شنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ 1:24

روزی که گذشت ، برگشتیم با پسرخالم از باغشون به خونشون . فردا می‌ره سر کار . باهاش منم از خونه خارج میشم که برگردم خونه خودمون .

روزی که گذشت ، توی ظهر به شدت کار کردم و از کنار یه رودخونه ای ، با پسرخالم موسیر درآوردیم از خاک به صورتی که ریشه و ساقش سالم بمونن تا حد خوبی . موسیر کلن تا نصفه می‌ره تو زمین و خیلی باید بکنیم که به ریشه برسیم ! و اگر از ساقه بکشیمش بالا ، ریشه که موسیر باشه ، توی خاک و در اعماق جا میمونه 😁 . من نزدیک پونزده بیستا تا درآوردم ولی واقن سر یکی از اونا اذیت شدم . یکیشون در نمیومد و منم حق نداشتم از ساقه بکشمش وگرنه زحماتم به فنا میرفت و ریشه میموند توی خاک ! یک ربع داشتم زمین رو میکندم . همش سنگ در میومد توی ناحیه ای که میخواستم ازش گیاه رو در بیارم . وقتی درش آوردم ، سرتاسر بدنم عرق کرده بود و از صورت و پیشونیم آب می‌ریخت روی زمین . بخاطر اون یدونه موسیر ، دیگه کار نکردم و رفتم کنار رودخونه نشستم 😑 . اون یدونه ک..ونمو پاره کرد !

پسر خالم شاید پنجاه تا مجموعاً جمع کرد . دمش گرم . خلاصه خالم نصف کرد و نصفش رو فردا باید ببرم خونه .

🌹🌹🌹

راستی رمان سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش ، واقن معرکست . اگر درونگرا و با اختلال روانی هستید یا حس تنهایی میکنید بشینید بخونیدش .

🌹🌹

همه جام خستست. شب بخیر 👋🙂.

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم