پنجشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۳ 22:57

یه خاطره کوتاه از هفته ای که گذشت بگم 🙂 :

یادمه یه روز جناب ستوان دومی که اونجا آموزش میداد ، اومد از گروهان چهارم که منم جزوشون بودم ، حدوداً دوازده نفر رو انتخاب کرد که برن کمک کنن به یه بخشی از پادگان که روتختی ها و پتو هارو جم کنن ‌. یه گروه دوازده نفره شدیم که منم توشون بودم . بردنمون یه آسایشگاهی که اونور پادگان بود و فاجعه شروع شد ! به آسایشگاهی رفتیم که توی تخت ها پر از ساس بود ! دستور دادن که :

پتو هارو جمع کنید ! ملافه هارو جمع کنید ! وسایل روی تخت هارو جمع کنید ! پتو ها و ملافه هارو منتقل کنید به فلان قسمت ( که توی فضای باز بود و حدوداً صد متر فاصله داشت . بخشی از راه هم سربالایی بود در حین انتقال 🙂 ) . پتو ها حدودن چهل تا بودن و منطقاً ملافه ها هشتاد تا . توی پادگان ، ملافه ها دو تا هستن برای هر تخت . این خرت و پرتارو میریختیم لای یه پتوی بزرگ ، و پتو رو از دو طرف می‌گرفتیم دو نفره . بعدش می‌بردیم فلان قسمت .

بعدش گفتن : کل تخت هارو بیارید بیرون ! چهل تا تخت بود حدوداً . هر تخت حدوداً شصت کیلو بود و بخاطر داشتن ساس ، جابجا کردنش خیلی سخت بود . معمولاً چهار نفره بلند میکردیم ولی خیلیاشم دو نفره جابجا میکردیم . می‌بردیم می‌ذاشتیم جلوی آسایشگاهشون و بعضیاشون که پر از ساس بودن رو پرت میکردیم روی زمین که حشره ها بیفتن روی زمین و لهشون کنیم .

از یکی از تخت ها ، شاید پونصد تا ساس خارج شد که اکثرشو یکی از خودشون با سم کشت و صد تایی باقی موندن که له کردیم !

بعدش سقف رو گفتن در بیاریم 😅 . سقف مربع مربع بود و جدا میشدن قسمت های مختلف . حدوداً هزار تا مربع رو خارج کردیم که پنج تا مربع ، یه انسان رو میتونست خسته کنه توی صد متر جابجایی . این کارارو میخواستن بکنیم که اونجارو کلن تعمیر کنن . مشکلشون فقد ساس نبود . کلن میخواستن تعمیر بشه .

اکثرشون که یکیشون ظاهراً سروان بود ، میگفتن که از سردار نامه گرفتن که برامون مرخصی یک روزه رد کنه . ولی دروغ میگفتن . حتی سروانشون با من تنها شد یه جایی و همینو گفت و صادقانه از دهانش خارج شد و منو میدید که خیلی عرق کردم و از خستگی دارم میمیرم ، ولی بازم ناصادقانه بهم دروغ گفت و اصطلاحاً منو برد تو کُما 🥲 . کما ینی کاری کنی که طرف ضد حال بخوره و یکم افسرده بشه که روحیش مقاوم بشه . ولی من داشتم میمردم ! چرا باید با من این کارو میکرد ؟ غیر از این بود که اختلال سادیسم داشت اون مرتیکه ؟

از دوازده نفر ، دو نفر به مرور غیب شدن و پیچوندن . ده نفره کارو تموم کردیم و من واقن شاید دو تا لیوان بزرگ عرق کردم ! نمی‌دونم ، شایدم بیشتر از دو تا لیوان .

ملافه ها و پتو ها و قسمت های سقف رو منتقل کردیم صد متر اون ور تر . خیلی از پتو ها و ملافه ها آتیش زده شدن . بعضیام شسته شدن توسط یه گروهی که نمی‌دونم از بین همون بچه های اعزام شدمون بودن یا خودشون .

چی بهمون دادن ؟ یه کیک ، یه آبمیوه ، یه بطری کوچیک آب معدنی ! و اینکه ناهارمونم اونجا خوردیم و بین بچه ها نبودیم . هممون ترکیدیم و تا دو روز همه بهمون احترام میذاشتن ، چون میدونستن جر خوردیم 😑 .

بعد از حدود چهار ساعت کار کردن ، همش زنگ میزدن که بچه هارو بفرستین بیان . اونام بلخره راضی شدن برگردیم ! ما برگشتیم دم آسایشگاه ، ولی کوله هامون و دمپایی هامون رو آوردن بیرون که لباس برداریم و بریم حموم . افسر آسایشگاه بهمون گفت هرچقدر می‌خوایین توی حموم بمونید 🤣 . رفتیم حموم و لباس و شلوار و جوراب رو شستیم و بدنمون رو هم با شامپو ، زیر آب شستیم .

اون روز ، سخت ترین روز زندگیم بود از نظر فیزیکی . واقن داشتیم میمردیم و کسی به دادمون نمی‌رسید . اگر حق با ما بود ، خدا اون سروان و زیر دست هاشو لعنت کنه که انقد بیگاری کشیدن و راضی نمی‌شدن برگردیم و بچه های جدید بیان :) .

اون موقع که کار میکردیم آفتاب خیلی شدید بود و یک ساعتی هم با ماسک کار کردیم ! با ماسک هیچ هوایی بهمون نمی‌رسید و عرق کردنم چند برابر بیشتر از چند برابر میشد 😑 . کل ماسکم پر آب شد از عرق . ماسک رو انداختم دور و گفتم گور باباش ! بذار بوی سم بره توی دماغم . بذار کثیفی بره تو بدنم . فقد کارمون تموم شه !

اون روز ، ظاهراً فردای روزی بود که منو از مراقبت جنب آسایشگاهمون برداشتن . اون زمانی که از جنب آسایشگاه مراقبت میکردم ، خیلی راحت بود کارم و فقد میشستم روی جدول و حواسم بود کسی بی اجازه رد نشه از اون منطقه . ولی به مرور یه مخالفت های بی موردی شد و کم کم برداشته شدم و حتی بعد یه مدت ، هیچ کس مراقب اون قسمت ، طی روز نبود . کلن پست دادن پر از دردسره . وقتی وایمیسی ، یه سروان میگه کار خوبی کردی ، یه استوار میگه کار بدی کردی ! یه سرهنگم رهگذر میشه توی اون مسیر و به نشستن و تیپ و قیافت گیر میده الکی ! کلن باید توی صف بود و با جمعیت همراهی کرد . خوب نیست کشیک بدیم توی جاهای شلوغ .

این بود از سخت ترین روز زندگیم ، بعد از آسون ترین مسئولیت سربازی ! راستی مراقبت جنب آسایشگاهمون دو روز هم طول نکشید 😅 .

خدا کمکم کرد وگرنه بیهوش میشدم . خدایا ازت ممنونم که جلوی گرگ ها قوی نشونم میدی و یا قویم می‌کنی 🫂 . دوستت دارم 🙏❤️ .

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم