یکشنبه نهم شهریور ۱۴۰۴ 20:19

هیچی نخوندم . بیکاری موج میزد امروز !

دیشب حدود ساعت ۱۲ رفتم حموم . صبح که شد ، نمی‌دونم چه مرگم بود .... خسته نبودم و انرژی داشتم ، ولی دستم به کار نمیرفت . یه چیزی درونم می‌گفت : « حالا بیخیال . یه ساعت دیگه میخونی ! » و این یک ساعت ها مدام تکرار شدن که به ظهر رسیدیم . بعد از ناهار بود انگار ، که نسکافه خوردم و انرژی گرفتم . ولی نمی‌دونم چرا بازم کاری نکردم 😕 . مامانمم بخاطر هیچ کاری نکردنم عصبانی بود کل روز . منم از عصبانیتش عصبی بودم چون حالیش نبود که من خودم داغونم و دوست ندارم توی خونه بیکار باشم . احمقه و فک می‌کنه از این وضعیتی که دارم خیلی خوشحالم :) .

خیلی خستم . اگه جنگم بشه همینجا میمونم و جامو تغییر نمیدم . حوصله جابجایی ، مواجههٔ زیاد با پدر و مادر ، تعامل با پدر و مادر ، تحمل کردنِ بابابزرگ ۹۰ ساله ام که بزور تکون میخوره و باید ۱۰ نفر بهش کمک کنن ، اسباب کشی ، تحمل جاده ، و تحمل اکثر آدمارو ندارم . انقدر حوصله آدمارو ندارم که یکی از دلایلی که دوس دارم شبا بجای صبح ها بیدار باشم و بخونم همینه ! هرچند که همون شبم نمیخونم . نه اینکه فقط درسو نخونم ! من حتی کارای عادیمم به زور انجام میدم . همون حمومی که ساعت ۰۰:۰۰ رفته بودمم بعد از دو هفته بود بنظرم .

این زندگی امیدی بهش نیست واقن ... چرا الکی زنده ام ؟

جمعه ، شنبه و امروز رو چیزی نخوندم .

چرا اینطوری میشه ؟ 💔 چرا ؟

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم