دهنم سرویس شد امروز . خیلی راه رفتم و کلن خیلی هم توی راه بودم .
۱_ صبح ساعت پنج و نیم زدم بیرون و ساعت هفت و ربع رسیدم پلیس پیشگیری . برای رسیدن به پلیس پیشگیری ، اول سوار بی آر تی شدم و بعدش حدود ده تا ایستگاه رفتم جلو و بعدش تغییر مسیر دادم و خط عوض کردم و یک ایستگاه حرکت کردم . ینی حدوداً یازده تا . بعدش حدود دویست متر هم پیاده روی کردم . بخاطر اینکه کلاه روی سرم نبود و داشتم سرمو با دستمال خشک میکردم مأمورای راهور بقل پلیس پیشگیری که مسئول گیر دادن به ما هم هستن ، اسممو نوشتن توی کاغذ و کد ملی و نام پدر رو هم پرسیدن . ولی گفتن که دفعه اول رو اصلن کاری نداره کسی .
۲_ توی پلیس پیشگیری رفتیم نمازخونه و اولش یه نفر اومد درمورد اخلاق و زیرشاخه های اخلاق حرف زد . ( اون شخص هم به گفته خودش سروان بود و هم فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه آزاد علوم تحقیقات رو داشت . ولی درجه هاشو ندیدیم چون با لباس شخصی اومده بود . این آقاعه توی عقیدتی سیاسی پلیس پیشگیری کار میکرد . ) خیلی داستان تعریف کرد و همش هم تأکید میکرد روی یه سری جملهٔ رو مخ .
۳_ بعدش یکی اومد که تست روخوانی قرآن بگیره و اونایی که خوب میخوندنو بفرسته قم برای تعلیم دیدنِ روخوانی قرآن و علوم قرآنی ! 😂 گفت داوطلب شید بخونید . هیچ موجود زنده ای داوطلب نشد . بعدش انقد اصرار کرد که یه عده خوندن و همونارم انتخاب کرد و گفت بعداً بهتون میگم بیاین و درمورد اعزامتون حرف میزنیم . ( وقتی اعزام میشن ، حدود یک ماه وقتشون گرفته میشه و توی اون تایم ، سربازیشون میسوزه و میتونن کارای سنگین نکنن ، ولی در عوض کارایی که خوششون نمیاد و رو مخشون هست رو زورکی انجام بدن . ) حین پخش کردن قرآن ها ، برقا رفت و در تاریکی فرو رفتیم . با نور کمی که بواسطه خورشید اتاقو یذره روشن کرده بود بچه ها قرآن میخوندن 😅 . یکی از بچه ها همون لحظه گفت که قطعاً رفتنِ برقا حکمتی توش بوده 😂 .
۴_ بعدش یه آخونده توی تاریکی اومد سخنرانی کنه درمورد باید ها و نباید های اخلاقی در دوره سربازی . واقن چرت و پرت گفت و واقن تا الان یا بهشتی نیست و یا دم در ورودیِ بهشت ، یه خونه کوچولو میدن بهش ! یارو نه اخلاق داشت ، نه میتونست صحبت کنه ( جمله بندی و بکار گیری افعال ) ، نه بهره هوشی خوبی داشت ، نه حرفایی که میزد برای آدمای سالم بود ! حرفاش طوری بودن که نشون میدادن خودش سالم نیست و احتمالاً ما هم سالم نیستیم که داریم تحملش میکنیم 🤦 . یک ساعت و خرده ای حرف زد فک کنم ! وسط حرفاش برق اضطراری رو وصل کردن و نصف نمازخونه برقاش اومد .
۵_ بعد از خروج آخونده ، یکی اومد گفت آشغالای روی فرش نمازخونه رو جمع کنید . ولی اصلن جارویی در کار نبود . پسره گفت شماها صد نفرید حداقل . با دست جمع کنید سریع تموم میشه 😑 . بچه ها با تمسخر جمع میکردن ولی تموم نمیشد و در نتیجه همه فهمیدن نتیجه ای نمیده و ول کردن . وسطای کار یه « جاروی طی مانند » پیدا کردن و یکی از بچه ها یکم با اون جارو زد و آشغارو جمع کرد .
۶_ بعدش گفتن برید بیرون وسط حیاط به خط شید که میخوان تقسیمتون کنن . رفتیم توی حیاط و مارو اون سرهنگه برد توی سایه که بشینیم رو زمین و خرد خرد گروه بندی هارو بگن . چند تا سر کلانتری در شهرمون هست که هر گروه رو میفرستن برای اون سرکلانتری . وقتی میریم اونجا ، بازم مارو تقسیم میکنن بین کلانتری های زیر دست . البته توی سر کلانتری و یا توی مرکز پلیس پیشگیری و یا مرکز انتظامی شهرمون هم میتونستیم کار کنیم ، ولی خب بجز سر کلانتری که مبهم هست ، توی اون دوتا تقریباً بجز تعدادِ خیلی کمی ، کسی انتخاب نشد ، و بنظرم شانس آوردم که انتخاب نشدم چون از محیط اونجا واقن بدم میومد و مشخص بود که اذیت میکنن سربازارو . بنظرم کار توی سر کلانتری ای که رفتم خیلی خوب باشه .
۷_ رفتم خودمو به مکانِ سر کلانتری رسوندم ولی داخل سرکلانتری نرفتم و فقد توی مکانِ ورودی با یه ستوان یک ، و سه تا سرباز مواجه شدم ، ولی حس میکنم جای آرومی باشه . اون سه تا سرباز کلن کارشون این بود که ورود و خروج رو کنترل کنن . خودشون که جلوی باد کولر بودن و کسی هم رفت و آمد نداشت . ستوانی که اومد هم خیلی خوش اخلاق بود و جدی بودنش هم با شوخی قاطی میکرد که اذیت نشیم . به کسایی که جدا جدا اونجا رفته بودیم گفت که شنبه ساعت ۶ اونجا باشیم ، ولی به من یه چیز دیگه هم گفت و اون این بود که : شنبه ساعت شیش ، با وسایل بیا ! ینی با کوله سربازی . ینی میخواد نگه داره 🤦😂 . بیشتر ازش سوال کردم ولی جوابی نداد و به شوخی میگفت به درد جاروکشی میخوره . بفرستیمش بره جارو بزنه بعدش بره خونه ؟ ( 😒😕 ) منم برگام ریخته بود و درضمن نمیتونستم به اون ستوان یک چیزی بگم چون ریشم گرو حرف و اخلاقِ اون بود . خلاصه اسممو چک کرد و بعدش گفت شنبه با وسایل دقیقاً ساعت شیش صبح اینجا باش و اصلن نباید دیر کنی !! همه این حرفا بجز بحثِ موندن رو به بقیه هم گفته بود . هرچند که یه سریا نمیتونن جایی برن و از شهرستان اومدن و نیازی نبود به اونا چیزی بگه وقتی بخواد نگهشون داره . از یکی از بچه ها پرسیدم که اینا تا چه زمانی مارو نگه میدارن ؟ پسره گفت تا وقتی که تقسیم بشیم توی کلانتری ها ، و البته ممکنه همین جا هم مارو نگه دارن . ( من حس میکنم این سر کلانتری جای خوبی باشه ، اگر نگهم دارن ! )
راهی که رفتم و اومدم خونه واقن سخت بود .
از خونمون تا پلیس پیشگیری / از پلیس پیشگیری به سر کلانتری / از سر کلانتری هم به خونه .
مسیر هم با مترو بود و هم با اتوبوس و هم پیاده روی داشت . توی قسمت پیاده رویش گم شده بودم دور محوطه سر کلانتری ! نمیدونستم در ورودیش کجاست !! هرچی دور اون محیط خیلی بزرگ میگشتم ، راه ورودی پیدا نمیکردم 😂😂😂 . بزور یه در کوچیک پیدا کردم و در زدم و درو باز کردن و رفتم داخل 😅 . البته در ورودی برای ماشین هم داشت که خیلی توی دید نبود .
انقد پیاده روی کردم که پاهام درد گرفتن . علی الخصوص مچ پام . به هر حال سربازی همینه دیگه ! یه عده با پارتی بازی رفتن یه جای خوب . توی اون جای خوب ، به یکیشون توی روز اول گفته بودن همه سرویس بهداشتی هارو بشور ! اونم سرویس بهداشتی های سه طبقه رو شسته بود و به بقیه میگفت گول ظاهرش رو نخورید و به ستاد بودنش نگاه نکنید ! توش عین سگ کار میکشن !
خلاصه به پارتی نیست . بعضی وقتا بدون پارتی میشه سربازی راحت تری رو تموم کرد ، مثل منی که حس میکنم دوره خیلی سختی نداشته باشم . ( همون طور که تا الانش اوضاع خوب جلو رفته و به فروپاشی و خستگیِ زیادی که تموم نشه نرسیدم هیچ وقت . خداروشکر ❤️ )