دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ 20:42

امروز عصر رفته بودم فیزیک خیلی سبز رو سیمی کنم چون ورقاش داشتن دونه دونه جدا میشدن . هفتاد تومن پول گرفت یارو 😵‍💫 . حالا اینش به درک . وقتی نشسته بودم تا کارمو انجام بدن ، دوتا سرباز صفر کلانتری اومدن داخل و داشتن نفس نفس میزدن و ظاهرشون خیلی بهم ریخته بود . گفتن یه خانومی نیومد اینجا چند دقیقه پیش که فلان کارو بخواد بکنین ؟ گفتن ما ظاهر مشتریارو حفظ نمی‌کنیم و قیافه صورت و جنسیتشون رو هم همینطور . آخر سر از حرفای فروشنده های اون مغازه یه سرنخی ظاهراً درآوردن و دویدن بیرون و رفتن دنبال اون خانوم . اون خانوم یه متهم فراری بوده که از دست اون دوتا سرباز فرار کرده بوده ! 😄 فک کن یه زن از دست دوتا خرس گنده فرار کنه ! ظاهر یکی از سربازا اینطوری بود که نصف لباسش داخل شلوار بود و نصفیش بیرون و یقش رو هوا بود و پوتین جفتشون پر خاک بود . اون یکی سرباز یکم وضعش بهتر بود و صرفاً خیلی عرق کرده بود و قیافه داغونی پیدا کرده بود . انقد دویده بودن که نمیتونستن درست حرف بزنن بیچاره ها .

خدا سربازیِ نیرو انتظامی رو قسمت هیچ کدومتون نکنه 🥲 . اول تا آخرش شکنجس . حالا خوبه من کشیدم کنار و دارم برا کنکور میخونم ....

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم