دیروز یه دفعه ای ظهر تصمیم گرفتیم با مامانم بریم خونه خاله بزرگم . دعوتش یه دفعه ای بود ، برا همین نشد بخونم و رفتم حموم و آماده شدم برای یه مهمونی کوچیک ! اون یکی خالم که پسر بزرگش مکانیک خودرو میخوند هم با دوتا بچش بود . دخترای خاله بزرگمم بودن . دختر دختر خاله ام هم همینطور ! به مرور خاله کوچیکمم اضافه شد . برای تنوع بد نبود . حرف سمی ای به من نزدن و جای شکر داره . ولی وقتی دراز کشیده بودم و فکر میکردن خوابم ، درموردم حرف میزدن با صدای پچ پچ گونه ! خالم که پسرش مکانیک خودرو میخوند فاز خردمند بودن برداشته بود و وقتی مامانم درموردم میگفت ، خالم سعی میکرد حرفشو و منو بی اهمیت جلوه بده . انگار توی ذهنش دیگه کاربردی نداشتم . دلیل این کارش هم احتمالاً شکست های پی در پیم بوده . جالبه که اگه پزشکی تهران بیارم ، یه دفعه ای تبدیل میشه به یکی از فن هام و پروسهٔ چسبوندنِ اسمشون به موفقیتِ به دست اومده شروع میشه .