روزی که گذشت ، برگشتیم با پسرخالم از باغشون به خونشون . فردا میره سر کار . باهاش منم از خونه خارج میشم که برگردم خونه خودمون .
روزی که گذشت ، توی ظهر به شدت کار کردم و از کنار یه رودخونه ای ، با پسرخالم موسیر درآوردیم از خاک به صورتی که ریشه و ساقش سالم بمونن تا حد خوبی . موسیر کلن تا نصفه میره تو زمین و خیلی باید بکنیم که به ریشه برسیم ! و اگر از ساقه بکشیمش بالا ، ریشه که موسیر باشه ، توی خاک و در اعماق جا میمونه 😁 . من نزدیک پونزده بیستا تا درآوردم ولی واقن سر یکی از اونا اذیت شدم . یکیشون در نمیومد و منم حق نداشتم از ساقه بکشمش وگرنه زحماتم به فنا میرفت و ریشه میموند توی خاک ! یک ربع داشتم زمین رو میکندم . همش سنگ در میومد توی ناحیه ای که میخواستم ازش گیاه رو در بیارم . وقتی درش آوردم ، سرتاسر بدنم عرق کرده بود و از صورت و پیشونیم آب میریخت روی زمین . بخاطر اون یدونه موسیر ، دیگه کار نکردم و رفتم کنار رودخونه نشستم 😑 . اون یدونه ک..ونمو پاره کرد !
پسر خالم شاید پنجاه تا مجموعاً جمع کرد . دمش گرم . خلاصه خالم نصف کرد و نصفش رو فردا باید ببرم خونه .
🌹🌹🌹
راستی رمان سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش ، واقن معرکست . اگر درونگرا و با اختلال روانی هستید یا حس تنهایی میکنید بشینید بخونیدش .
🌹🌹
همه جام خستست. شب بخیر 👋🙂.