دارم . بعد از ظهر اومدم آنتی هیستامین بخورم که فهمیدم ورقشو گم کردم 🤦 . نمی‌دونم چرا نرفتم بخرم ... شاید بخاطر دعوای صبح با مامانم بود . بعد از دعوای صبح ، انرژیم خیلی افت پیدا کرد .

به هر حال ، یک ساعت و پنجاه دقیقه شیمی تست زدم . منطق حکم می‌کنه که امشب بیدار بمونم و بخونم ؛ چون روز ها احتمال دعوا با مامانم وجود داره . درضمن من صبح ها نسبت به شب ها خیلی فلجم و نمیتونم چیزی بخونم .

این فیلم بچه مهندس یکم رفته رو مخم . هیچ وقت کسی برای جواد جوادی احترام قائل نمیشه . هر فصل پر شده از تحقیر شدن های یه انسانِ بدشانس . ولی خیلی برام جذابه این فیلم . از معدود سریال های خوب صداسیمای ایرانه .

✨✨✨✨✨

صبح امروز یه خواب عجیب دیدم . توی خواب قرار بود با تیراندازی با تفنگ کشته بشم . میدونستم که کشته میشم ؛ برا همین رفتم به مامانم بگم و ازش حلالیت بطلبم ، ولی اون فقد خندید و راهیم کرد رفتم . نمی‌دونم کشته شدم یا نه ، ولی مدام در حال فرار کردن یا پیدا کردنِ راه فرار بودم . یه خواب دیگه ام دیدم که خونه مامانبزرگم بودم ؛ دختر عمم با تیر زد مامانبزرگمو که توی اتاق خوابش دراز کشیده بود رو کشت . با صورت و لباسهای خونی اومد بیرون و تفنگ رو نشونه گرفت سمت من ، و فک کنم وقتی شلیک کرد از خواب بیدار شدم .

🌹🌹🌹🌹🌹

خیلی در به داغونم . امیدوارم سر انتخاب رشته نکردنم جنگ جهانی راه نیفته 😐 . و امیدوارم دوستایی که توی مجازی دارم و کسایی که کنکوری بودن و دنبالشون میکنم ولی منو نمی‌شناسن هم موفق بشن بهترین نتیجه رو از انتخاب رشته بگیرن و راضی باشن .

راستی ! خانواده رفتن یه قفس گنده تر گرفتن برا عروس هلندیمون . خیلی براش بزرگه ولی همین که حس آزادی بیشتری پیدا می‌کنه دلیلِ کافی ای برای خرید این قفس گند‌ست .

Mr.M

سه شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۴ 0:16

روزی که گذشت تونستم کمی به حالت عادی برگردم . دو ساعت و پنجاه دقیقه زیست خوندم و تست زدم و یک ساعت هم شیمی خوندم . مجموعاً : 3:50 .

پسرخالم که مهندسی مکانیک خودرو میخوند امروز زنگ زد خونمون که بگه توی سایت سنجش یه برنامه ای رو گذاشتن که خریدنیه و باهاش میتونی انتخاب رشته رو راحت تر کنی و ... بعدش گیر داد که حتماً انتخاب رشته بکن و برو دانشگاه . نمی‌دونم چرا خودشو نخود آش کرده ، ولی میذارم رو حساب نشخوار های فکریش درمورد پول درآوردن توی ایران 😁 . فک می‌کنه اگه انتخاب رشته نکنم یه دست و یه پامو از دست میدم یا دویست میلیون نفر میان حقمو میخورن ! من به همه گفتم هدفم چیه . پزشکی . البته شهرشو بهشون نگفتم که سکته نزنن ، چون می‌خوام تهران بیارم و اونا این هدف رو به شدت دور از دسترس میبینن . پسر خالم یه دلیل جالب هم آورد . و گفت که ممکنه یهو بهت بگن معافیتت تموم شده و باید بیای خودتو معرفی کنی ! و گفت برا دوستش این اتفاق افتاده بوده . و بهم گفت که برم دانشگاه رو ثبت نام کنم که بتونم چهار سال معافیت درسی بگیرم . چرت و پرت روی چرت و پرت ! از بس چرت و پرته حرفش که نمیخوام دلیل چرت و پرت بودنشو تایپ کنم 😂 . خدا مغز محدودش رو باز کنه انشاءالله و امیدوارم سرشو از ماتحتم در بیاره .

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Tags
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم