جمعه نهم شهریور ۱۴۰۳ 21:14

نصفه شب ( صبح زود ) :

زدن ریش

جمع کردن دارو های یک هفته + یک ورق سیتریزین

جمع کردن کوله سربازی .

🌹🌹🌹🌹🌹

خدایا دستامو بگیر و شیاطین جنی و انسی رو به خاک و خون بکش ❤️🫂🥲 . خیلی خسته و بی انرژی ام . خدایا ؟ من تصمیم گرفتم که خ.ا رو تکرار نکنم هیچ وقت . میشه به عنوان پاداش بهم خوشبختی رو هدیه بدی ؟ میشه وسواس ها و افسردگی ها و اضطراب هام رو بگیری از من و دیگه هیچ وقت بهم برشون نگردونی ؟ میشه دستات رو به من نشون بدی و من رو هم بیناتر کنی که بتونم دستاتو ببینم ، تا دستات رو بگیرم و ببوسم و از جام بلند شم ؟ 💔 دو سال پیش و قبل تر از اون ، وقتی ناراحت میشدم ، نیم ساعت پشت سر هم گریه میکردم . الان خیلی گریم نمیاد . فقد چشمام نیمه باز میشن و غصه ها در وجودم رخنه میکنن و دور و بریام اصلن براشون مهم نیست که دارم چی میکشم 😔 . کسی نمی‌خواد صدای مبین رو بشنوه . کسی نمی‌خواد مبین رو درک کنه . فک کنم خیلی براشون اضافه و بی منفعت شدم . دیگه مثل بچگیام نیستم که منو بزنن تو سر بقیه ، و خانواده ، حرفامو بخاطر آبرو خریدن هام و بالا رفتنِ اعتبار توی فامیل گوش کنن . وقتی با من نمیشه آبروی زیادی خرید ، بهتره برم توی قبرِ خودم و منتظر بمونم خدا منو بکشه . 🥲

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم