امروز صبح ، بعد از اینکه کیک شکلاتی هایی که خریده بودمو خوردم و خوابیدم ، یه خواب ترسناک دیدم . خواب دیدم خونه ای که خالم توی باغش داره ، طبقه همکفش دوتا محفظه توش هستن که ظاهرن پلاستیکی بودن و دورشونو هم یه چیزی شبیه مشما محاصره کرده بود . توی محفظه ، عنکبوتای زیادی بودن که کوچیک بودن ولی زیاد بودن . توی یه محفظهٔ دیگه که چند قدم اون ور تر بود ، رتیل های گنده ای بودن که واقن خیلی ترسناک بودن برام . من وقتی اون رتیلای ترسناک رو دیدم ، سریع خواستم از اتاق برم بیرون ولی دیدم روی زمین یه رتیل داره راه میره !!! خلاصه با ترس از اینکه نکنه رتیل های دیگه ای هم پنهان شده باشن ، خودمو از اتاق خارج کردم و در رو بستم و نفس راحتی کشیدم . بعدش نمیدونم به چه علتی ، خواستم دوباره در رو باز کنم و اتاق رو رد کنم و برم داخل اتاق خوابشون . ولی وقتی رفتم داخل ، یه رتیل عجیب که سرعت زیادی هم داشت ، از جلوی من رد شد و به سمت راست شروع به دویدن کرد . من از دیدن بزرگیش و سرعت دویدنش استرس گرفتم ، ولی گفتم ولش کن بذار کلن برم بیرون ! تا این فکر به ذهنم رسید ، رتیل بزرگ شد و تبدیل به آدم شد ، ولی آدمی با رنگ و طرح اون رتیل . طرحش رنگای سورمه ای و آبی کمرنگ بود که قاطی پاتی روی بدنش رو پوشونده بودن . خلاصه وقتی تبدیل به آدم شد ، لباس نداشت و شکمش هم گنده بود . یه جوری بود که انگار شکم و ماتحتِ اون رتیله ، تبدیل به شکمِ آدم شده بود . قد اون آدم مث من بود . اومدم در رو روی اون آدم ببندم ، ولی وقت نشد و سریع رفتم طبقهٔ بالای همکف ( و نمیدونم چرا از خونه بیرون نرفتم ! ) . اومدم در اتاق طبقهٔ بالایی رو ببندم ولی چفت نمیشدن و بزور بسته میشد . پس نمیشد کامل اونو بست و قفلش کرد . وقت نشد اون در رو هم کاری کنم و بعد از ورود به اتاق ، سریع رفتم توی بالکنشون که حدوداً چهار متر در دو متره . در بالکن رو اومدم ببندم که با دستش اونو باز کرد . من رفتم به سمت نرده ها و خواستم از اون انسان بی ریخت دور شم ، ولی اومد جلو و خواست بهم دست بزنه . لحظه برخوردِ دستش از خواب پریدم .