سلام بچه ها . امروز با خاله بزرگم و پدر و مادر رفتیم پیش اون سیدِ مذهبیِ دعانویس . خیلی حرف زدیم باهاش و اون هم آدم پیری بود که خیلی نمیتونست خوب حرف بزنه ، ولی من توقعی نداشتم که حتما خوب و روون حرف بزنه !
مجموع حرف هاش که درمورد من بود رو به شکل خلاصه میگم بهتون :
همه همزاد دارن و منم همزاد دارم و خانم هست ( جنِ خانم ) . حسوده و نمیخواد خوشحالی منو ببینه . وقتی خوشحالیمو میبینه ، عصبیم میکنه که انتقام خوشحالیم رو ازم گرفته باشه . اگه یک ساعت خوشحالی کنم ، مثلن ده ساعت باید گریه کنم و افسرده باشم که دلش خنک شه . اینکه به نون خامه ای میرسم یا نه ، جوابش این بود که : توی تقدیرت نیست . باهاش خوشبخت نمیشی و همش میخواد از دستت فرار کنه و آرام و قرار نداره پیشت . کار به طلاق میکشه ! البته ازم پرسید اسم مادرش چیه ، و من جوابی نداشتم چون مادر واقعیش رو نه من میشناسم و نه نون خامه ای . بهم گفت که دشمنای زیادی داری و دوستای کم . میگفت که خوبی زیادی میکنی ولی جوابی نمیگیری و بهت بدی میکنن . میگفت اون همزاد ، توی کارهات گره میندازه که هیچ وقت انجام نرسونیشون و سرگردان بشی و وقتی شروع به عمل کردی ، اون عمل رو ول کنی . میگفت این همزاد ، تورو بی حوصله ، عجول ، عصبی و به اصطلاحِ خودمونی ، مودی کرده . میگفت که با اینکه خیلی سریع عصبی میشی ، خیلی سریع هم فروکش میکنه عصبانیتت و پشیمون میشی از کاری که کردی .
این حرفارو زد و اینم راه حل ها :
❤️ اسمم رو عوض کنم و یه چیزی با یه سری ویژگی ای که گفت رو بذارم . ( باهاش هماهنگ میکنم بعدن که چی بذارم ) اون پیشنهاد داد که اسمتو بذار رضا . ولی من از این اسم (ببخشید ولی) بدم میاد . یاد قدیمیا میفتم و خودمو مستهلک تصور میکنم ! یه اسمی مد نظرمه که به ابجد صغیری که اون میگفت میخوره .
❤️ نماز رو شروع کنم و بخونم .
❤️ آیة الکرسی بخونم . ( از فردا میخونم )
❤️ اون دعایی که نوشت روی کاغذ رو بندازم گردنم . گفت از قفسه سینت پایین تر نیاد .
❤️ یه دعایی نوشت روی بشقاب چینی و گفت که نمیدونم توش چه چیزی بخور ! مامانم یادشه . من یادم نیست .
❤️ گفت اون دعایی که میندازم گردنم ، چهار قل و حرز امام جواد رو باطل میکنه و درضمن موجب تداخل میشه . گفت این دوتارو در بیارم و اون دعارو بندازم گردنم .
❤️ گفت انگشتر آبی بنداز دستت! خیلی چیزی یادم نیست . باید ویس رو بیشتر گوش بدم .