صبح که بیدار شدم ، یه خواب عجیبی دیده بودم . تنها قسمت کوچیکیشو یادمه :
دوتا آدم روی یه پلی بودن . پلی که از روی اتوبان رد میشد . هر دوتاشون میخواستن خودکشی کنن . دختر و پسر بودن و انگار رل بودن . دختره اول تا مرز پریدن رفت ولی خودشو در حالیکه داره میفته پایین کشید عقب . تعادلش رو به زور حفظ کرد که نیفته ، ولی تصمیم گرفته بود بمیره . پس دوباره سعی کرد خودشو پرت کنه و این بار موفق شد . وقتی دختر پرید ، حدود یک ثانیه بعدش پسره ام پرید . من از خونمون که مثلاً کنار اون پل بود ، سریع و پابرهنه دویدم بیرون و رفتم جایی که افتاده بودن . زمین پر خون بود و یادمه جنازشون طوری بود که بدنم مور مور شد . توی خواب به این فکر فرو رفتم که : « چقدر ساده ! چطور دلشون اومد ؟ چرا انقدر حالت اشتیاق داشتن ؟ مگه بعد از مرگ قراره صرفاً به خواب عمیق فرو بریم و آرامش بگیریم که اینطوری به استقبال مرگ رفتن ؟ چی توی مغزشون بود ؟ »