روزی که گذشت ، جلسه سوم به پایان رسید . سخت بود خدایی . انقد از پام کار کشید که وقتی زانو هام رو تا میکردم ، دیگه نمیتونستم صاف کنم :) .
خونه که اومدم خوابیدم . بعدش که بیدار شدم خیلی آروم بودم . 🙂
امروز هیچی نخوندم . خدای بزرگم ، رحمتِ بزرگِ آفرینش ، روح مقاوم و دلشکسته ام ، جسم درد کشیده ام ، لطفن منو ببخشید . 💔 من دوس ندارم که بدبخت زندگی کنم و درجا بزنم . توجیه خاصی برای هیچ کاری نکردنم ندارم ، ولی حداقل اینو میدونم و میتونم بگم که : من این شرایط خسته کننده رو دوست ندارم و تلاش میکنم تغییرش بدم .