دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳ 1:27

امروز خیلی فاجعه بود ولی نسبتاً خوب به پایان رسید و جلوی خسارت های زیادتر گرفته شد ! 😁 قرار بود سه ساعت بخونم ولی خب 1 ساعت و 10 دقیقه دی اس ام خوندم . قبلش قرآن هم خوندم . سوره یس به عربی . نمی‌دونم چقدر قبل از قرآن بود ، که خوابیده بودم . شاید مثلن یک ساعت موقع غروب خورشید خوابیده بودم ( خوابِ غروب می‌دونم بَده ) . بعدش که بیدار شدم ، توی خماری بودم و بعدش شام خوردم و بعدش قرآن + یکم مطالعه .

صبح ، نزدیکای ظهر ، قسمت سوم از فصل سوم from رو دیدم و دوباره حالم پوکید 🤣 . نمی‌دونم چرا هیچ مشکلی توی این سریال نمی‌خواد حل بشه ؟! 😂 چک کردم و دیدم که ظاهراً فصل چهارمش هم می‌خوان بسازن و ۲۰۲۶ منتشر کنن . تا اینجای کار ( 23 قسمت ) ، هیچ مشکلی حل نشد بجز مشکلِ « تابیتا » . که امروز توی قسمت سوم ، مشکل تابیتا خانوم دوباره برگشت به حالت عادی 😑 . توی فیلم همه دیوونه شدن از بس دور خودشون چرخیدن ! 😂

🌹🌹🌹🌹🌹

روزی که گذشت ، با اینکه بعد از ظهر ساعت ۴ نسکافه خوردم و خوابم پرید ، بازم نتونستم خودمو جمع کنم و عصر حالم بد شد و روی فرش پذیرایی دراز کشیدم . دی اس ام هم بغلم بود و میخواستم فصل اختلالات افسردگی رو شروع کنم . ولی خب نشد شروع کنم و بعدش گریم گرفت و توی فکر رفته بودم که « فک کنم کارم تمومه 😢 » . توی فکرم خیالبافی میکردم که رفتم برای مرحله دوم معافیت اقدام کنم ، و بهم کارت قرمز ندادن و با معافیت شیش ماهشونم لابد نمیتونم دانشگاه ثبت نام کنم حتی اگه قبول بشم ، و .... در نهایت خیالبافی کردم که روانپزشکِ معاینه پزشکی ، تشخیص داده که اصلن چیزی به من تعلق نمیگیره 🤦 . و به دکتر میگم که : من چیزی ندارم از دست بدم . همه چیم ازم گرفته شده . اگر معافیت نگیرم ، در آینده ای نزدیک میام همینجا و جلوی روتون خودمو میکشم . ولی اجباری نمیکنم بهتون با اصرار کردنای بی مورد . هر کاری صلاح میدونید انجام بدین . شما کار خودتونو درست انجام بدین و منم کار خودمو درست انجام میدم .

بعدش آروم و با چشم های بسته گریه میکردم . چشمامو باز کردم و دیدم از چشمام اشک سرازیر شد . صدای مامانم رو شنیدم که انگار تلفنش داشت تموم میشد و از آشپزخونه میومد بیرون . سریع خودمو جمع کردم و رفتم اتاق خواب و چراغو خاموش کردم و روی تخت خوابیدم . درضمن اشکامم کامل با دست خشک کردم که لو نرم . ( چون دردی رو دوا نمیکنن . فقد سرطانی رو به سرطانی اضافه میکنن ! ) مامانم اومد اتاق خواب و دید خوابم . صدام کرد . بیدار نشدم . بعدش متلک انداخت و یکم قاط زد و از اتاق خواب دور شد و رفت سر کارش ! بعدش واقن دیگه خوابیدم چون حالم بد بود و وقتی گریه میکنم خوابم میگیره . و زمانی که بیدار شدم ، مامانم قاطی نبود ! در واقع دیگه یاد گرفته که منو دیوونه نکنه ، چون هر کاری با من بکنه ، دقیقاً با خودش می‌کنه . ( انتقامِ روحی_روانی میگیرم . ) گفت برو برا خودت لبو بذار تو بشقاب و بخور . رفتم آشپز خونه و دیدم لبو ها در حال قل قل کردنن . با چنگال پنج تاشو گذاشتم تو بشقاب و وایسادم از حالت « مواد مذاب » در بیاد تا بخورمش 😂 . بعدشم که کم کم شام حاضر شد و بعد از شامم که براتون تعریف کردم . روزی که گذشت خیلی خوابیدم . خدا افسردگیمو لعنت کنه ! ( خدایا افسردگی چسبیده به بدنم . لطفاً درست هدف بگیر اشتباهی منو نزنی ناکار کنی ! 😂 )

تصمیم بر این شد که نسکافه رو صبح بخورم و برم بخونم و فیلم رو هم ظهر ببینم . بعد از فیلم هم قرآن بخونم که پالس های بدنم بیفتن و بعدش منتظر ناهار بمونم . هرچند که ممکنه ناهار رو قبل از فیلم دیدن بخورم . خیلی فرقی نمیکنه برای من .

درضمن فردا قراره دکتر روانپزشک برم . هفته پیش ، روز دوشنبه وقت گرفته بودم و یک هفته بعدش نوبت داد ! سگ تو روحت ! البته تقصیر منشی هم نیست . به کی فحش بدم ؟ سگ تو روحت روزگار ! 😂

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم