چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳ 15:58

امروز تا الان روز تخمی ای بود . امروز واقن میشه گفت خرس تنبل بودم از بس الکی خوابیدم و تکون نخوردم .

مادر خانواده هم کمی قاط زد و با نق زدن کار میکرد . اخم و تخمش هم زیاد شد که چیز غیر عادی ای نیست .

چیزی نخوندم و از این ناراحتم . همش خوابیدم که از اینم ناراحتم . خیلی کار دارم که از اینم ناراحتم . روحم مث بالای مشمای آشغالی که از توی سطل آشغال برمی‌داریم چروکیده شده ؛ ولی به درک . حس میکنم اضافه ام و باید از این دنیا حذف بشم ، ولی به درک . توی واقعیت کسی نیست منو آدم حساب کنه و دوست داشته باشه و یکم باهام حرف بزنه ، ولی به درک . دیگه چیزی ندارم که از دست بدم جز اجزای آناتومی بدنم ، ولی به درک . هیچ امیدی به امروز و فردا و پس فردا و آینده های نزدیک ندارم و این باعث میشه هیچ گوهی نخورم ، ولی به درک . بعضی وقتا به این نتیجه میرسم که جام توی تیمارستانه ، ولی به درک .

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم