ریاضی ۲ (ضریب ۳ ) 👈 ۱۲
بهداشت پرتوها (ضریب ۲) 👈 ۱۰
تاریخ تحلیلی صدر اسلام (ضریب ۲) 👈 ۱۱
اندیشه اسلامی ۲ (ضریب ۲) 👈 ۶ !!!
مکانیک سیالات (ضریب ۲ ) 👈 ؟
اقتصاد مهندسی (ضریب ۲) 👈 ؟
برای اخراج نشدن :
تاریخ تحلیلی رو باید ۱۶ بشم (ینی ۴ نمره ارفاق کنه که نمیکنه و اخراج میشم .)
مکانیک سیالات رو باید ۱۵ بشم .
اقتصاد مهندسی رو باید ۱۴ بشم .
در صورت اتفاق افتادن همه این موارد خوشبینانه :
اخراج نمیشم .
ولی من وضعم خرابه و چاره ای ندارن بنده خداها جز اخراج من .
ترم ۱ و ۲ و ۳ ، مشروط شدم . درسته که خودمو بهتر کردم و روی هم رفته ، توی امتحانات ترم سوم تا الان :
۱_ مسواک زدن به مرور نهادینه شده . حداقل یک بار در روز . دوبار هم میرسه ،
۲_ قدرت کنترل افسردگی ، یکم بهتر شده و درضمن ، افسردگی منطقا یکم کم شده ،
۳_ خودارضایی رو تونستم کنترل کنم تا حد خوبی و حتی اون موقعی که هدفم دیدن نون خامه ای بود ، سه هفته به صورت مستمر خودارضایی نکردم و این رکورد خوبی بود ،
۴_ رسیدگی به موها و حموم رفتن ، یکم بهتر شده برام ،
۵_ اضطراب موقع مواجهه با جنس مخالف و درضمن ، در حضور دانشجو های دیگه و صحبت با اونها ، خیلی کمتر شده و اضطراب کمتری میگیرم وقتی آدم های جدید میبینم ،
۶_ ۹۵ درصد کلاس هایی که دانشجو ها شرکت کردن رو ، منم شرکت کردم و این نسبت به ترم های قبل بیشتره ،
ولی هیچ کدوم از این کارا ، به درد اخراج نشدنم نخوردن. احتمالا این ترم ، اخراج میشم .
نمیدونم به روم بیارم یا نه . اگه خانواده بفهمن ، منو بازم ول نمیکنن ولی در عوض یه جوری میرینن به روح و وجودم ، که هیچی ازم نمیمونه . اونا منو ول هم نمیکنن. در عوض آتیشم میزنن و پودرمو میریزن توی فاضلاب .
امروز باید صحبت کنم با مسئول الکتروشوک اون بیمارستان . سوالارو باید بپرسم . باید بپرسم که آیا این شوک های الکتریکی ، میتونن منو معاف دائم کنن ؟ 🥲 با چه رویی برم پیش اون روانپزشک ؟ سالی که کنکور دوم رو میخواستم بدم ، ینی سال ۹۸ به ۹۹ ، رفتم پیش این روانپزشک . کنکور ۹۹ رو خراب کردم و حالم در حد مردن بود ولی نمیمردم 🥲. کنکور ۹۹ به ۱۴۰۰ هم پیش همین دکتر میرفتم . سال ۱۴۰۰ ، به زور تونستم برم یه دانشگاه دولتی توی استان مجاورمون . سال ۱۴۰۰ به ۱۴۰۱ ، بخاطر ناامید شدن روانپزشک از درمان شدن من ، گفت برو ect . من ترسیدم و گفتم فلووکسامین رو که سه تا هست ، بکن چهار تا . شاید فرجی شد. اگه این دفعه هم نتیجه نداد و بهتر هم نشدم ، میرم ect 🥲. اونم گفت تاثیر نداره افزایش دارم ها ولی عیب نداره. یک ماه گذشت و حالم خوب نشد . خجالت کشیدم برم پیشش . درضمن خیلی ترسیدم که منو بفرسته الکتروشوک . رفتم پیش یه روانپزشک دیگه که پسر خالم و خواهراش ، خودشونو به اون نشون میدن و چند ماه یک بار یه سری بهش میزنن. اون هم حالمو خوب نکرد و اولش یکم بهتر شدم و بعدش حالم بد و بدتر شد . از ۱۴۰۰ به ۱۴۰۱ ، دو ترم دانشگاه رفتم . هر دو ترم رو مشروط شدم 🥲. درضمن بیماری افسردگیم خیلی زیاد بود . اضطرابمم زیاد بود الان که فکر میکنم . وسواسم معمولی بود انگار . سال ۱۴۰۱ به ۱۴۰۲ ، ترم سوم رو هم مشروط شدم و دیر شروع کردم به خوندن . درست زمانی شروع کردم ، که شروع کردن ، مهم نبود . اسم من و یه نفر دیگه که اونم هم دوره ای و هم کلاسی ما بود ، رفت کمیسیون پزشکی دانشگاه . مدیر گروه دانشگاه ، منو اخراج نکرد و گفت که حرف من مهمه و نمیخواد نگران باشی . ولی دفعه بعد ، حتی اگر سرطان هم داشته باشی ، اخراج میشی چون دانشگاه میگه که این آقا ، مشکلش هرچقدر هم که بزرگ بوده باشه ، باید توی چهار ترم حل میشده . وقتی حل نمیشه ، ینی نمیتونه مشکلش رو حل کنه و برای دانشگاه نمیصرفه که دانشجو رو نگه داره و دیگه منم اون موقع نمیتونم کاری بکنم چون دیگه نظر من هم مهم نیست و اگر هم بخوام بمونی ، کسی موافقت نمیکنه . منم با چشمای گریان و بغض مزخرفی که داشتم ، الکی تایید میکردم . یکمم به تمسخر گرفت منو و شوخی های لفظی بد کرد و اول حرفش گفت که مارو گرفتی یا خودتو ؟ ینی واقن مشکلی داری ؟ دانشگاه نیومدی که سربازیو بپیچونی ؟! منم همش میگفتم نه ، واقن یه مشکلی داریم که داره حل میشه و اگر مهلت بدین ، میتونم خودمو نشون بدم و درس بخونم و اینا . اونم خلاصه آخرش امضا زد که موافقت میکنم . کمیسیون پزشکی هم که رفته بودم ، پیش روانشناس دانشگاه رفتم و بهش برگه از طرف روانپزشک و روانشناس برای دانشگاه آوردم (که گفته بودن بیار) . اونام موافقت کردن . خیلی سختی کشیدم توی دانشگاه . ولی متاسفانه اخراج میشم .
حالم یه جوریه . انگار که قیامت شده و وقت حساب و کتابه و منم هیچی ندارم و کارم تمومه. ولی خیلی نامردیه. من واقن داغون بودم 😢. یکی که داغونه و همه مسخرش میکنن و یه سریام پشت سرش ، بدش رو میگن ، چطوری و با کدوم روحیه بتونه خودشو نجات بده ؟ منو واقن این ترم ، همه دنیا تنها گذاشتن . 😔 خدا هم تنهام گذاشت . فقد به خودم یه خوشی های زودگذر میداد . مثلن تعطیل کردن دانشگاه م تعطیل شدن فلان کلاس توی فلان روز ! و یا اخراج نکردنم از دانشگاه ، ولی کمک نکردن به درست دانشگاه رفتن . خدا مثل کسی با من رفتار کرد ، که بدنش توی آتیش سوخته ، ولی فقد کمکش میکنه که نمیره ولی جراحت هاشو هیچ کاری نمیکنه و وعده میده که اگر خودتو یه جوری درمان نکنی ، بازم میری توی آتیش . خودتو برای گذر از آتیش آماده کن و قوی شو . ولی اینو بدون که هیچ انسانی با تو نخواهد بود . 🥲 حتی خانوادت و دوستای خیلی عادی دانشگاهت که در حد یه سلام علیک و رفت و آمد راه ، باهم بودین و یه لبخندی میزدین . هیچ کس نگاهت هم نکرد و حتی یه دختری که دوست معمولی ولی باحالت بود و باهاش درمورد ناراحتی هات حرف میزدی و اونم سرتو با درد و دل میخورد هم دیگه باهات حرف نمیزنه .
دوستان نمادین بلاگفایی من ! نمیدونم چرا ترم چهارم ، بچه ها ازم میترسیدن و فکر کردن که همجنسگرام . 🥲 بین دخترایی که باهاشون کلاس داشتم هم پخش شده بود که براشون خطریم و ازین پسرای شیطونی هستم که دخترارو خفت میکنم و ترتیبشونو میدم 🙂. در حالیکه فقد دو دفعه ، اونم در فاصله زمانی طولانی، یه دختر رو خیلی معمولی بغل کردم 😔. حتی هیچ کس رو بوس هم نکردم . حتی لپ دختر هارو . به پسر ها هم هیچ نگاهی نمیکردم بجز یک نفر که اون اصرار داشت دوست باشیم با هم و منم برام مهم نبود که چقدر تنها بمونم ولی برای اینکه حداقل یه نفعی و یه خوبی از برای اون داشته باشم ، باهاش میخندیدم و لبخند میزدم . هرچند همون پسره هم بهم به شوخی میگفت یه لبخندم نمیزنی دلمون خوش باشه از بس جدی ای 😅. مث ونزدی میمونی! البته برای من جالب بود که هم خانواده مادری (دختر خالم و پسر خاله هام) و هم از بچه های دانشگاه (آرمین ) ، منو به یه شخصیتی که قلبا خیلی هم دوستش دارم تشبیه کردن. هرچند که خیلی دختر جدی ای بود توی فیلم !! ولی تلاشگر بود و باهوش . چیزی که هیچ تلاشیم ، شبیه اون دختره نبود و فقد الکی یه کارایی که همونام کمیتشون در حد یکی دو ساعت در روز ، اونم بعضی وقت ها بود ، میکردم .
ترم چهارم ، خیلی خسته بودم و ریاضی رو دوبار امتحان دادم تا قبول شدم 🥲و تکالیف ریاضی رو نفرستادم که ۲ نمره بگیرم و با این که میدونستم ممکنه این کارم منو اخراج کنه ، احتیاط نکردم .
حالا کارم خیلی سخت شده :( . استاد ها باید گلریزان نمره کنن و هرکی یه چیزی بده که روی هم جمع شه و اخراج نشم و این نشدنیه.
متاسفم برای اساتیدی که نمیخواستن اخراج شم و کمکم کردن . مث دکتر کاکاوندی ، دکتر هاشمی زاده و دکتر ضرابی . و مسئول آموزشی که خیلی سعی کرد هوامو داشته باشه و چیزی کم نذاره که اخراج نشم و برگردم به حالت عادی . 😔 به چشمای خانوم میرزامحمدی نمیتونم نگاه کنم :((( .
حالا چیکار کنم ؟ بساطمو جمع کنم و کجا برم ؟ کجا منو راه میدن ؟. حتی خدا هم منو راه نمیده 🥲 . برم بمیرم ؟ چرا مهربون هستم با همه ولی کسی با من مهربون نیست ؟ چرا کسی منو نفهمید ؟ 🥺😢 چرا انقدر تنها بزرگ شدم و افسرده شدم ؟ من حتی کودکی خوبی هم نداشتم 😔.
خدایا ، داری چیکار میکنی با سرنوشت من ؟ قراره چطور بمیرم ؟ قراره چطور زندگی کنم ؟ 😢
نمیدونم چطوری این پست رو به پایان برسونم :) ولی شاید بهترین حرف برای قسمت پایان ، این باشه که شاید خدا چیزی برام آماده کرده که بتونه منو نجات بده . شاید الکتروشوک کمک کرد . شاید معاف شدم. شاید اصلن اخراج نشدم و نمره دادن. شاید دوباره مهلت گرفتم از دانشگاه و ترم چهارمم مشروط شدم . شاید سال بعد پزشکی آوردم . شاید هم سال بعد ، استخونام توی قبر ، در حال فاسد شدن و تجزیه شدن بودن . موریانه ها و مورچه ها ، عاشق جسم مرده من هستن 😢.
فلن خدافظی نمیکنم چون هنوز به مرحله تایید شدن و ایمان به مرگ روح قبل از مرگ جسم نرسیدم .
هنوز خودکشی نمیکنم . چون هنوز دلم میخواد خوب شم 😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔.
😔😔😔😔😔😔😔😔😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😔