روزی که گذشت 5 ساعت و 25 دقیقه خوندم و نسبتاً راضی هستم .
صبح بعد از بیدار شدنم بزور خوابیدم . برا همین خوابم به هم ریخت و کل صبح و حتی ظهر خوابم میومد . به هر حال ظهر به لیوان نسکافه خوردم و خوابم پرید و شروع کردم به خوندن .
خداروشکر که پنج ساعت رو رد کردم ولی من باید هفت ساعت رو حداقل بخونم طی یک روز . پس به اجبار باید تا ظهر دو ساعتی رو خونده باشم .
برنامه ای که برای فردا چیدم ، هفت ساعته هستش . روی کاغذه و حال ندارم پیداش کنم .
درضمن در روزی که گذشت 60 تست زده شد مجموعاً .
🌌🌠🌌🌠🌌🌠🌌🌠🌌
بعضی وقتا مثل امشب و در همین لحظه ، حس میکنم که باید زورمو خیلی زیادتر کنم . ولی خب قبلش باید ساعت مطالعمو زیاد کنم . من با بدن شیش تیکه خیلی اعتماد به نفس بیشتری دارم و راحت تر میتونم خوشحال باشم . راحت تر میتونم ارتباط بگیرم با بقیه ، چون بقیه منو دوس دارن . چه دختر و چه پسر . الآنم آدمای باشخصیتی منو دوس دارن ولی خب این آدمارو توی واقعیت نمیشه دید . وقتی هم میبینم ، خنگ میشم و بلد نیستم جلوشون حرف بزنم 😂 . راستش خودمو کمی کوچیک میبینم در حالیکه هر بزرگسالِ دارای مقامی ، وقتی منو میبینه ، با سردی یا بی ادبی باهام حرف نمیزنه . توی سربازی میخواستن بهم کار کار اداری بدن ( با مدرک دیپلم و بدون پارتی ) . ولی صرفاً بخاطر اینکه معافیت اعصاب و روان داشتم ، ازم ترسیدن که لابد هزار تا مشکل درست میکنم 🫠 . حس میکنم یه چیزایی توی خودم دارم ... یه جاذبه هایی که آدمای سرپرست و دستور دهنده اونو دوس دارن . من حدس میزنم که بخاطر صداقتم باشه . و لحن صحبت و کلماتی که استفاده میکنم . کلمه هایی که زباناً استفاده میکنم ، فک کنم به صورت فی البداهه برای اکثریت کمی مشکل باشه . و در نهایت ، جدی بودنم طوریه که انگار اومدم وظیفمو به بهترین شکل انجام بدم . رفتارمم غیر مضطرب و مسلط جلوه میدم در حالیکه مضطرب هستم و اعتماد به نفسمم تا الان جلوی خیلیا پایین بوده . اعتماد به نفس ندارم ، ولی ادا در میارم که بقیه ، نقطه ضعف هام رو نبینن که آتو داشته باشن .
پس بهتره کار های مثبت بیشتری رو انجام بدم و خودمو بسازم . من ذهنیتم وضعیت نسبتاً خوبی داره ولی اختلالات روانیم رو باید کاهش چشمگیری بدم . خیلیا تونستن ؛ پس چرا من نه ؟ :)
من متعلق به جایی هستم که دوست دارم باشم .
فلن به قول یکی از دوستای عزیزم ( 🧡 ) ، باید ساعت مطالعه رو زیاد کنم و زیاد هم ورزش کنم و مشکلات روانیم رو هم به صورت مستقل و مستقیم حل کنم . سه تا وظیفهٔ مهم دارم که افزایش ساعت مطالعه در حال انجام شدن هست .
من دیگه برام مهم نیست که کنکور قبول میشم یا نه . چیزی که برام مهمه ، استفاده از فرصته . من فقد میخوام مثل بقیه خوشحال باشم . میخوام مثل بقیه اعتماد به نفس داشته باشم و از هیچ جمعی کنار گذاشته نشم . من سبکِ زندگیِ پر شور و نشاطِ پر از تلاش رو میخوام . اگر به این سبک زندگی برسم ، به پزشکی هم خواهم رسید ، اونم توی شهر خودمون . واقن کار سختیه ، ولی خدا منو طوری آفریده که مثل الماس سرسخت باشم . خدایا ممنون که در مقابل سختی ها ، سرسختی های بزرگتری قرار میدی . ولی لطفاً کاری کن که از این ویژگیِ طبیعی به بهترین شکل استفاده کنم .