جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ 12:23

امروز صبح شروع خوبی داشتم . یک ساعت رمان رو خوندم ولی قبلش فقد صبحانه خورده بودم و توی فضای مجازی نرفته بودم . واقن تاثیر خوبی داشت و حس سبکی میکردم . خیالم راحت بود . راستی دقیقن بعد از صبحانه رفتم مسواک صبح رو زدم .

امروز میریم مهمونی و تا شب کارم گیره . بنابراین باید تا قبل از راه افتادن ، یک ساعت بخونم . تولدِ دخترِ دختر خالمه . دختر مهربونیه و بغل رو خیلی دوست داره ، ولی مامانش و خالش ( که دختر خاله هام میشن ) ، مذهبی هستن و همش دور و بر اون بیچاره می‌چرخن که ببینن کسی که دور اونه ، دقیقن چیکار می‌کنه باهاش ! ینی اگر داعشی بودیم ، بازم این همه تدبیرِ امنیتی لازم نبود ! من فوق فوقش برم بغلش کنم که همونم پیش نیومده .

بیخیال . بریم بخونیم 🔥 . برای آینده ، برای پزشکی ، برای رویاهای زیبا 💐🌻💐🌻💐

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم