دوشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۲ 17:2

این پست رو نصفه شب در یکشنبه این هفته ( بعد از گذشتن ساعت دوازده شب در شنبه ، یکشنبه حساب میشه . ینی شنبه گذشته بود و من بیدار بودم. ) نوشته بودم فکر کنم ولی نمی‌دونم چرا تایید نکردم . شاید نت ضعیف بود . شاید خوابم برده بود . نمی‌دونم . شایدم گریه امانم رو بریده بود . البته بدون صدا و حتی ترجیحا بدون فین و فون :) 😢

و اون متن به این شرح است :

جمعه و شنبه چیزی نخوندم . ینی دو روز پشت سر هم.

صبح که بشه ، باید برم دانشگاه . ناهار میخورم ، میرم کلاس ریاضی و بعدش احتمالا کلاس اندیشه اسلامی . بعدش خسته و کوفته میام خونه و نمی‌دونم چه غلطی بکنم چون هم خستگی راه رو با خودم آوردم و هم خستگی این دو روزی که نخوندم رو .

مثل اسکلا رفته بودم توی یکی از سایت های پیشنهادی گوگل ، و دیدم که نوشته بود که میشه با دی ان ای گرفتن از بزاق ، به توانایی های فرد پی برد . درموردش خیلی تحقیق کردم و آخر سر توی ذهنم گفتم که اصلن کسی همراهی می‌کنه که برم این کارو بکنم ؟ اگه همراهیم میکردن که شاید سمت آزمایش دی ان ای نمی‌رفتم ! چون خودم میدونم چیم قویه و چیم ضعیف . بعدش متوجه شدم که حتی برای خودمم انگار هیچ اهمیتی نداره و هیچ هدفی پشت این علاقه آزمایش دادن نیست و فقد می‌خوام که توانایی هایی که دارم ، در کنار ضعف هام دیده بشن . در واقع ، چون برای دیگران ، فاقد ارزش های مهم هستم ، میخواستم که اگر حرفم بی ارزشه ، نتیجه آزمایش با ارزش باشه ! خب حرف من در حد پشم اهمیت نداره ، ولی حرف دکتر ها چی ؟ اونام خرن ؟

مولد مونث من ، قبلا به دکتر می‌گفت که رو اسم رستین قسم میخوریم ! اصلن توی فامیل کسی شک نداره که رستین دست به کارای غیر عقلانی بزنه ! دو روز پیش بود انگار ، که دختر عموم پایین بود . ینی خونه مامان بزرگم و بابام و مامانم میخواستن برن اون یکی خونمون که شهر مجاور هست . منم میخواستن ببرن . مامانم گفت که بیا کمک کن که فلان چیز رو ببریم . بعدش گفتم خودتون ببرید ! خیری ازتون بهم نرسیده که بخوام خیری بهتون برسونم . بعدش گفت من باید برا بابات غذا بپزم اونجا ، چون می‌ره توی باغچه (باغ کوچیکمون ) کار کنه و خسته میاد خونه و حال نداره غذا بذاره . نمیتونم بخاطر تو بمونم خونه ! گفتم : من به تو چه ؟ توی یخچال مگه چیزی گیر نمیاد ؟ شنبه تا سه شنبه هم دانشگاه ناهار میده . مشکلت چیه دقیقا ؟ می‌ترسی چیکار کنم ؟

می‌دونستم که بخاطر دختر عمومه که میترسن بیارمش خونمون و بهش تجاوز کنم یا رابطه داشته باشیم !

تلفنی هم که با یه گوسفندی که نمی‌دونم چه کسی بود حرف میزد ، همینو گفت که فلانیم پایینه و پدر شوهرمم می‌ره سر کوچه و خونه نیست و مادر شوهرمم که یا خوابه یا داره قرآن میخونه توی اتاقش و ن با رستین تنها میشن . (در حالیکه ما طبقه دومیم و اون طبقه اول مونده بود برای چند روز .)

تاوان خریت . تاوان نفهم بودن و بیشعور بودن . تاوان ناتوانی در ابراز احساس و گوش کردن به حرف هام .

این ها نتیجه تربیت پدر و مادری هستن که به وجود آورنده هیولاهایی شدن که مولد مذکر و مونث من شدن .

خدا اونارو لعنت کنه و خدا مولد های بی خاصیتمو لعنت کنه و اگر به حق این حرف رو نزدم ، همه لعن و نفرین ها به من برگرده .

🖤

امشب خیلی گریه کردم و خب مثل همیشه پنهانی بود . قراره صبح برم دانشگاه و روتین زندگیم تکرار شه. روتینی که توش پر از تمسخر و درک نشدن و تلاش برای مواجه نشدن با من دیده میشه . چه فردای جذابی :) .

​​​​​​​خدارو شکر که زندگیم پر از همراه های دلسوزه . خداروشکر که تنها نیستم و خدارو شکر که احساس خوشبختی میکنم 🙏❤️.

Mr.M
About Me
Dim Star
سلام ،
اینجا جاییه که درمورد زندگیِ خصوصیم می‌نویسم و درمورد روزای آرامش بخش و یا تاریکم با خودم و شما حرف میزنم .
Archive
News
Links
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم