روزی که گذشت دو ساعت خوندم . غیر درسی . ولی چیزایی که از کتاب خوندم رو دوست داشتم و راضیم . به هر حال حتی اگر اینارو نمیخوندم ، لزوماً درس هم نمیخوندم .
با مادرم دعوام شد امروز بعد از ظهر . سر تاثیر منفی ای که با دخالتش روم گذاشته ولی با سیاستش ، جلوی این و اون طوری وانمود میکنه که انگار منو آزاد گذاشته و من حرفام درمورد اون الکیه ! مادرم عملاً میخواد منو جلوی بقیه دیوونه نشون بده که به عنوان چهرهٔ مظلوم و فداکار ازش قدردانی کنن ! خدا شفات بده ! ولی خب شروع دعوا سر موضوع دیگه ای بود که حال ندارم بگم .
روزی که گذشت تصمیم گرفتم هیچ مهمونی ای نرم و خونه هیچ کس بخاطر هیچ علتی نرم و اگرم یک هزارم درصد رفتم ، با کسی ارتباط نگیرم . دنیای تاریکِ افسردگی و وسواس رو به بودن با بی شرف ها ترجیح میدم . حتی آدمای خوبم حذف میکنم چون همشون با آدمای بد ذاتی که توی مغزم هستن ارتباط نزدیکی دارن و موجب ارتباطم با بد ها میشن ! امیدوارم این دفعه زیر قولم نزنم . میخوام جلوی همه آدمای فامیل تاریک بشم که بدونن ما توی خانوادمون همش دعوا داریم و من آرامشم رو از دست دادم از دست این دوتا . باید بقیه بدونن که لبخند ها و خنده های احمقانه مادرم و آرامش پدرم فقد سیاسته . به هر حال ، فیلم بازی کردن دیگه بهم حال نمیده ! تا کی ادای خوشحالارو درارم ؟ تا کی الکی مراعات کنم و لبخند های زورکی بزنم ؟ بهتره دیگه چیزیو سرکوب نکنم ، حداقل هشتاد درصد از افکار سرکوب شده رو .
🥀🥀🥀🥀🥀
من حالم بده ، ولی قسم میخورم موفق میشم . با وسواس و افسردگی میرم جلو ، ولی نتیجه میگیرم . من نیومدم هم سطح اطرافیانم باشم . وقتی وسعت دیدم باز تر از اطرافیانمه ، پس حق ندارم سطح زندگی پایین تری از اونا داشته باشم .
راستی چرا درمورد کتابی که شروع کردم چیزی نگفتم ؟
دیروز کتاب « انسان شناسی در مریخ » رو شروع کردم بجای دنیای سوفی . درضمن دی اس ام رو هم دوباره شروع کردم . از قسمت اختلال وسواسی_جبری و اختلالات مربوط به اون . احتمالا بعد از این فصل برم سراغ افسردگی ها . ولی خب تازه شروع کردم . این دو کتاب رو ، دیروز و امروز ( روزی که گذشت ) خوندم .
من باخت نمیدم . من آماده ام برای هدفم بمیرم . پس از کلافگی میمیرم ولی در اعماق کلافگی ، خودمو میکشم بالا و مطالعه رو شروع میکنم و به سمت جزیرهٔ آرزو هام شنا میکنم . هیچ کس جلومو نمیتونه بگیره بجز خالق بزرگ جهانیان . درست نیس کسی که حضرت محمد رو دوس داره و دلش میخواد اونو ببینه ، قبل از مرگش به اندازه کافی تلاشی نکرده باشه و بدون دستاورد بره اون دنیا و با ایشون رو به رو بشه . من نمیخوام مایه ننگ پیامبر مهربانی باشم .
من قراره از مرده های متحرک ، قهرمان بسازم . پس باید حواسمو جمع کنم که خودم حتماً باید قدرتمند تر بشم .
فردا کمی بهتر باید عمل کنم .
و در آخر باید بگم که زنگ زدم برای روانپزشک وقت گرفتم . قرار بود روز یکم آذر برم پیشش ولی یادم رفت و بعدش هم هزار تا خر تو خری پیش اومد ! زمان دکتر : دوشنبه هفته بعد ، ساعت ۱۹:۱۵ . باید دوباره یکم دارو بگیرم که تا اون موقع به بی دارویی نخورم .
همه حرفارو دوباره خلاصه میکنم :
هدف : مردن در راه رسیدن به هدف