متأسفانه مادربزرگ پدریم حدود ساعت 3 صبح امروز فوت شد 🖤😔 . خیلی جو دپرسی درست شده خونه مامانبزرگم . یکی از عمو هام و عمم خیلی گریه میکنن . بابابزرگمم توی فکر رفته و ساکت شده . مامانبزرگم تنها کسی بود که بابابزرگم بهش تکیه میکرد . بعد از بیمارستان رفتنش ، بابام میرفت پیش بابابزرگم ، و بابابزرگم بخاطر تنهایی ، یاد گرفت روی پاهای خودش وایسه و سر و صدای بیش از حد نکنه . میدونم که حال بابابزرگم از لحاظ فیزیکی بهتر شده ، ولی به هر حال ناراحت کنندست که توی دلت بگی : زنم دیگه رفته و احتمالاً برنمیگرده ، پس بهتره توی جایی که غریب تر از گذشته هستم روی پاهای خودم وایسم 💔 .
پدربزرگم آلزایمر داره و حافظش خوب نیست و زوال عقل هم چندین ساله گرفته . ولی به هر حال هنوز عقلش میرسه که خیلی تنهاتر شده .
شاید بعد از آموزشی ، خونه مامانبزرگم برم درسارو بخونم که تنها نمونه بابابزرگم .