روزی که گذشت دو ساعت ریاضی خوندم . البته بعد از شام . در واقع داشتم درسِ عبارتهای جبری رو خلاصه میکردم و دهنم سرویس شد بخاطر حجیم بودنش . اگه بخواییم خوب بخونیمش خیلی نکته هاش زیاد میشن . ولی درس قشنگیه و حال میکنم باهاش .
راستی امروز خاله کوچیکم اومد خونمون . ماشینشو داده بود به تعمیرگاه نزدیک خونمون که تعمیر کنه و مامانم گفت که خودش بیاد خونمون تا کارش تموم شه . تا عصر خونمون بود . من عصر رفتم کافی نت که مشکل ثبت نام کنکور رو تموم کنم و وقتی برگشتم خالم نبود و رفته بود . راستش توی کافی نت هم گیر کرده بودم . خداروشکر ثبت نام کرد و کاغذشو داد و خودمم رفتم بعداً سایت رو چک کردم و دیدم ثبت شده . خیالم از این بابت راحت شد و حالا نگرانیهام کمتر شدن .
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
فردا چی بخونم ؟ دنیای سوفی و شاید فیزیک . هر کدوم حدود یک ساعت و مجموعاً : حداقل و حدوداً یک ساعت .
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
عصر که بود و زمانی که شام خورده بودم ، خیالبافی های مثبت و دلگرم کننده در من زیاد شده بودن . ولی خب وسط یکی از خیالبافی ها ، وسواس اوج گرفت . و اوج گرفتنش در ادامهٔ داستانِ خیالبافی هام رخ و مکمل همون داستان بود . رتبه برتر شده بودم و داستان زندگیم و مشکلاتم رو توی مصاحبه ای تعریف میکردم و وقتی خاطراتم رو تعریف میکردم ، حس رخ دادن اون خاطرات در من زنده میشد و در حین توضیح نمیتونستم گریه نکنم ! در دنیای واقعی وقتی اینارو تصور میکردم ، یکم اشک در چشمام جمع میشد و هر از چند گاهی یکی دو قطره اشک هم میریختم ! 🤦 امان از این خیالبافی که بیچارم کرده .... البته علت اصلیش تنهاییمه . با همه آدمای اطرافم نمیتونم حس تنهایی نکنم . فقد لحظه ای ممکنه باهم بخندیم ، ولی حتی حین خندیدن ممکنه کاری که میکنمو بیهوده ببینم و به خودم یادآوری کنم که : تو «پشتوانهٔ دوستانه» نداری و داری الکی چند دقیقه ای میخندی و بعدش برمیگردی سر جات و بی پشتوانه میشی . من شخصیتم طوریه که باید حدود سه نفر دوست صمیمی داشته باشم که حالم خیلی خوب باشه . ولی به یدونشم راضیم 😅 . البته منظورم به هم جنس های خودم بود ، وگرنه دوستِ دختر باید یدونه باشه و با بقیه مث دوستای هم جنسِ غیر صمیمی برخورد کنیم .
من یه روز روانپزشک خواهم شد . روزی میرسه که دوتا خونه تو مناطق خلوت ترِ تهران داشته باشم و دوتا مطب برا خودم توی دو منطقهٔ مختلف . یکی بیشتر برا پولدارا و یکی بیشتر برای معمولی ها . استاد دانشگاه هم باید بشم چون میخوام کارای تحقیقاتیِ گسترده ای انجام بدم و حاضرم خودم یه پول هنگفتی به صورت اضافه خرج کنم که کارای تحقیقاتیم سریع تر جلو برن .
ولی برای رسیدن به رویاها باید تلاش کرد . نباید وسط کار یهو خالی کرد و هیچی نخوند ! من باید اینو بفهمم که وقتی حوصلهٔ خوندن ندارم نباید کلن درسو بذارم کنار ! وقتی پنج ساعت نمیتونم بخونم ، دو ساعت میخونم و روز رو خالی نمیذارم و یکم درس هارو جلو میبرم که تحریک نشم باز مث روزِ قبل مطالب درسی رو به مغزم راه ندم !
موضوع دیگه ای که باید برای خودم مطرح کنم اینه که حرفای بقیه نباید برات مهم باشه عزیزم ! تو با خیال راحت برو برا پزشکی تلاش کن و به بقیه گوش نکن که میگن پولت برا بچت میشه و خودت وقت نمیکنی بهره ای ببری . پوریا پوتک آخر موزیک ویدیوی طولانی ای که داشت یه حرف قشنگی زد و اون این بود که من اگه تیپم اینه ، صرفاً بخاطر علاقمه و اینجوری حال میکنم . پس از روی ظاهر منو قضاوت نکن ! پوتک غیر مستقیم و شاید ناخواسته این حرفو یادآوری کرد که : برای بعضیا همه چیز پول نیست و ممکنه کل زندگیشونو برای کاری بذارن که نسبت به تلاشی که میکنن پول کمی بدست بیارن . اون آدما احمق نیستن ، فقد به ذاتِ اون کار علاقه دارن و پولشم اوکیه ، پس انجامش میدن .
البته ارتباط حرفم با اون تیکه از موزیک ویدیو خیلی نیست . اما ارتباطش توی ذهنم تکرار میشد ، برا همین سخت نگرفتم و همون که توی ذهنم بود رو گفتم .