جمعه بیست و نهم تیر ۱۴۰۳ 5:1

متأسفانه مادربزرگ پدریم حدود ساعت 3 صبح امروز فوت شد 🖤😔 . خیلی جو دپرسی درست شده خونه مامانبزرگم . یکی از عمو هام و عمم خیلی گریه میکنن . بابابزرگمم توی فکر رفته و ساکت شده . مامانبزرگم تنها کسی بود که بابابزرگم بهش تکیه میکرد . بعد از بیمارستان رفتنش ، بابام می‌رفت پیش بابابزرگم ، و بابابزرگم بخاطر تنهایی ، یاد گرفت روی پاهای خودش وایسه و سر و صدای بیش از حد نکنه . می‌دونم که حال بابابزرگم از لحاظ فیزیکی بهتر شده ، ولی به هر حال ناراحت کنندست که توی دلت بگی : زنم دیگه رفته و احتمالاً برنمی‌گرده ، پس بهتره توی جایی که غریب تر از گذشته هستم روی پاهای خودم وایسم 💔 .

پدربزرگم آلزایمر داره و حافظش خوب نیست و زوال عقل هم چندین ساله گرفته . ولی به هر حال هنوز عقلش میرسه که خیلی تنهاتر شده .

​​​​​​شاید بعد از آموزشی ، خونه مامانبزرگم برم درسارو بخونم که تنها نمونه بابابزرگم .

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم