پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴ 0:57

روزی که گذشت دهنم سرویس شد . پرستار بابابزرگم عمل چشم داشت . چشمش آب مروارید درآورده و باید روزی که گذشت عمل میشد . برا همین بعد از ظهرِ دیروزش رفت . از صبح تا ظهر بابابزرگم کلافگی میکرد و داد و بیداد راه انداخته بود . هممون خل و چل شده بودیم از دستش :/ . من و مامانم رفتیم پایین خونه بابابزرگمینا . یکم داد و بیداد کردنش متوقف شد ولی بعد از یه مدتی ، دوباره به پرستار گیر داد و بی تابی کرد . آخر سر هم بهش انگ دزدی زد ولی چون سنش خیلی بالاست و به همه مشکوکه ( اختلال شخصیت پارانوئید داره ) ، برا همین جدی نگرفت پرستارش . پسر عمم اون زمانی که بابابزرگم به پرستارش گیر میداد اونجا بود . وقتی اون آقاعه رفته بود آشپزخونه به بابابزرگم هی می‌گفتیم توروخدا آبروریزی نکن زشته ! منم یادمه که بهش گفتم دزد نیستش . آبروریزی نکنین ! به پرستاره می‌گفت کیفتو بیار ببینم توش چیه . بیا کیفتو خالی کن و ....

خلاصه دهن پرستار بعد از کمتر از ۲۴ ساعت سرویس شد و همون قبلیه برگشت در حالیکه عمل نکرده بود . در واقع بابام و عمو هام گفتن که این دوباره بیاد که یه جایگزین دیگه براش پیدا کنیم . وقتی که برگشت ، بابابزرگم دیگه هوار نمی‌کشید و استرس مرگ نداشت . خیلی خیلی از مردن میترسه و میگه پیشم بشین . احتمالاً فک می‌کنه عزرائیل ازمون میترسه 😑😁 .

مشکل بابا بزرگم دوتا چیزه :

مشکلات مغزی ( زوال مغز و آلزایمر ) + نداشتنِ هیچ سرگرمی ای !

چون وقتی جوون بوده هیچ سرگرمی ای برای خودش نداشته ، توی پیریشم همون طوری باقی مونده و البته چیزیم یاد نمیگیره چون دیگه زوال عقل پیدا کرده و بدون قرص ها حتی راه نمیتونه بره و حرف زدنم براش سخت میشه .

احتمالش هست دوباره ببرنش روانپزشک . البته نمی‌دونم چرا همه جور دکتری می‌رن ولی به روانپزشک ها گیر نمی‌دن و اعتماد نمیکنن ! باباشون داره جون می‌کنه و کلافست ولی همش میبرن مغز و اعصاب و اسکن و کوفت و زهر مار میگیرن و توهم میزنن که نابغه ترین خانواده جهانن ! دفعه پیش که رفت روانپزشک ، فقد با یدونه قرص اعصاب و روان تونست مث آب خوردن بخوابه . عمو هام خنگ هستن . عممم خنگه و اختلال شخصیت خودشیفته هم داره بنظرم . یه لیسانس پرستاری از دانشگاه آزاد گرفته ، ولی توی کل کارای پزشکی دخالت می‌کنه و نظر میده . نمی‌دونم گفتن بلد نیس :/ . خدایا یه کاری کن مث اینا نشم ! خدایا ، من ازت یه شخصیت متمایز می‌خوام که ایرادات خیلی کمی داره .

البته مطالعه هم داشتم . ساعت مطالعه دقیقاً همون قدری شد که باید میشد :) . خدارو شکر .

الآنم نمی‌دونم چرا سردرد دارم . به مغزم خیلی فشار آورد این پیرمرد 😑 . صداش هنوز توی سرمه .

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم