سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳ 18:28

پریشب یه خواب عجیبی دیدم . قبل خواب چشمم خیلی درد میکرد . چشم راستم و پیشونیم درد میکردن و البته جاهای مختلف سرمم درد میکرد . افسردگیمم زیاد شده بود و واقن حس غم و ناامیدی و تنهایی میکردم . یکم گریم گرفته بود . انقد مغزم خسته بود که به عنوان آخرین راه ، گفتم بذار سوره جن رو بخونم و از خدا بخوام پیامبر اسلام رو در خواب ببینم و مشکلاتم رو باهاش مطرح کنم . یکی از خواص سوره جن ، دیدن پیامبر اسلام در خوابه . ولی خب من اصلن غسل نکرده بودم . وضو نگرفته بودم . قبل خواب نماز نخونده بودم ! 😅 من اصلن نماز نمیخوندم و الآنم نمیخونم . خب مشخص بود که یا خودش منو نمیپذیره ، یا خدا بخاطر عدم شایستگیم مانع این ارتباط میشه . واقنم توی خواب ندیدمش 😂 . ولی یه خواب عجیبی دیدم که الان میگم :

خواب دیدم شخصی توی محلمون هست که ظاهراً ناشناخته مونده بوده و یا خودشو پنهان نگه می‌داشته که لو نره . نمی‌دونم قضیش چی بوده ، ولی اینو یادمه که پیشش رفتم و فک کردم حضرت فاطمست . خودشم بهم همینو گفت ظاهراً . اینکه همسرش حضرت علیه رو هم انگار گفته بود . و نمی‌دونم چرا توی محلمون بود و اصلن چرا با جسمم اونو دیدم و اصلن چرا باهام حرف زد ! و اینو نمی‌دونم که چرا بعدن فهمیدم حضرت فاطمه نیست ! 😅 ازش سوال میپرسیدم و اونم سربسته جواب میداد و همش به این موضوع اشاره میکرد که : نمیشه . بهش نمیتونی برسی و این موضوع توی تقدیرت نیست . اصرار نکن . بعضی جاهای صحبتش هم اشاره میکرد که : نمیتونم جوابشو بهت بگم . اجازه ندارم . این جزو اسرار الهیه و کسی جز ما نباید اونو بدونه و ... ! البته یادمه یه سری جواب هارم میداد و نمی‌دونم سوالام چرا بجز درمورد خودم ، علمی بودن ؟! ینی یا درمورد خودم بود یا درمورد ساختار جهان . یادمه وقتی بیدار شده بودم ، خیلی از حرفاش رو معمولی می‌دیدم و حس میکردم که خودم این جواب رو از قبل بلد بودم 😂 . فهمیدید چی شد ؟ حرفای داخل مغزم و افکار داخل مغزم ، خودشونو بهم نشون دادن . حرفای اون خانوم رو بعد از بیداری فهمیدم که از قبل بلد بودم و دلیلش این بود که اون خانوم ساختهٔ ذهنم بود و واکنشی بود در مقابل اینکه میخواستم حضرت محمد رو ببینم و اینکه ذهنم درگیر آیندم و تقدیرم بود . مغزم با این موضوعاتی که درگیرشون بودم داستان درست کرد . درست مثل کاری که در بیداری هم انجام میدم . بگذریم ! در ادامه ، توی خواب متوجه شدم که اون شخص حضرت فاطمه نمیتونه باشه . پس برگشتم پیشش و اینو بهش گفتم که تو حضرت فاطمه نیستی . گفت من از نوادگان پیامبرم . اسمم مثل حضرت فاطمه ، فاطمه‌ست . شوهرم مثل حضرت علی ، اسمش علیه و جفتمون از نوادگان پیامبر هستیم !

خوابم خیلی عجیب بود ولی خداروشکر که واقعیت نداشت . خداروشکر بخاطر اینکه تقدیرم هنوز ثبت کامل نشده و هنوز حس میکنم که میشه عوضش کرد . خداروشکر که ذهنیتم درمورد چهارده معصوم بهم نریخت ؛ چون واقن حرفاش معمولی بودن برام و خسته کننده !

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم