دیروز ساعت هفت بعد از ظهر مرخصی گرفتم که شب خونه باشم . از جانشین مرخصی گرفتم . حالم خیلی بد بود توی سربازی . ظرف خورش قرمه سبزی که برای سلف بود رو حین آوردن به پادگان ، بقل در ورودی خالی کردم رو زمین و حسابی کارم خجالت آور بود هرچند که تقصیر راننده اسنپی بود که راهکار احمقانه ای برای بلند کردن ظرفای سلف بهم داده بود . خیلی تیکه و متلک شنیدم بخاطر اشتباهی که کردم . خودمم خجالت کشیدم واقن . دلم میخواست زمین دهن باز کنه و برم توی زمین و له بشم .
به معافیت دائم اعصاب و روان فکر میکردم . به کارت قرمز اعصاب و روان . و قید زندگی رو زده بودم . کما زده بودم و حالم خیلی بد بود . الآنم حالم خوش نیست ولی گفتم بهتره یکم باهاتون حرف بزنم .
من گوشیمو میبرم پادگان ، ولی توی کوله پشتیم میذارم و نمیتونم ازش استفاده کنم چون بقیه میفهمن و کارم خیلی سخت شده توی استفاده از گوشی . ببخشید بابت جواب ندادن پیام های خصوصی . نمیدونم با چه رویی به پیامای خصوصی مینا خانم جواب بدم 💔 .
خدایا دارم میمیرم از خستگی . الان چشمام پر از خستگی هستن و اعصابم اول صبحی خرد شده از فرط فشار های درونی .
دیروز بعد از اینکه ظرف سلف خورش قرمه سبزی رو بقل در خالی کردم و چند نفری بهم متلک انداختن و یه سریا ناراحت شدن و یه سریا با نگاه هاشون بهم فهموندن آدم گیجی هستم ، واقن دلم گرفت و داغ دلم تازه شد . جرقه ای شد برای انفجار . میخواستم یه ورق فلووکسامین بخورم که مسموم بشم و استعلاجی بگیرم و یا شاید کارم رو خودکشی تصور کنن و کارت قرمز سربازی بگیرم . عجیبه مگه نه ؟ فکرای من همیشه عجیبن 🥲 . دیروز توی دلم میگفتم که تا آخر عمرت تنها باش و تنها زندگی کن و تنهایی تا جایی که میتونی موفق شو . اینطوری کسی رو با بودن کنار اون ، شکنجه نمیکنی و خیالتم راحته که روی زندگی کسی تاثیر منفی زیادی نداشتی .
حدود پونزده روزه که مسواک نزدم !!! این یکی از علامت های بد بودن حالمه ، که حتی حال ندارم مسواک بزنم .
برم صبحانه بخورم و فکر کنم که برم امروز رو ، یا نه .