خونه خاله بزرگم اومدم که سرکه هارم ازشون بگیرم . اگه بخوام روزی که گذشت رو توصیف کنم ، باید بگم که خوب نبود . ولی میشه امروز رو به فرصت کوچیکی تبدیل کرد .
با دختر دختر خالم یکم آهنگ گوش کردیم و یکم درمورد حرفایی که راننده اسنپی بهش میزد حرف زدیم . راننده اسنپ میخواست بهش پیشنهاد بده و اولش ازش یه سوالای غیر مستقیمی پرسید که ببینه مزه دهنش چیه 😑😅 . پسره انگار بیست و خرده ای ساله بوده و دختر دختر خالم الان کلاس دهمه . خلاصه میگفت خیلی استرس گرفته بودم ولی آخرای حرفشون ظاهراً به تربیت و عفت و این چیزا ختم شده و پسره شروع کرده به نصیحت 😁 . فک کنید کسی که قلیون و سیگار تعارف میکنه و سوال میکنه دوس پسر داری یا نه ، یه دختر کلاس دهمی رو نصیحتم بکنه که گول پسرارو نخور ! بنده خدا ؟! گول تورو نباید بخوره ! حالا بعداً گولِ بقیرم نمیخوره ، ولی قبلش باید گول تورو نخوره ! 😂
بعدش رفت شیمی بخونه توی همون اتاق که بودیم . منم کم کم خواستم برم یکم بخوابم . بعد از ظهر بود و کارم اشتباه بود چون الان سردرد دارم . به هر حال بهش گفتم که میشه بغلت کنم بعدش برم بخوابم ؟ در حین خوندن گفت نع . فک کنم گذشتهٔ مملو از شکستی که داشتم ، به شدت ذهن دیگران رو نسبت به من عوض کرده . حالا خداروشکر شکست داشتم و سیگاری و قلیونی نشدم هیچ وقت ! هیچ وقت گل نکشیدم و خلاصه هیچ چیزی حتی ویپ توی زندگیم نکشیدم حتی یک بار یا برای یک ثانیه . دوست دختری هم نداشتم ولی خب ظاهراً تا وقتی انسان موفق بزرگی نباشم نمیتونم کاریزمای کوچیکی ایجاد کنم ....