چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۲ 12:14

صبح حالم بد بود . دیروز و پریروز هیچی نخوندم . امروز هم میخواستم نخونم ، ولی ته دلم ناامیدانه از خدا کمک میخواست . پویا گفت داره می‌ره کتابخونه . منم به هوای اون ، جمع کردم و اومدم به کتابخونهٔ محلمون . مخصوصا پیاده اومدم تا کتابخانه که شکمم آب شه و کبدم چرب نشه . پیاده هم برخواهم گشت .

یک ساعت کتاب باشگاه پنج صبحی هارو خوندم . حدود یک ساعت هم می‌خوام کتاب قفل گشایی از مغز وسواسی رو بخونم و بعدش برگردم خونه . راستش گشنمه و ۳۵ دقیقه راه اومدم تا اینجا . حدود ۴۰ دقیقه هم باید برگردم و حسابی خسته میشه بدنم . درسته که این مدل خسته شدن علامت خوبیه ، ولی خب فشارم ممکنه بیاد پایین . بهتره یک ربع ، چشم هامو ببندم و بعدش دوباره شروع کنم .

امروز ، یه شروعِ جدی بود . می‌خوام کمتر اشتباه کنم و در ضمن ، جسمم رو خسته تر کنم .

فلن خدافظ . ✌️

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم