ای کاش میتونستم شبا بیدار باشم و چراغ ها هم روشن باشن . زندگیِ شبانه رو خیلی دوس دارم . من بدنم شبا افسردگیش خوب میشه ! انرژی میگیرم و خیالبافی ها میان سمتم . خلاصه شبا یه آرامش خاصی دارم که حتی جایگزینی براش ندارم !
لعنتی ! چقدر توی ذهنم با بقیه حرف میزنم ! چقدر توی ذهنم داستان سرایی میکنم ! چقدر سناریو سازی میکنم ! هنوزم خیلی اوضاع خیته !
۱۹ ام باید برم روانپزشک . درمورد الکتروشوک دوباره باهاش صحبت میکنم . این دفعه به زور هم که شده قانعش میکنم .
برای سربازی هم باید بگم نامه بده .
راستی پلیس پیشگیری هم باید برم . ولی فکر کنم یارو بهم بگه که نامه دکتر رو نشون بده ، وگرنه نامه نمیزنیم به بیمارستان .