روزی که گذشت پنجره آشپزخونه رو از بیرون یه دور با دستمال کفی و یه دور با آب شستم . با اینکه طبقه دوم هستیم ، ولی نمیدونم چرا ترسم نسبت به ارتفاع کم بود ؟! بنظرم بخاطر حس خستگی بود و توی حال خودم نبودم .
ساعت شیش بعد از ظهر هم راه افتادم برم دکتر روانپزشک . دکتر دوباره یه نامه داد برای شورای عالی سه نفره که قراره ۱۴ ام اسفند برگذار بشه و منم باید برم . دارو ها ثابت موندن و دفعه بعدی ۲۱ فروردین باید برم پیشش . ینی دو ماه دیگه .
دوباره بحث تنهایی رو اونجا مطرح کردم . دکتر گفت باید یکیو پیدا کنی . گفتم « آخه کیو پیدا کنم ؟ از کجا پیدا کنم ؟» « گفت بلخره از یه جایی باید شروع کنی » .من گفتم «نمیدونم باید چی بگم و استرس میگیرم اولش . » گفت « برا اینکه ترست از جنس مخالف بریزه ، همین جوری که داری توی خیابون راه میری از دخترا آدرس بپرس ! اینطوری به مرور برات عادی سازی میشه . مکالمرم تا جایی که میتونی طولانی کن ؛ مثلاً آدرسی که بهت میگه رو الکی متوجه نشو و ازش هی سوال بپرس . » راه جالبیه بنظر خودمم 😅 . البته من نسبت به قدیم خیلی بهتر شدم و میتونم راحت تر ارتباط بگیرم . به دکتر گفتم « من شروع کننده خوبی نیستم . وگرنه مشکل زیادی با ادامه دادن ندارم . اولش خیلی میترسم . میترسم که یهو دختره قاطی کنه و آبرومو بخواد ببره ! » گفت « اگه همین کار ساده ای که گفتمو بکنی ، به مرور ترست میریزه و از این حالت در میای » .
ساعت مطالعه روزی که گذشت اوکی بود . روزی که شروع شد هم انشاءالله اوکی باقی خواهد ماند ! 🥰
راستی براتون عجیب نیست که برخلاف نوشته هام انقدر خجالتی باشم ؟ 😄 بعد از دوران دانشگاه میتونستم خیلی راحت تر با دخترا حرف بزنم ، ولی خب هنوز باید پیشرفت کنم توی این حوزه .