حس قلبیم اینه که میکنم مامانبزرگم فوت میکنه . نه این که مطمئن باشم . نه ! فقد با توجه به آماری که ازش گرفته شده ، وضعش خیلی وخیمه .
عمو هام گریه هاشونو شروع کردن چند روزه . اونا کاملاً قطع امید کردن ولی تلاششونو میکنن که از فوت مادر بزرگم جلوگیری کنن . توی این مدتی که مامانبزرگم خونه نیست ، بابام میرفت پیش بابابزرگم که ازش نگهداری کنه . یک ماه میشه که سر کار نرفته فک کنم . درسته که بازنشسته شده و حقوق بگیر دولته ، ولی مغازه بابابزرگم رو هواست . بابام مغازه اونو میگردوند و به بابابزرگم اجاره میداد . الان یه سری جنساش رو باید بریزه دور چون خراب شدن .
پول بیمارستان مامانبزرگم رو فک کنم فقد دوتا از عموهام بدن . بقیشون و بابای من ، نمیتونن از پس مخارج زیادش بربیان و خلاصه جاپای دوتا از عمو هام یکم محکم تره .
عمم و یکی از عمو هام که همش پیش مامانبزرگم هستن ، پوستشون کنده شد توی این چند وقت . اون عموم که همش بیمارستانه ، لاغر و استخونی شده یکم . فشاری که روش بوده رو از چهرش میشه فهمید . عمم هم فشار روانی زیادی روشه و اگر قبلن پرستار نبود ، مطمئناً دیوونه میشد .
توی ذهنم دارم به این فکر میکنم که ممکنه زجری که قبلن میکشیدم و نفرین هایی که میکردم ، مسبب این اتفاقات باشه ؟
من عمم و عموم و بابام و پدر و مادرشون رو از ته دل نفرین کرده بودم که بعدش پشیمون شدم . پشیمون شدم چون مقام معنویِ آدمای بخشنده ، خیلی بالاتر از گروهِ دیگست . ولی عموی بزرگم و عمم ، باهم سرطان گرفته بودن و البته خوب شدن . دختر عمم هم که از همه بیشتر ازش بدم میاد ، تومور خوش خیم توی بدنش ایجاد شد . بابا بزرگم به شدت زمین گیر شد و یه مدت حتی راه رفتن براش آرزو بود و قدرت تکون دادن پاشو نداشت . مامانبزرگمم طور خاصی نبود جز اینکه در تربیت رفتار پدرم ، کم کاری کرده و خب خیلی ازش کینه ای نداشتم این اواخر و ازش ناراحت نبودم ، علی الخصوص بعد از اینکه توی بیمارستان ، لاغر و فرتوت و استخونی شد و الآنم توی آی سی یو هستش .
🌹🌹🌹🌹🌹
بچه ها ، هیچ وقت کسیو رنج ندید . ممکنه بعضیا همه جا جار بزنن که به دیگران آسیب نزنید ! ولی خودشون عقده هاشونو با کلمات روی رقیب هاشون خالی میکنن . بعضیا وقتی حس میکنن که از شخص دیگه ای پایین تر هستن ، میخوان اون شخص رو تخریب روحی کنن و یا بین دیگران ، اونو بی عرضه و خیلی معمولی و بدون هیچ ویژگیِ خاص نشون بدن . ممکنه اون اشخاصی که اکثراً آدمای بدی نیستن رو ناامید و تخریب کنن . و در حینی که زجر میکشه ، بخندن یا لبخند بزنن و ابراز رضایت کنن از عصبی کردن رو به روییشون . این آدما هیچ وقت رنگ خوشبختی رو نمیبینن و خدا اونارو به درد های سنگین دچار میکنه . خدا در حال استراحت نیست ! بلکه نقشه های پلید رو به آدمای پلید برمیگردونه .
من دشمنای زیادی داشتم که میخواستن روانم رو به هم بزنن . اونایی که توی دوران بعد از مدرسه ، اذیت هاشون ادامه داشت ، برای مدت چند ماهه ای به فاک رفتن و استرس اینو داشتن که نکنه بمیرن ؟!
ای کاش مخلوقات خدارو اذیت نکنیم . من هیچ وقت جلوی دیگران خودمو باهوش نشون ندادم و فقد متناسب با رفتاری که با من دارن ، جوابشونو دادم و اگر حقم داشت ضایع میشد ، یک قدمم به عقب حرکت نمیکردم . این که حرف زور توی کتم نمیرفت ، با مزاق خیلیا خوش نبود . خیلیا بهم پیشنهاد میدادن و طوری حرف میزدن که انگار : با میل خودم باید فقد یک گزینه رو انتخاب کنم !!! اگر توی گروه بعضی آدما نمیرفتم و با عقایدشون همفکر نمیشدم ، منو مسخره میکردن و احمق نشون میدادن . درسته که منم میریدم به هیکلشون ، ولی به هر حال دلم میشکست . (╯︵╰,)
شاید همه حرفام چرت و پرت بوده باشن و پاسخِ متقابل خدا در قبال آزارِ من نسیبشون نشده باشه ، ولی نمیدونم چرا شک کردم به این که نکنه خدا داره جوابشونو میده ؟