جمعه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳ 8:3

دیشب هیچی نشد بخونم و مسکن خوردم و خوابم گرفته بود . از طرفی سر صحبت با بهترین دوستِ این دورانم باز شده بود و حال جفتمون خیلی خوب نبود . باهم حرف زدیم توی تلگرام و تا ساعت یک نصفه شب فک کنم طول کشید . امیدوارم همه انسانهای خوش سیرت به اهدافشون برسن و دوست پر تلاش و مهربون و نابغمم به هدف بزرگش ( پزشکی تهران ، ادامه تحصیل در خارج ) برسه و من هم به هدفم که دیروز در ذهنم کمرنگ بود برسم .

الان داریم با خانواده عمم میریم یه پارکی . که هم پیاده روی کنیم و هم صبحانه بخوریم . من زیاد راه نمیرم چون جای دندونم درد میگیره و مصیبت درست می‌کنه 😑 . مام که مسکن نیاوردیم که حداقل دردش کمی بهتر شه. حوصله خانواده عمم و حتی خانواده خودمو ندارم . خیلی وقته که تصمیم گرفتم تنهایی خوشحال باشم . پیش اکثر آدما حس تنهایی میکنم . در واقع حس خوشبختی نمیکنم از زندگیم ، ولی چشم دوختم به روزنه ای از امید که در وجودم هیچ وقت خشک نشده و هیچ انسان پست فطرتی قدرت خشک کردنشو نداره .

امروز سعی میکنم دو ساعت بخونم . فردا تلاشم رو بیشتر خواهم کرد . امروز یکم امید به زندگیم پایینه چون دیروز رو خراب کردم و البته از قصد نبود و دوس نداشتم دندون عقلم که خراب هم نبود شروع به درد گرفتن شدید کنه .

✨✨✨✨✨

به امید روزی که درمان شده باشم و در حال تحصیل دانشگاه در رشته ای که می‌خوام و جایی که می‌خوام باشم و دست بقیرم بگیرم و به لطف خدا بلندشون کنم . 💖

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم