روزی که گذشت ، سه ساعت و چهل و پنج دقیقه خوندم که عدد خیلی خوبی رو برای شخص من نشون میده .
اگه اشتباه نکنم قسمت ششم از فصل سوم from رو دیدم . قسمت چهارم از فصل دوم اسکویید گیم رو هم دیدم .
روزی که گذشت قرار بود اولین لحظات شروع روز ( نصفه شب ) ، تا صبح بیدار باشم ولی اینطور نشد و فقد یک ساعت انسان شناسی در مریخ رو خوندم . وقتی آفتاب زد ، تا آخر روز که ساعت دوازده شب بود ، دو ساعت چهل و پنج دقیقه دیگه هم خوندم ( ۱ ساعت دی اس ام + ۱:۴۵ ریاضی )
🌹🌹🌹🌹🌹
امشب که میخواستم کم کم بیام بخوابم ، قبل از ساعت دوازده شب ، سوره یس رو به عربی خوندم و حس خوبی ازش گرفتم . انرژی خوبی از قرآن میگیرم و این یکم برام عجیبه که چطور این اتفاق میفته . مطمئنم همه چیز تلقین نیست . فراتر از تلقین کردنه .
مسواک هم زدم طبق روال عادی . خیلی کم پیش میاد که از دستم در بره .
یه سری کار رو باید برای حفظ اعصاب انجام بدم :
۱_ با والد مذکر و مونث سعی کنم صحبت نکنم که دعوایی درست نشه و وسواس فکریمم اوج نگیره . ۲_ خیلی خوشحال نشم که توی حالتِ رویا بافی در بیداری غرق بشم و از دنیای اطرافم و دغدغه هاش فاصله بگیرم . اینطوری افسردگیِ بعد از در اومدن از خیالبافی رو هم تجربه نخواهم کرد ، چون اصلن خیالبافی ای نکردم . ۳_ اگر خوب پیش رفتم ، فک نکنم که کافیه و باید متوقف بشم . باید ولع داشته باشم به خوب موندن و بهتر شدن . ۴_ قرآن رو سعی کنم که دو وعده ای کنم . یه بار صبح و یه بار نزدیکای شب .
دارو هایی که دکتر داده یکم خواب آور هستن و طی روز میخوابم ، ولی خوبیشون به اینه که خیالم رو کمی راحت تر کردن و تمایلی به فکر زیاد ندارم . دفعه آخری که پیشش رفتم ( حدوداً دو روز پیش بود انگار ) ، کلومیپرامین رو از ۲۵ به ۵۰ تغییر داد ( یک بار برای شب ) و پرفنازین ۴ میلی رو اضافه کرد .
🌹🌹🌹🌹🌹
دلم میخواد برم بیرون بگردم . نمیدونم کجا برم 🤦😅 . کسایی که اینجا زندگی نمیکنن اینجارو بهتر از من میشناسن !