جمعه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۳ 16:49

امروز رفتیم بهشت زهرا . من توی ماشین خوابم برد و نرفتم سر مزار مامانبزرگم . خانواده عمم و مامان و بابام رفتن . بعدش برگشتیم خونه و برای ناهار هم اومدیم خونه مامانبزرگم ( بابابزرگم ) . دختر عمم از اینکه اصلن باهاش حرف نمی‌زنم و سعی میکنم نگاهش هم نکنم تعجب کرده بود . توی جمع با صدای نسبتاً بلند که همه بشنون از این وضعیت شکایت کرد که : مبین از وقتی رفتیم فلان جا ، دیگه باهام حرف نزده تا الان . سه ماهه جواب سلاممم نمی‌ده !

بعدش بقیه لبخند میزدن و آروم آروم می‌خندیدن و ماست مالی می‌کردن که لابد نشنیده . و میگفتن که مبین با همه همینه . با دختر خالشم اینطوریه . بعد دختر عمم می‌گفت که : آخه جواب سلامم نمی‌ده . اصلن هیچی نمیگه بهم . من نمی‌دونم چرا از دستم ناراحته . نمی‌دونم چرا چیزی بهم نمیگه که چرا ناراحته ؟

منم آخر سر ماست مالی کردم که این مفهوم رو برسونم که ازم سوال نکنید . میگفتم که : نشنیدم وگرنه جواب سلام میدادم . بعد خاله بابام و مامانم با خنده گفتن که : حالا یه علک سلام بگو . منم به مامانم نگاه کردم و گفتم : علک سلام ! ینی به دختر عمم حتی نگاهم نکردم و غیر مستقیم سلام دادم که فقد خفه شه .

چرا ازش بدم میاد ؟ این قضیه مربوط به حداقل ده سال پیش تا الان میشه .

من دختر عمم رو اینطور میبینم ، و شاید حرفم درست و شاید غلط باشه . لزوماً درست نیست :

مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته ، با درجهٔ متوسطِ بیماری / نمی‌ذاره حرف بزنی و همش جوابتو میده / نمی‌ذاره نظرات مخالفش شنیده بشن و طرف رو ساکت می‌کنه که حرف نزنه / میگه انتقاد پذیره و انسان دوسته و فازِ پیروی از قوانین حقوق بشر ورداشته ، ولی در عمل ، یه احمقه که به عقاید هیچ انسانی احترام نمی‌ذاره و همه باید باب میلش زندگی کنن . من اگه بهش بخوام « نه » بگم ، نیم ساعت عقایدم رو میکوبه و مسخره می‌کنه و متلک میندازه . من اگر بخوام جوابش رو بدم ، یه کاری میکنم که خودکشی کنه . ولی آدم بدی نیستم و نمیخوام مثل خودش با خودش برخورد کنم . اون تحملِ واکنشِ هم اندازه رو نداره و باید یک دهمِ کنش ، واکنش نشون بدم که خودشو نکشه ! / خیلی خیلی زر زروعه و درمورد بزرگی و عظیم الشأن بودنش حرف میزنه ، ولی در حد پشم زیر بقل میمونم عظمت نداره و آدم خاصی نیست . اگرم خاص بخوایم حسابش کنیم ، توی خودشیفته بودن خاصه و نزد من آدم منفوریه / اولش پاچه خواری می‌کنه که باهاش حرف بزنی ، و بعد از اینکه باهاش حرف میزنی ، تو رو سعی می‌کنه خوار و ذلیل جلوه بده ! / قبلن که دانشجوی کارشناسی و یا ارشد زبان انگلیسی بود ، انقدر خودشیفتگیش اوج گرفته بود که جواب سلام مامانمم نمی‌داد و سعی میکرد نگاشم نکنه ! جواب سلام منم نمی‌داد و فقد نگامون میکرد . اون وقت الان بشر دوست شده 😅 . تونستم افسردش کنم و الان میخواد خایه مالی بکنه که بحث رو باز کنم و بعدش یکم ازم تعریف کنه و بگو بخند راه بندازه ، و بعدش دوباره سعی کنه منو کوچیک کنه . ولی کور خونده و قراره حسابی با حرف نزدن روی مخش برم و دیوونش کنم ☺️ . اگرم خیلی پیگیری بخواد بکنه ، بهش میگم که : تو ذاتاً به من نامحرمی ، و اگر هزار تا دختر رو محرم حساب کنم ، تورو نامحرم میبینم و نمیخوام باهات هم کلام بشم . پس لطفن خودتو نچسبون به من ، که من نمی‌خوام حتی باهات حرف بزنم ، چه برسه به این که بیام بگیرمت ☺️ . ( این حرف ، ضربه آخره و مال وقتیه که خیلی خیلی خیلی پیگیر بشه . )

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم